بسم الله الرحمن الرحیم

آیا حکمت و فلسفه از زمره علوم مورد تایید شارع مقدس می باشد؟

سخنی با منتقدین حکمت و فلسفه

حکمت و فلسفه از زمره علومی است که از دیر باز وشاید از بدو هبوط انسان هوشمند بر روی زمین مورد توجه بوده وراه اتصالی بین انسان و مفاهیم عقلانی و دریافت حقایق از طرقی خاص بوده است، انسان از جهت آنکه انسان هست همیشه به دنبال بدست آوردن این معنی بوده که از کجا آمده است و آمدنش بهره چه بوده و سرانجام به کجا خواهد رفت این پرسش ها از پرسش های بنیادینی است که اذهان انسان را به خود درگیر می کند واگر پاسخی برای آن درنیابد چه بسا دچار سر در گمی و سرگردانی و بعضا بی هدفی و در نهایت افسردگی و امراض روحی شود، چه بسا افرادی که در انفوان جوانی با این پرسش ها دست و پنجه نرم می کنند ، ودر برحه ای از زندگی آن را به فراموشی می سپارند ولی سرانجام دوباره در پایان عمر گرفتار آن می شوند، برای رسیدن به این پرسش ها اندیشمندان مشغول عمل شده اند و پاسخ هایی را داده اند ، سابقه پاسخگویی به این مسائل سابقه چندین هزار ساله دارد اگر ما نقطه اتکای خود را در اعماق تاریخ یونان باستان که 550 سال قبل از میلاد مسیح در اوج شکوفایی علمی بوده در نظر بگیریم سابقه حکمت به دوره های پیش از یونان به حکمای ایران ، هند، چین ، برمی گردد، که باتوجه به متونی که از آنها به جای مانده است اعم حکمت خسروانی ایران، یا کتب هندی و یا تئو چین ،چین ، اوج فرهنک و عقل مردمان درآن روزگار را می رساند که چه بسا بسیاری از آنها از نظر محتوی حتی به متون دینی غنی چون نهج البلاغه و صحیفه سجادیه طعنه می زند، به هرحال اندیشه سیر حکمت به قدمت اندیشه بشر در طول تاریخ به بلندای روح انسان وجود داشته است، و حکمت ها و رموز و اسرار فراوان توسط مردمان گفته و پرداخته شده است.

در سیر تاریخ با به وجود آمدن ادیان و مذاهب مختلف ایده های مختلفی درباره منش های حکمی به وجود آمد در مذاهبی از این گونه مباحث استقبال شده و حکما و فلاسفه زیادی در لوای این فرهنگ به وجود آمدند و بالعکس در مذاهبی به شدت بر علیه آنها جبهه گرفته و این نوع تفکرات را از حوزه دین و دیانت بیرون دانسته و کسانی که مبادرت به این نوع علوم می نمایند افرادی ملحد وخارج از دین و دیانت معرفی می کنند.

ما در این متون که تقررات درس استاد معظم هاشمی تهرانی در ابتدای درس اسفار اربعه ملاصدرا است که در حوزه معظمه حضرت عبدالعظیم علیه السلام عنوان گردیده فارغ از ادیان و مذاهب دیگر این روش و منش را در دوره معاصر در بین فقها و مدارس دینی حال حاضر ایران اسلامی مورد ارزیابی قرار می دهیم و استاد معظم بر اساس دانش و تجربه و و تفکرات چندین ساله و تلمذ نزد اساتید بزرگواری چون علامه جوادی آملی و تدریس متون حکمت و فلسفه به بعضی از شبهات و ایراداتی که بعضی از اهل فقه و اصول به این نوع حکمت ها وارد می شود پاسخ می دهد ، ایشان در کل ایراداتی که مشککان بر حکمت و فلسفه وارد می کنند در چهار محور می داند.

محور اول: اینکه عنوان می شود که این حکمت ها برگرفته از یونان باستان است و مردم یونان مردمی مشرک بوده اند

محور دوم : اینکه خلفای بنی العباس علیهم لعن والعذاب در مقابل جهاد علمی ائمه اطهار علیهم السلام دنبال این بودند که جبهه ای جدید و نو باز کنند لذا راه ورود این علوم را در نهضتی به نام نهضت ترجمه به بلاد اسلامی گشودند

محور سوم: در لسان ائمه شیعی علیهم السلام عنوان شده که می بایست علوم از باب و طریق و لسان ائمه تلقی شود واگر غیر این صورت باشد لذا امری نادرست و باطل است

محور چهارم : در لسان ائمه اثنی عشرعلیهم السلام و ویاران و اصحاب آن حضرات کلامی در باب موضوعات حکمت و فلسفه چون وحدت وجود، اصالت و جود، تشکیک در وجود و امثال آن گفته نشده است وروایاتی هم در باب ضم فلسفه وعرفان وارد شده است.

