انسان در عرف عرفان
بسم الله الرحمن الرحیم
انسان در عرف عرفان
خداوند در عرف عرفان در مقام اول مقام احدیت را دارد که در این مقام نه اسم دارد و نه صفت بلکه در این مقام به نام هو شناخته می شود یعنی او و بس، این مقام مقامی است که در آن حضور عندالحضور است و چون اسم و رسم وصفتی وجود ندارد با عدم تفاوتی ندارد، وتنها تفاوت در عدم وهست مطلق بی نام ونشان وصفت دراین است که هو اراده می کند که خود را ادراک کند پس در این راستا مقامی حاصل می شود به نام واحدیت که در این مقام اسماءحضوردارند و این اسماء عین ذات الهی هستند ، مقام دیگر که مقام اسم الاسم است اسماء الهی در معیت همدیگر تعین ها را ایجاد می کنند که درعالم غیب هستند ولی ظهوری ندارند مثلا از معیت اسم لطیف و محی و ... آب حاصل می شود و از معیت اسمائ قیوم و عظیم وجلیل و... جبال حاصل می شود و اسماء به طور کلی به وجود می آیند ولی ظهوری ندارند این مرتبه اسم الاسم را مرتبه عرش و کرسی است و الله می گویند در مرتبه بعدی این اسماء ظهور پیدا می کنند ، و از ظهور آنها می توانند خصوصیات و منش های خود را عرضه کنند ، خوب به هر حال اراده هستی مطلق برآن قرار گرفته بود تا درک شود ، یعنی باید در مرتبه ای قرار گیرد که ادراک کند ، چه چیز را ادراک کند همان اسم الاسم ها را که به ظهور رسیده می بایست درک شود، همه اینها ناشی از هستی مطلق بود و هستی مطلق آنها را جعل کرده و آفریده بود ، این در مقام هستی مطلق است و هستی همه اسم الاسم ها ، در مقام هستی مطلق که وجود دارد حالا خود هستی مطلق می خواهد هستی را ادراک کند، در مثال باید اسم الاسمی را جعل کند که آینه تمام نمای او باشد اما در مقامی که ادراک کند، خوب چه چیز را ادراک کند ، هستی مطلق را ، هستی مطلق که به صورت درآمده به نام اسم الاسم ، چرا که برای این حالت باید یک مدرک باشد که چیزی قابل درک را درک کند ، اگر چیزی قابل درک نباشد ، و مدرکی هم نباشد فرایند ادراک اتفاق می افتد؟ جواب ممتنع است، پس یک مدرک لازم است و یک ادراک پذیر ، چه جیز باید درک شود ؟ هستی مطلق ، خوب هستی مطلق را چه کسی می خواهد درک کند؟خود هستی مطلق، اگر هر در یک مقام باشند حضور عندالحضور می شود ، مطلوب حاصل نمی شود، پس می بایست در مقامی این دو از هم تفکیک شوند ، یعنی یک مشاهده کننده باشد و یکی مشاهده پذیر که یکی دیگری را ادراک کند، مشاهده پذیر باید جامع اسم الاسما باشد و مشاهده کنند باید جامع هستی مطلق باشد، در مقام اسم الاسماء چنین مقدر شده بود که اسماء حاصله تقدیر شده دارای مقدار و تعیین بوده و مستقل از سایر تعیینات ظاهر شوند و قابل تفکیک از هم باشند، یعنی محدودند، خوب برای درک چنین مقامی مدرک هم باید از همین اسم الاسم ها باشد ، ولی می باید خلیفه هستی مطلق در این اسم الاسم ها باشد. یعنی در مقامی که تحدید و محدویت درآن حاکم است، پس می باید جامع اسم الاسماء باشد که همان اسم ولی می باشد، وآن خلیفه هستی مطلق در مقام تعینات است، و وظیفه این ولی در این مقام این است که بتواند اسم الاسماء ها را درک کند ، و مشاهده نماید، هر چند که هر کدام از اسم الاسماء ها مظهری از وجود خود او می باشد، چون خود او جامع همه اسماء است، ولی چون اسم الاسم ها تعین دارند ، توسط ولی قابل درک و مشاهده هستند، خوب ولی باید به این اسم الاسم ها طوری نگاه کند که بتواند با نگاه به آنها به یک درک جامع برسد و بتواند هستی مطلق را درک کند، به عبارت ولی چه به افاق نگاه کند که اسم الاسم های به ظاهر متفرق هستند و بتواند وابستگی و پیوستگی بین آنها را ببیند ، چه خودش و نفسش را بشناسد می تواند هستی مطلق که همان حق هست را مشاهده کند.