قبل از آنکه وارد بحث بشویم خوب است که گوشزد شود در دوره اسلامی حکمت به شکل های مختلفی ظهور داشته است در دوره ای حکمت مشایی بوده که با ابن سینا به اوج خود رسیده در این مکتب طریق راه برهان های منطقی صرف است و غیر این راهی برای پاسخ به مسایل جستجو نمی شود افرادی مثل فارابی ، بهمنیار ، میر داماد و از متاخرین جلوه و مصطفوی از این زمره می باشند و در دوره ای علاوه بر برهان های فلسفی شهود عرفانی هم وارد ادله می شود که با شیخ شهید سهروردی به اوج خود می رسد و درزمانی شیخ اکبر محی الدین عربی رسیدن به معارف را منحصر به کشف و شهود عرفانی می داند، ور زمان صفوی میر داماد در حکمت یمانی راه حصول به معارف را برهان عقلی و شریعت و روایات می داند وبالاخره ملاصدرا با تلفیق برهان و عرفان و قرآن سیر جدیدی در حصول به معارفه حقه پیشنهاد می دهد.

به هر حال این دانشمندان همواره در مواردی که گفته شد مورد شبه و طعنه معاندان و بعضی از فقها بوده اند.

حال به پاسخگویی به شبهات آنها می پردازیم در مورد ایراد اول که گفته می شود که اولا که ریشه این حکمت ها در علوم یونانی مشرک مسلک وجود دارد، اولا باید گوشزد نمود که با توجه به متونی که از اعاظم فلاسفه یونان چون ارسطو و سقراط و افلاطون برجای مانده هیچ سندی بر این مدعی که آنها مشرک بوده اند وجود ندارد درثانی اول برهانها در خداشناسی و رسیدن به توحید از همین ارسطو است که برهان محرک اول را بیان می کند، شاید عنوان شود که در متون مربوط به آنها از آلهه و الاهه های متعددی صحبت به میان آمده که نشان از کثرت خدا دارد و شرک، در صورتی که در متونی که از آنها به جای مانده گوشزد شده که هر جا از لفظ آلهه و الهه یادشده منظور ملک مربوط به آن پدیده است مثل االاهه با ران یا الا هه دریا ها که منظور همان ملک باران یا دریاها است که در درون متون دینی و حتی ادعیه ما هم وجود دارد و جالب این است که کسانی که ادعای شرک این فلاسفه رادارند ، در سرگذشتشان اشاره کرده اند اصلا هیچ کدام از این متون را مشاهده نکرده اند، پس مساله اینکه این فلاسفه ملحد یا مشرک هستند قابل مناقشه است.

اما اینکه برفرض مشرک بودن بر اساس کدام استدلال تلقی حکمت از مشرک مجاز شمرده نمی شود معصومین درفرمایشات خود مضامینی مثل این دارند که قَالَ اَلنَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ : اَلْحِكْمَةُ ضَالَّةُ اَلْمُؤْمِنِ فَحَيْثُ وَجَدَهَا فَهُوَ أَحَقُّ بِهَا [1].یعنی حکمت گمشده مومن است که از هرجایی آن را پیدا کند آن را تلقی می کند و یا در فرمایش امام صادق علیه السلام است خُذُوا الْحِكْمَةَ وَ لَوْ مِنَ الْمُشْرِكِينَ[2]حکمت را گرچه دست مشرکین است از آن توست آن را بگیرید و اخذ کنید. ویا این حدیث عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ جُمْهُورٍ عَنْ أَبِي بَكْرٍ الْمُفِيدِ الْجَرْجَرَائِيِّ عَنِ الْمُعَمَّرِ أَبِي الدُّنْيَا عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع قَالَ، قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): «كَلِمَةُ الْحِكْمَةِ ضَالَّةُ الْمُؤْمِنِ فَحَيْثُ وَجَدَهَا فَهُوَ أَحَقُّ بِهَا[3] و یا خُذُوا الْحَقَّ مِنْ أَهْلِ الْبَاطِلِ وَ لَا تَأْخُذُوا الْبَاطِلَ مِنْ أَهْلِ الْحَق‌» «كُونُوا نُقَّادَ الْكَلَامِ فَكَمْ مِنْ ضَلَالَةٍ زُخْرِفَتْ بِآيَةٍ مِنْ كِتَابِ اللَّهِ كَمَا زُخْرِفَ الدِّرْهَمُ مِنْ نُحَاسٍ بِالْفِضَّةِ الْمُمَوَّهَةِ النَّظَرُ إِلَى ذَلِكَ سَوَاءٌ وَ الْبُصَرَاءُ بِهِ خُبَرَاءُ [4]عده ای از مخالفین باز هم مناقشه می کنند که منظور از حکمت روایات و کلام ائمهعلیهم السلام است در صوررتی امام کاظم علیه السلام می فرمایند الْحِکْمَةَ قَالَ الْفَهْمُ وَ الْعَقْلُ. [5]ا یا در فرمایشی امام علی علیه السلام می فرماید کلام حکما دو دسته است ، دسته ای درست است که جهانی را بهشت می کند و عده ای نادرست است که جهانی را دچار بحران می کند خوب اگر منظور حضرت کلام معصومین بود که کلام معصومین نادرست نمی تواند باشد، و یا آیات قرآن ۱۷ و ۱۸ سوره مباركه زمر:

َبَشِّرْ عِبَادِ، الَّذِينَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُوْلَئِكَ هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَاب اشاره به یادگرفتم حکمت های مختلف دارد.و اتباع از بهترین آنها

در جواب دیگر باید خاطر نشان کرد چطور در مواردی چون منطق که در علق اصول و استنباط های شرعی مورد استفاده قرار می گیرد شما از علوم یونانی ارسطویی استفاده می کنید و استفاده از آن را جایز می شمارید ولی در علوم حکمی وفلسفی این جواز را صادر نمی کنید

می توانید چون فلاسفه ای مثل کانت و هگل منطق ارسطویی را دور بریزید و بر مبنای خودتان منطقی بسازید، که البته امکان ندارد، عده ای مناقشه می کنند که منطق ساختاز ذهن است که ارسطو جمع آوری کرده که البته تمسک به این قول بسی سخیف است ، که قابل بحث نیست.

در ثانی شیخ مرتضی انصاری درکتاب مکاسب المحرمه روایتی از تحفه العقول نقل می کند و نتیجه می گیرد استفاده از صنایع که جهت صلاح باشد از لحاظ شرعی مشکلی ندارد، هر چند مشرکین ساخته باشند.

و شیخ صدوق علیه الرحمه در باب عقل روایتی از معصوم ذکر می کند هرآنچه راه عقل را ببندد و جمود ایجاد کند جایز نیست.

محور دوم بحث این است که انتقال علوم یونانی به بلاد اسلامی برای آن بوده که خلفای جور جلوی اهل بیت علیهم السلام علومی را علم کنند و به مردم بگویند درجایی غیر از خانه اهل بیت علیهم السلام هم علم پیدا می شود پس نهضت ترجمه را در دوران امامت امامین همامین صادق و باقر علیهما السلام و امام رضا علیه السلام به وجود آوردند، برای پاسخ به این شبهه می بایست اولا گفت که گرچه نیت سوء در ورود و ترجمه این علوم در بلاد مسلمین وجود داشته و غرض بد داشته اند ولی ماهیت این نیت سوء از خود ماهیت علوم جداست، جمهور فلاسفه از دیرباز تا کنون در بلاد مسلمین همه موالیان ائمه اطهار بوده و هیچ یک عمل خلفا را تایید و تصدیق نکرده اند، مثل اینکه اکنون تلفن همراه به بلاد مسلمین برای اشاعه فحشا و هزار مساله دیگر وارد شد، ماهیت این سوء نیت با ماهیت خود موبایل متفاوت است، آیا کسی می تواند بگویید این دستگاهی که مشرکین برای از بین بردن کیان مسلمین وارد کرده اند استفاده از آن جایز نیست، نه بلکه با محکوم کردن آن سوء نیت در جهت مصالح مسلمین و از آن ستفاده کردن مفید و صحیح است.

در ثانی ائمه اطهار قبل از نهضت ترجمه یک نهضت علمی عظیمی به وجود آورده بودند که جابربن حیان یا حبیب بن فزاری فلکی رازی و محمد بن زکریای رازی محصول آن می باشند، که در همه ابواب علوم ان چنان کار گسترده ای صورت گرفته بود که ورود علوم یونانی به بلاد مسلمین در علومی که از سوی ائمه افتتاح شده بود هضم شد، و به صورت اسلامی درامد و هیچ کدام در جلوی ائمه و مکتب آنها قرار نگرفت بلکه موید آنها بود و بر غنای آن علوم افزوده شد و داده های علمی بیشتر شد.[6]

علومی چون کیمیا، نجوم، ریاضیات و طب و.... تماما ابوابش توسط ائمه گشوده شده بود و پذیرای ورود داده های جدید بود.

بطوری که به طور قطع در این زمان می توان گفت طب شیمیایی و طب اسلامی و سنتی جدای از مکتب اهل بیت نداریم هم شیمی از اهل بیت است و هم طب سنتی و ....

محور بعدی اینکه عده ای می گویند که در روایاتی از ائمه علیهم السلام است که می گویند که علم را از هیچ بابی غیر از باب ائمه علیه السلام تلقی نکنید، مثلا ثقه الاسلام کلینی در کافی شریف جلد 1صفحه 399 روایتی دارد که قال ﺍﻟﺒﺎﻗﺮُ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ: ﻟﺴَﻠَﻤَﺔَ ﺑﻦِ ﻛُﻬَﻴﻞٍ و ﺍﻟﺤَﻜَﻢِ ﺑﻦِ ﻋُﺘَﻴﺒَﺔَ: ﺷَﺮﱢﱢﻗﺎ ﻭ ﻏَﺮﱢﱢﺑﺎ ﻟَﻦ ﺗَﺠِﺪﺍن ﻋِﻠﻤﺎ ﺻَﺤﻴﺤﺎ ﺇﻟﺎّ ﺷَﻴﺌﺎ خرج ﻣِﻦ ﻋِﻨﺪِﻧﺎ ﺃﻫﻞَ ﺍﻟﺒَﻴﺖِ؛ اﻣﺎﻡ ﺑﺎﻗﺮ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻠﺎﻡ- ﺧﻄﺎﺏ ﺑﻪ ﺳﻠﻤﺔ ﺑﻦ ﻛﻬﻴﻞ ﻭ ﺣﻜﻢ ﺑﻦ ﻋﺘﻴﺒﻪ- ﻓﺮﻣﻮﺩﻧﺪ: ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﺷﺮﻕ ﻭ ﻏﺮﺏ ﺑﺮﻭﻳﺪ، ﻫﺮﮔﺰ ﺩﺍﻧﺶ ﺩﺭﺳﺘﻰ ﺭﺍ ﻧﺨﻮﺍﻫﻴﺪ ﻳﺎﻓﺖ، ﻣﮕﺮ ﻫﻤﺎﻥ ﭼﻴﺰﻯ ﻛﻪ ﺍﺯ ﻣﺎ اهل بیت ﺻﺎﺩﺭ ﺷﻮﺩ..