به عبارتی انسان کامل یا ولی کون جامع است که هدف آن ادراک هستی مطلق است ، ومشاهده گر و شعور و ادراک و آگاهی یا چشم الله است در دایره تعینات برای درک تعینات و رسیدن به درک و مشاهده هستی مطلق .انسان کامل عین الله الناظره یا ید الله است در تعینات، همان خلیفه خدا در دار تعینات یعنی ارض است.
پس انسان در عرف عرفان ، مظهر جمیع اسم الاسم های الهی است در دایره تعینات یعنی خلیف خدا ست که وظیفه آن این است که چشم خدا باشد در درک سایر اسم الاسم ها و درک خودش در جهت درک هستی مطلق، خوب الله این موجود را به بهترین تقویم آفرید که می تواند مدرک هستی مطلق باشد، این انتهی منتهای توانایی اوست ولی او را در اسفل السافلین قرار داد و اختیار را که لازمه خلیفه الهی بودن است به او عطا کرد ، و به وی این توانایی را داد که تمام مراتب هستی از اسفل السافلین تا علا علیین را را درک کند، لازمه اینکه در تعینات قرا بگیرد این بود که خودش هم وجودی مستقل از سایر اسم الاسماء داشته باشد، ولازمه درک هستی مطلق این بود که خود را به عنوان یک موجود مستقل نبیند بلکه فقط هستی مطلق را ببیند، خوب این وجود مستقل داشتن و خود را ندیدن شرط لازم وکافی برای ادراک هستی مطلق است ، وقتی در مقام اسفل السافلین قرار گرفت یعنی مقامی که در آن فقط خودش را می بیند و به اصطلاح هبوط در ماده کرده است، در حد اعلای خود پسندی و خود خواهی ، که به جز خودش هیچ چیز دیگر را نمی بیند، و احسن تقویم مقامی است که درآن هیچ چیز را جز هستی مطلق نمی بیند، و خودش را کلا مشاهده نمی کند، خوب این توانایی به انسان داده شد که با عبودیت سیری طی کند تا از مقام اسفل السافلینی به مقام احسن التقویمی برسد.انسان هر چه که بیشتر خود را نبیند می تواند درک بیشتری از هستی مطلق داشته باشد. و نهایت سلوک الی الله است، و بالعکس هر چه که خود بینی و تکبرش بیشتر شود به همان شکل از معرفت ودرک هستی مطلق فاصله می گیرد و به نماد خوپسندی و تکبر و تبعیض نژادی نزدیک می شود که آن شیطان است.
خلاصه سخن اینکه انسان ، مظهر تامه اسماء الهی در مقام تعینات است و باصطلاح خلیف خدا در ارض که وظیفه آن ادراک هستی مطلق است که به صورت اسم الاسم ها ظهور کرده است. یعنی انسان مشاهده گر است و عین الله الناظره در ظلمات ارض می باشد.