در جواب باید بگوییم در مقابل این روایات روایاتی که در محور اول بحث کردیم وجود دارد ، و در ثانی این شامل فقط حکمت و فلسفه نمی شود اگر جاری باشد برای همه اقسام علوم از هیات گرفته تا طب ساری و جاری است، در صورتی که در سیره اهل تشرع می بینیم که بسیاری از علوم را از بسیاری از اهل خلاف که دشمن ائمه هم بودند و در زمان ائمه تلقی کردند، بسیاری از علوم اعم از معانی و بیان، تاریخ، رجال، خود علم اصول همه از اهل خلاف اخذ شده است، که اینها هم عصر ائمه بودند و مورد لعن ائمه، حتی خود اجتهاد گرفته شده از مبانی اهل تسنن است تا قرن پنجم هجری و زمان شیخ الطوسی ما اجتهادی در شیعه نداشتیم وپایگذار اجتهاد شیخ طوسی با اقتباس از اهل تسنن بود و به قول آیت الله بروجردی فقه شیعه درواقع حاشیه ای بر فقه اهل تسنن است، خوب با این همه اقتباس از درخانه غیر اهل بیت علیهم السلام چرا نشان اتهام فقط به سوی فلسفه حکمت رفته که آن هم نه از اهل خلاف و دشمن ائمه بلکه صرفا از اندیشمندان عصر های قدیمی تر گرفته شده است.

و جواب حلی :به این روایات جمع با روایات محور اولی است که: اولا باید دید که مورد خطاب امام در این عبارات چه کسانی هستند آیا به فلاسفه و حکما این حرف را زده است یا به دوفقیه بصره ، که در علم فقه به در هیچ باب دیگر نرویدبه غیر از خانه اهل بیت، چرا که علم فقه علمی تعبدی است و در هیچ کجای عالم بگردی نمی دانند چرا بایدنمازی در وقت صبح آن هم دورکعت خوانده شود به غیر از باب اهل بیت، اهل بیت در امور تعبدی چون فقه گوشزد می کنند شیخ حر عاملی در جلد 27 وسائل الشیعه باب 6 ، 52 روایت مطرح می کند که در باب فقه تعقل جایز نیست و دلیل اینکه امام صادق علیه السلام ابو حنیفه را لعن می کند این است که در برابر قال علی علیه السلام، ان قلت دارد

ابن حبان و ابن عبد البر از علمای بزرگ اهل سنت عمری می‌نویسند

أَخْبَرَنَا عَلِيُّ بْنُ عَبْدِ الْعَزِيزِ الأُبَلِّيُّ ، قَالَ : حَدَّثَنَا عَمْرُو بْنُ مُحَمَّدٍ الأنس ، عَنْ أَبِي الْبَخْتَرِيِّ ، قَالَ : سَمِعْتُ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ ، يَقُولُ : " اللَّهُمَّ إِنَّا وَرِثْنَا هَذِهِ النُّبُوَّةَ عَنْ أَبِينَا إِبْرَاهِيمَ خَلِيلِ الرَّحْمَنِ ، وَوَرِثْنَا هَذَا الْبَيْتَ عَنْ أَبِينَا إِسْمَاعِيلَ ابْنِ خَلِيلِ الرَّحْمَنِ ، وَوَرِثْنَا هَذَا الْعِلْمَ عَنْ جَدِّنَا مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ ، فَاجْعَلْ لَعْنَتِي وَلَعْنَةَ آبَائِي وَأَجْدَادِي عَلَى أَبِي حَنِيفَةَ.

جعفر بن محمد (امام صادق علیه السلام) می‌فرمود: خداوندا، ما این نبوت را از پدرمان ابراهیم و این خانه را از پدرمان اسماعیل و این علم را از جدمان محمد صلی الله علیه و آله به ارث برده‌ایم. پس لعنت من و پدرانم و اجدادم را بر ابو حنیفه قرار ده[7].

پس تنها مرجع رجوع خانه اهل بیت علیهم السلام است اما در زمینه علوم عقلی باب را باز گذاشته اند چرا که عقل می تواند تشخیص دهد و سره را از ناسره جدا کند و انحصار به باب خاصی را گوشزد نکرده اند.

در تعمق دراین گونه روایات چون به مطلق روایت قید خورده و قید در انحصار رجوع به اهل بیت در فقه و قضا است لاجرم نمی شود بعد از قید و انحصار مطلق قضیه را در نظر گرفت.

در جواب دیگر می توان گفت که در حدیث نورانیت حضرت امیر علیه السلام خلقت نوری ائمه را نه محدود به فضا و زمان خاص می داند بلکه از بدو آفرینش و اول خلق انسان می داند ، و می فرماید " ما مِن عِلمٍ إلاّ و أنا أفتَحُهُ ، و ما مِن سِرٍّ إلاّ و القائمُ عليه السلام يَختِمُها

هيچ دانشى نيست مگر اين كه من آغازگر آن هستم و هيچ رازى نيست مگر اين كه [امامِ ]قائم عليه السلام به آن خاتمه مى دهد.: .

" یعنی به وجود آمدن علم در دوران گذشته هم از الهامات ائمه بوده و در حال حاضر هم امام غایب با امامت بر غیب انسان ها و تکامل عقول و الهام علوم زمینه کشف و افتتاح علوم و گسترش تکنولوژی و بسیاری از علوم و فنون شده است

در جواب دیگر باید گفت که در گفتار و کردار و روایات اهل بیت روش های حصول به معارف علاوه برقول و روایات متاثر از عوامل دیگری هم شمرده شده مثلا در حدیث مشهور نبوی خاطر نشان شده است که اگر چنانچه فردی چهل روز ریاضت شرعیه بکشد و اخلاص در عمل داشته باشد بعد از چهل روز چشمه های دانش و معرفت از قلب او به زبان اوجاری می شود مَنْ أَخْلَصَ لِلَّهِ أَرْبَعِينَ يَوْماً فَجَّرَ اللَّهُ يَنَابِيعَ الْحِكْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ عَلَى لِسَانِهِ[8]

و یا حدیث علم وراثتی ازامام جواد علیه السلام که می فرماید: اگر چنانچه به دانسته های خود عمل کنید خداوند ابواب هرآنچه نمی دانید برشما آشکار می گرداند و این حدیث ورد زبان حضرت آیت الله بهجت علیه الرحمه بود

بالاخره محور سوم که عنوان می داند این اصطلاحاتی که اهل فلسفه و حکمت و عرفان به زبان جاری می کنند هیچ کدام در زبان ائمه و یا اصحاب ائمه وجود نداشته سخن از وحدت وجود و تشکیک در وجود و ... هیچ کدام مبنای روایی و شرعی ندارد، برای پاسخ به این مناقشه باید گفت:فقط این مسائل حکمی نیست چه بسیار از اصطلاحاتی که در فقه و اصول از آن استفاده می کنید و هیچ کدام در زمان ائمه نبوده و حتی اصحاب ائمه هم از آن خبر ندارند، آیا استصحاب نوع دوم را زراره که از اصحاب مشهور است و بر اساس روایت وی این قاعده ساخته شده می داند، یا مساله اجماع را زمان ائمه می دانستند که چیست؟

خوب به هر حال اهل بیت می بایست با مردم برحسب عقول و فهم و علم دوره خود صحبت می کردند والا صحبت از خیلی از مسائل و قواعد فقهی و اصولی هم می بایست می کردند و یا صحبت از بسیاری از اصطلاحات که اکنون بین مردم وجود دارد و در زمان آن ها نبوده است

حالا مناقشه می کنند خوب چرا اصحاب ائمه که در دوران بعدی بودند از شامخین چون کلینی و صدوق حرفی از این مسائل نزده اند؟ جواب این است که اولا رشته علمی آنها سخن گفتن در این مورد را ایجاب نمی کرده وثانیا همین صحبت نکردن در این باب در دوره ای که اوج شکوفایی این مسائل بوده خودش دال بر تایید این گونه علوم نبوده است.

جالبست که در فقه اسلامی پرداختن به مسائلی که در حکمت و فلسفه و عرفان مطرح است در باب نجاسات وارد شده و در این زمینه بحث می شود گه آیا قائلین به اقوال حکما ضرورت دین را منکر می شوند که مستلزم کفر و نجاست شوند؟ ودر این زمینه بحث می کنند، دراینجا چند نکته لازم است عنوان شود اول اینکه بسیاری از حکما و عرفا خود در زمره فقها و مجتهدین بوده اند واستنباط آنها از آیات وروایات با نقطه مقابل متفاوت بوده ، سوال اینجاست که چرا در یک امر اجتهادی می بایست برداشت و ایده یک گروه غالب و ساری باشد، بر سر مساله ای که بسیاری از افرادی هم که اظهار نظر می کنند این دروس نخوانده و یا بدون استاد خوانده اند، حضرت آیت الله خویی علیه الرحمه در حاشیه عروه در این باب می نویسد، من بالشخصه از مقصود وحدت وجودی ها سر درنیاوردم و متوجه منظور آنها نشدم، اگر این عقیده ضرورتی از ضروریات دین را انکار کرد لاجرم حکم خاص خود را دارد و الا نه.

همان طور که گفته شد بسیاری از مجتهدین و قایلین به حکمت و فلسفه و وحتی وحدت وجود بسیاری از ادله خود را از آیات و روایات استنباط می کنند مثلا آیه شریف16 سوره ق: نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرید ، و یا سوره حدید آیه 4( هو معکم اینما کنتم) و یا سوره واقعه فَلَوْلَا إِذَا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ ﴿۸۳﴾ وَأَنْتُمْ حِينَئِذٍ تَنْظُرُونَ وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْكُمْ وَلَكِنْ لَا تُبْصِرُونَ که در این آیه به صراحت از دیدن الله بحث می شود نه از ادراک عقلی و این روشنترین آیه در وحدت وجود تلقی می شود