وظیفه انسان این است که ادراک تامه هستی مطلق را انجام دهد ، و برای رسیدن به این مرحله و مقام احسن تقویم خویشتن می بایست عبودیت داشته باشد، عبودیت یعنی خودش را نبیند و هرچه بیشتر هستی مطلق را ببیند،وهر چه انسان عبدتر باشد یعنی منیت کمتر دارد و عبد بودن منجر بدان می شود که از به معیت هستی مطلق از مسجدالحرام که همان مقام شریعت است به مسجدالاقصی که مقام قرب الهی است معراج کند و تا حد مقام قاب قوسین او ادنی برسد ، که این مقام نبی اکرم (ص) است ، مقام حبیب عشق الهی به خودش ، ورسیدن به درک تامه هستی مطلق که این راه را حضرت ختمی مرتبت باز کردند، واین طریق راه ولایت نام دارد یعنی راهی که انسان به مرتبه ولی و احسن التقویم می رسد ، راه ولایت ، راه رسیدن به مرتبه توحید و رسیدن به هدف خلقت است، وکسیکه از باب آن وارد شود به این هدف نایل شود و ظرفت وجودیش به حدی بالا رود که بتواند هستی مطلق را درک کند و باب آن به لسان نبوی ، راه سیرت و هدایت علوی و اولاده می باشد، تا به زمان ما که این باب در وجود اقدس امام عصر وزمان وجود دارد ایشان در دوران ما هادی به سبیل توحید و باب رسیدن به توحید و ادراک تامه هستی مطلق هستند ایشان متصل به مقام حبیب، مقام عشق به هستی به هستی هستند ، واسطه راه توحید، ایشان در امروزه ولی مطلق ، و تنها کسی هستند که مقامی رسیده اند که هستی مطلق را ادراک تامه می کنند ، مقامی هستند در وجود هر انسانی که با توجه و اتصال به آن در واقع انسان به مقام توحید متصل می شود،از سویی طریق اتصال هستی مطلق به مقام تعینات و از سویی طریق اتصال تعینات به هستی مطلق، پس هستی مطلق می فرماید که او سایر ملائکه به پیامبر متصل هستند پس ای کسانی که به وجود هستی مطلق ایمان دارید شما هم از طریق ولایت به این مقام متصل شوید و ادراک هستی مطلق جامع جمال و کمال نایل شوید،امام زمان مامور هستند در دورانی که غلبه خود پرستی و تکبر و خودبینی در جهان زیاد شده ، و انسان از طرق مختلف به خودش متوجه شده و اصل لذت جویی و کام جویی جایگزین اصول دیگر شده است انسان را به انسانیت خود باز گرداند وی را به فطرتش که خداوند انسان بر اساس آن آفریده متوجه سازد، وتک تک و گروه گروه انسان را به مرحله تعبد رسانیده و سیمای هستی مطلق را در برابر دیده همگان منور گردانددر واقع انتظار فرج ، یعنی کم کردن منیت ها و تکبرها و خود ندیدن ها، یعنی ظرفیت ها را بیشتر کردن تحمل ها بیشتر شدن خود راندیدن و مساعدت و یاری کردن هم نوعان، یعنی انسان تر شدن انسان، ووجود امام در غیب یعنی اینکه امام در عقول معین انسان ها هستند نه در فعل بلکه در فکرها، امام انسانها را در فکر و در امور غیبی مساعدت می کند نه در امور فعلی و رفتاری ،فکر انسان را ارتقا می بخشد، پس سالک در عصر غیبت اولین روشش می بایست این باشد که در فکر و ذات خود منیت را کنار گذارد ، و امام در این راه معین و همراه وی خواهد بود، سالک در دوران غیبت باید فکر درستی داشته باشد تا براساس آن فعلش درست شود، امام غایب یعنی امامت در غیب انسان ها ،امامت درآن بعدی از انسان که ظهور مادی ندارد، پس امامت در زمان غیبت به معنی گم شدن ونبودن امام نیست یعنی بعد امامت امام غیبی است، و مربوط به امور غیبی می شود، یعنی امر وجودی انسان ها انسان ها را از لحاظ باطنی سیر می دهد و مدد سالکان می کند که منیت ها را کم کنند و عبودیت ها را زیاد کنند، و سالکان را به مقام توحید نزدیک گرداند، پس امامت در غیبت یکی از شئون امامت است ، مثل مرشدانی که در راه سیر و سلوک سالکان ، تمام امور و فکریات و موارد دیگر سالک را زیر نظر دارند و وی را هدایت می کنند ، یعنی درواقع عصر غیبت عصر رسیدن به بلوغ فکر است و هدایت انسان ها از طریق فعلی ممکن نیست، و امام در غیب و عقول انسانها که در حال حرکت و شکوفایی است امامت می کند، یعنی به عبارتی در این دوره عقول و و فکر انسان ارتقا