و بالاخره روایاتی که در ضم فلسفه و فلاسفه و متصوفه است مثل روایتی از امام صادق علیه السلام که مجلسی فَتَبّاً وَ خَیْبَةً وَ تَعْساً لِمُنْتَحِلِی الْفَلْسَفَةِ کَیْفَ عَمِیَتْ قُلُوبُهُمْ عَنْ هَذِهِ الْخِلْقَةِ الْعَجِیبَةِ حَتَّى أَنْکَرُوا التَّدْبِیرَ وَ الْعَمْدَ فِیهَا؟[9]

حرمان و ناامیدی بر کسانی باد ‌‌بر فیلسوف نما ها! چگونه قلب‌های آنان از دیدن این آفرینش عجیب نابینا است؛ و تدبیر، قصد و اراده را در آفرینش انکار می‌کنند؟

و یا روایاتی که از امام حسن عسگری علیه السلام نقل می شود :[10]

يا أباهاشم سيأتي زمان علي النّاس وجوههم ضاحكة مستبشرة و قلوبهم مظلمة منكدرة، السنة فيهم بدعة و البدعة فيهم سنه المؤمن بينهم محقر و الفاسق بينهم موقر امرائهم جائرون و علمائهم في ابواب الطلمة سائرون، اغنيائهم يسرقون زاد الفقراء و اصاغرهم يتقدمون علي الكبراء، كل جاهل عندهم خبير وكل محيل عندهم فقير، لايميزون بين المخلص و المرتاب و لا يعرفون الضأن من الذئاب. علمائهم شرار خلق الله علي وجه الأرض، لانّهم يميلون إلي فلسفة و تصوف و ايم الله انهم من اهل العدوان و التحريف يبالغون في حبّ مخالفينا و يضلّون شيعتنا و موالينا فان نالوا منصباً لم يشبعوا عم الرشاوان خذلوا عبدوا الله علي الريا، الا إنهم قطاع طريق الدين و الدعاة إلي نحلة الملحدين فمن ادركهم فليحذرهم و ليصن دينه و ايمانه. اي ابوهاشم زماني بر مردم بيايد كه صورتشان شاد و خندان و دل ايشان تيره و تاريك شود.دستور ديني در ميانشان بدعت و بدعت در ميان ايشان سنت است. مؤمن نزد آنان خوار و حقير است و فاسق در ميان آنان محترم مي‌باشد. فرماندارانشان زورگو و علمايشان درب خانه ستمكاران مي‌روند. ثروتمندانشان توشه فقراء را مي‌دزدند و كوچك‌هايشان بر بزرگانشان تقدم مي‌جويند، هر ناداني نزد ايشان اهل خبره است و هر حيله‌گري نزدشان فقير باشد. تميز ندهند بين اهل خلوص و اهل شك و نشناسند ميش را از گرگ. علماي آنان بدترين خلق خدا بر روي زمين هستند، زيرا به فلسفه و تصوّف تمايل پيدا مي‌كنند. به خدا قسم چنين علمائي با ما دشمن هستند و دين را تغيير و تحريف كنند، اصرار بر دوستي با مخالفان ما دارند، پيروان و دوستان ما را گمراه مي‌كنند، پس اگر به مقامي برسند از رشوه سير نمي‌شوند و چون منكوب و بيچاره شوند، به عبادت رياكارانه مي‌پردازند. آگاه باش كه ايشان راهزنان دين و دعوت كنندگان به راه بي‌ديني هستند. پس هر كس ايشان را درك كند، بايد از ايشان برحذر باشد و دين و ايمان خود را حفظ كند

اولا باید متذکر شد که در روایت اول از بحار بحث انتحال وارد شده ، انتحال به معنی فیلسوف نماها افرادی که علم ندارند و خود را فیلسوف معرفی می کنند ضم شده نه خود فلسفه ، مثلا در جایی کسانی که خود را طبیب می نامند ولی طبیب نیستند را در نظر بگیریم که شیادند، شیاد خواندن اینها به معنی ضم طب و پزشکی نیست و قص علی هذا ودر روایات دوم و روایات دیگر در ضم فلسفه و عرفان باریشه یابی به این قضیه منجر می شود که اولا این روایات جملگی نقل از کتابی منسوب به مقدس اردبیلی علیه الرحمه به نام حدیق الشیعه است ، و ثانیا قبل از این کتاب که در قرن 11 نوشته شده اثری از وجود این احادیث در کتب روایی یک هزاره دیده نمی شود، در تحقیقی که محققین معاصر در این کتاب انجام شده است مشخص شده فردی به نام معزالدین اردستانی اخباری در همین قرن 11 قسمتی را به حدایق الشیعه اضافه کرده است در واقع حدایق الشیعه دوقسمت دارد قسمت اول از مقدس اردبیلی است و قسمت دوم از معز الدین اردستانی که این روایات در قسمت دوم است، و علمایی مثل شیخ حر عاملی هم در مدارکی ارایه می دهد استنادش به همین بخش است، از طرفی خود مقدس اردبیلی در حاشیه بر تجرید الکلام قول وحدت وجود را می پذیرد و خودش از از حکما و قائلین به حکمت است چگونه ممکن است با وجود دیدن این روایات چنین مرامی داشته باشد و توبه هم نکرده باشد.

از سویی علامه مجلسی که در جمع آوری بحار کتب روایی فراوانی از جمله حدیق الشیعه را در دست داشته هیچ یک از روایات حدیقه را در بحار نیاورده است و این هم دلیل از مجعول بودن و مشکل داشتن اینگونه روایات می باشد.