پیدا می کند و تکامل پیدا می کند و این به مدد امداد ، امام عصر علیه السلام است، وفکر و اندیشه و ادراک و ظرفیت افراد مدام رو به افزایش است واز نسلی به نسل دیگر قابل فهمیدن است، علوم حقیقیه (نه استعماری) هم طوری جریان پیدا می کند که در پرتو امری قدسی که ابوابی به انسان باز می شود که تا به حال باز نشده بود و این روند قدسی علم رو به سویی می نهد که در نهایت به سوی توحید سوق پیدا کند، چه علوم عقلی و انسانی و چه علوم طبیعی و تجربی ، ایشان منشاء بروز الهامات و گشودن ابواب در اذهان و افکار و معرفت هاست، معین کسانی که کارهای فرهنگی و تربیتی و علمی در جامعه بشریت انجام می دهند، راه گشای صنایع و معارف چه در بعد علوم انسانی چه وحیانی چه علوم تجربی، امام رحمت واسعه الهی و باب رسیدن به هستی مطلق و راه فهمیدن و ادراک هستی مطلق هستند، هیچ الهامی به اندیشمندی نشد مگر اینکه امام معین وی بود و هیچ راهی بر دانشمند و آزاد اندیشی گشوده نشد مگر اینکه مددی از سوی امام حاصل شد، با ید متذکر شد انسان علاوه بر بعد فرد بعد اجتماعی هم دارد ،در بعد فردی شکستن بت های درونی و انکسار خودخواهی های درونی و تکبرها و در بعد اجتماعی هم شکسته شدن بت های اجتماعی و آپارتایدهای و متوجه کردن این که ای بشر آنچه خود به دست خود و مدد ما ساخته ای اعم از صنایع و تکنولوژی مبا دا تورا از عبودیت باز دارد، مشخص و واضح است که هر چه انسان در جهت ادراک هستی پیش می رود و هر چقدر که فهم و شعور آن از هستی بیشتر شده و دستاوردهای بیشتری را داشته باشد به همان اندازه خودبینی اش بیشتر می شود و به جای توجه به هستی مطلق خود را می بیند و دستاورد های خود را ،به اصطلاح قرآن طغیان می کند و به شیطان نزدیک می شود، خوب لازمه جلوگیری از این مواردی این است که انسان این علوم ودستاوردها را به روش و سبک تربیتی ببیند اقراء بسم ربک الذی خلق ، یعنی بخواند آنها را به روش و آهنگ تربیتی و رشد انسانیت انسان ، وبه دیدن پیوستگی و انسجام انها به یک معرفتی بالاتری دست پیدا کند ، اقراء و ربک الاکرم ، که هستی مطلق از این هم بالا تر است الذی علم بالقلم ، همان هستی مطلق که به وسیله همین علم حس ها و احساسات به شما علم میآموزد و آنچه را نمی دانید به شما می شناساند، پس کار ولی الله اعظم در مرحله غیبت ، یعنی امامت بر غیب و افکار و عقول انسانی ، در درجه اول ارتقای علوم در همه جوانح که هر کدام به عنوان کلمه الله یا نشانه هایی از هستی مطلق هستند ، بعد خوانش این علوم یعنی ارتباط و پیوند بین علوم در جهت رشد انسانیت انسان، بسم ربک الذی خلق، خلق الانسان من علق ، وبا این خوانش انسان از قید تعلقات آزاد کندو اقراء وربک الاکرم هستی مطلق را با دیدی دیگری نشان دهد ،الذی علم بالقلم و با همین محسوسات آموزش دهد ، و علم الانسان مالم یعلم، تا درک و شعور انسان را به حدی بالا ببرد که ادراک کند آنچه ادراک نمی کرد و هستی مطلق را بفهمد، این وظیفه انسان است در عصر غیبت . مشخص است این ارتقاء علم ودانش و تکنولوژی همان طور که گفته شد ، بسیاری از نفوس را به طغیان و خودبینی و تکبر می کشاند و مستکبرین در عالم ظهور می کنند ، علی رغم اینکه بسیاری هم هدایت می شوند، با ازدیاد این طرز فکر لذا ظلم وجور زیاد می شود ودیگر هدایت عقول و غیب انسان ها ، کفایت نمی کند بلکه لازم است که علاوه برآن هدایت فعلی هم وجود داشته باشد که در این زمان ، ظهور اتفاق می افتد که در ظهور علاوه بر تکمیل همان هدایت های غیبی راه ادراک هستی مطلق هموار و ریشه های طغیان ها و خود بینی ها و تکبر ها خشکانیده می شود، این زمانی است که نفوس به پذیرش هدایت فعلی پذیرش مطلوب رسیده اند و دانش و علوم و عقول مستکمله ظرفیت پذیرش فعلی امام را دارد.پس در این زمان است که امام از امام غایب که فقط موثر بر غیوب انسانها بود به امام ظاهر مبدل می شود تا انسانیت را به تو حید سیر دهد.