از سویی درمقام روایات معارض روایات فراوانی معارض با این روایات موجود است مثل روایتی که از حضرت رسول اکرم(ص) درباره ارسطو وارد شده:

انه کان اذا کمل واحد من اهله قال له: یا ارسطا طالیس هذه الامة[11]

هر گاه کسى از اهل پیمبر خاتم به کمال مى رسید از زبان مبارک آن حضرت به خطاب (اى ارسطاطالیس) تشرف مى یافت

ویا: باز شهرزورى در همان کتاب یاد شده و دیلمى در محبوب القلوب آورده اند که: گاهى که عمرو عاص از اسکندریه بر رسول خدا وارد شد از او پرسید که در آنجا چه دیده اى؟ گفت: گروهى چند دیده ام که طیلسان در بر داشتند و حلقه حلقه گرد هم مى نشستند و مردى را به نام ارسطاطالیس لعنه الله تعالى نام مى بردند. پیامبر فرمودند: اى عمرو باز ایست، ارسطاطالیس پیمبرى بود که قوم وى او را نشناختند[12]

و یا روایتی از امام صادق علیه السلام در مورد ارسطو و افلاطون که حضرت وی را رئیس الحکما می خواند أَرَسْطَاطَالِیسُ مُعَلِّمُ الْأَطِبَّاءِ وَ أَفْلَاطوُنُ رَئِیسُ الْحُکَمَاءِ [13]

و حضرت علامه حسن زاده آملی می گوید چقدر جای مباهات برای افلاطون دارد که چون امام صادقی چنین لقبی به وی داده است.[14]

از این گذشته اگر این روایات در ضم حکمت را بپذیریم ، باید بگوییم حدود قریب به 50 روایت هم در ضم فقها وجود دارد ، آن هم نه در کتاب مشکل داری مثل حدیقه الشیعه بلکه کتاب کافی :

عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ اَلنَّوْفَلِيِّ عَنِ اَلسَّكُونِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ قَالَ قَالَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ قَالَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ : سَيَأْتِي عَلَى اَلنَّاسِ زَمَانٌ لاَ يَبْقَى مِنَ اَلْقُرْآنِ إِلاَّ رَسْمُهُ وَ مِنَ اَلْإِسْلاَمِ إِلاَّ اِسْمُهُ يُسَمَّوْنَ بِهِ وَ هُمْ أَبْعَدُ اَلنَّاسِ مِنْهُ مَسَاجِدُهُمْ عَامِرَةٌ وَ هِيَ خَرَابٌ مِنَ اَلْهُدَى فُقَهَاءُ ذَلِكَ اَلزَّمَانِ شَرُّ فُقَهَاءَ تَحْتَ ظِلِّ اَلسَّمَاءِ مِنْهُمْ خَرَجَتِ اَلْفِتْنَةُ وَ إِلَيْهِمْ تَعُودُ [15]

سكونى از امام صادق عليه السّلام و ايشان از امير المؤمنين عليه السّلام روايت كرده‌اند كه پيامبر اكرم صلّى اللّٰه عليه و آله و سلّم فرمود:زمانى بر مردم گذرد كه از قرآن جز نشانى به يادگار نماند و از اسلام جز نامى.مردم،خود را مسلمان مى‌خوانند و حال آنكه از همه دورترند به اسلام.مسجدهاى آنان زيباست ولى تهى از هدايت،فقهاى آنان بدترين فقهاى زير آسمان هستند،فتنه از نزد آنها صادر مى‌شود و به سوى خود آنها بازگشت دارد

که فقها کار خود را راحت کردند که می گویند منظور فقهای اهل تسنن هستند، خوب اینجا هم می گوییم فلاسفه مادی منظور بوده نه حکمت اصیل و الهی ، جایی که مدح است حکمت الهی و جایی که ضم است منظور حکمت سوء بوده است.

به هر حال حکمای از مجتهدین و عظام علما ، اگر به یقین می رسیدند که شارع مقدس و اهل بیت علیهم السلام از ورود به این مساله نهی کرده اند و منهی عنه قرار گرفته حتما با توجه به اهمیت موضوع ، هیچگام قول ائمه را زمین نمی گذاردند و خود را به چیزی که رضایت خدا و اهل بیت علیهم السلام درآن وجود ندارد مشغول نمی کردند، و این نشان از این است که در این خصوص به نتیجه ای متقن نرسیده اند.


[1] منیة المرید في أدب المفید و المستفید , جلد۱ , صفحه۱۷۳

[2]بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌2، ص97.

[3] بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌2، ص99.

[4]بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‌2، ص96

[5] الکاظم (علیه السلام)- یَا هِشَامُ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی بَشَّرَ أَهْلَ الْعَقْلِ وَ الْفَهْمِ فِی کِتَابِهِ فَقَالَ فَبَشِّرْ عِبادِ الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِکَ الَّذِینَ هَداهُمُ اللهُ وَ أُولئِکَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبابِ ... یَا هِشَامُ ثُمَّ ذَکَرَ أُولِی الْأَلْبَابِ بِأَحْسَنِ الذِّکْرِ وَ حَلَّاهُمْ بِأَحْسَنِ الْحِلْیَهًِْ فَقَالَ یُؤْتِی الْحِکْمَةَ مَنْ یَشاءُ وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً وَ ما یَذَّکَّرُ إِلَّا أُولُوا الْأَلْبابِ یَا هِشَامُ إِنَّ اللَّهَ یَقُولُ إِنَّ فِی ذلِکَ لَذِکْری لِمَنْ کانَ لَهُ قَلْبٌ یَعْنِی الْعَقْلَ وَ قَالَ وَ لَقَدْ آتَیْنا لُقْمانَ الْحِکْمَةَ قَالَ الْفَهْمُ وَ الْعَقْلُ بحار الانوار جلد1 ص 135

[6] کتاب علم واسلام/ محمد مظفر

[7]المجروحین من المحدثین، تألیف ابن حبان، جلد ۲، صفحه ۴۰۷، چاپ دار الصمیعی

[8] عيون أخبار الرضا عليه السلام، ٢/٦٩

[9] توحید مفضل/ بحارالانوار

[10] شيخ عبّاس قمي در سفينةالبحار، جلد 2، صفحه 57 و مقدّس اردبيلي در حديقةالشيعه و ميرزا محمد نيشابوري در كتب خود و علامه خوئي در شرح نهج البلاغه، جلد 6، صفحه 304 و سيد جزائري در انوار النعمانيه

[11]فاضل شهرزورى، نزهة الارواح، ج 1، ص 5، ط حیدر آباد.

[12]همان

[13] الإحتجاج على أهل اللجاج، طبرسی، ج ۲ ،ص۳۴۲ و بحار الأنوار ، ج ۱۰،ص۱۷۲.

[14] فَأَمَّا أَصْحَابُ الطَّبَائِعِ فَقَالُوا إِنَّ الطَّبِیعَةَ لَا تَفْعَلُ شَیْئاً لِغَیْرِ مَعْنًى وَ لَا تَتَجَاوَزُ عَمَّا فِیهِ تَمَامُ الشَّیْ ءِ فِی طَبِیعَتِهِ وَ زَعَمُوا أَنَّ الْحِکْمَةَ تَشْهَدُ بِذَلِکَ فَقِیلَ لَهُمْ فَمَنْ أَعْطَى الطَّبِیعَةَ هَذِهِ الْحِکْمَةَ وَ الْوُقُوفَ عَلَى حُدُودِ الْأَشْیَاءِ بِلَا مُجَاوَزَةٍ لَهَا وَ هَذَا قَدْ تَعْجِزُ عَنْهُ الْعُقُولُ بَعْدَ طُولِ التَّجَارِبِ فَإِنْ أَوْجَبُوا لِلطَّبِیعَةِ الْحِکْمَةَ وَ الْقُدْرَةَ عَلَى مِثْلِ هَذِهِ الْأَفْعَالِ فَقَدْ أَقَرُّوا بِمَا أَنْکَرُوا لِأَنَّ هَذِهِ فِی صِفَاتِ الْخَالِقِ وَ إِنْ أَنْکَرُوا أَنْ یَکُونَ هَذَا لِلطَّبِیعَةِ فَهَذَا وَجْهُ الْخَلْقِ یَهْتِفُ بِأَنَّ الْفِعْلَ لِلْخَالِقِ الْحَکِیمِ وَ قَدْ کَانَ مِنَ الْقُدَمَاءِ طَائِفَةٌ أَنْکَرُوا الْعَمْدَ وَ التَّدْبِیرَ فِی الْأَشْیَاءِ وَ زَعَمُوا أَنَّ کَوْنَهَا بِالْعَرَضِ وَ الِاتِّفَاقِ وَ کَانَ مِمَّا احْتَجُّوا بِهِ هَذِهِ الْآیَاتِ الَّتِی تَکُونُ عَلَى غَیْرِ مَجْرَى الْعُرْفِ وَ الْعَادَةِ کَإِنْسَانٍ یُولَدُ نَاقِصاً أَوْ زَائِداً إِصْبَعاً أَوْ یَکُونُ الْمَوْلُودُ مُشَوَّهاً مُبَدَّلَ الْخَلْقِ فَجَعَلُوا هَذَا دَلِیلًا عَلَى أَنَّ کَوْنَ الْأَشْیَاءِ لَیْسَ بِعَمْدٍ وَ تَقْدِیرٍ بَلْ بِالْعَرَضِ کَیْفَ مَا اتَّفَقَ أَنْ یَکُونَ وَ قَدْ کَانَ أَرَسْطَاطَالِیسُ رَدَّ عَلَیْهِمْ فَقَالَ إِنَّ الَّذِی یَکُونُ بِالْعَرَضِ وَ الِاتِّفَاقِ إِنَّمَا هُوَ شَیْ ءٌ یَأْتِی فِی الْفَرْطِ مَرَّةً لِأَعْرَاضٍ تَعْرِضُ لِلطَّبِیعَةِ فَتُزِیلُهَا عَنْ سَبِیلِهَا وَ لَیْسَ بِمَنْزِلَةِ الْأُمُورِ الطَّبِیعِیَّةِ الْجَارِیَةِ عَلَى شَکْلٍ وَاحِدٍ جَرْیاً دَائِماً مُتَتَابِعاً»

[15] الکافي , الجزء۸ , الصفحة۳۰۷