نقش انسان در عالم از نگاه (عرفانی و حکمت متعالیه )
بسم الله الرحمن الرحیم
نقش انسان در عالم( تجلی حضور ما عندالحضور)
در مقدمه حکمت متعالیه صدالمتالهین شیرازی در تعریف علم فلسفه عنوان می دارد که ان الفلسفه استکمال النفس الانسانیه بمعرفه حقایق الموجودات علی ماهی علیها و الحکم بوجودها تحقیقا لااخذ بالظن و التقلید بقدر وسع الانسانی و ان شئت قلت نظم العالم نظما عقلیا علی حسب الطاقه البشریه لیحصل التشبه بالباری تعالی .
در خصوص به چند وجه اشاره می کنیم اولا وقتی دراین مقام صحبت از این می شود که ان الفلسفه استکمال النفس الانسانیه، یعنی فلسفه چیزی است که به واسطه معرفت حقایق موجودات به استکمال و کامل شدن نفس انسان می پردازد، اول اینکه آیا غایت فلسفه چنین اقتضائی ی دارد یا نه یک شدن است یعنی (سیروه )یعنی همین که به فلسفه می پردازیم این امر اتفاق می افتد،برای بحث دراین خصوص لازم است به توضیح بعدی عبارت ملاصدرا التفاتی داشته باشیم که می نویسد:بمعرفه الموجودات علی ماهی علیها و الحکم بوجودها تحقیقا لااخذ الظن و التقلید، یعنی شرط آن را علی ماهی علیها و الحکم بوجودها می داند نه ظن و گمان و صرف تقلید و طوطی وار حرف . نقل دیگران بدون فهم را تکرار کردن، یعنی حکم بوجود آنها و فهمیدن به همان گونه که هستند شرط استکمال نفس است، بحث در اینجاست که چگونه است که معرفت به موجودات موجب استکمال نفس می شود، منظور از استکمال چیست؟ آیا منظور اضافه شدن چیزی به نفس است؟ بالا رفتن ظرفیت است؟ ارتقای وجود است؟منظور از استکمال یعنی کامل شدن ، کمال نفس انسان چیست؟ به تحقیق مشخص است که کمال نفس انسان یعنی رسیدن به ظرفیتی که بتواند هستی مطلق را ادراک کند؟ وبه عبارتی دیگر هستی مطلق بتواند درآینه آن به نظاره هستی مطلق بنشیند؟ یعنی تبدیل شدن به عین الله الناظره، یعنی ادراک تامه هستی مطلق ، یعنی اینکه ظرفیت آن را بدست آورد که هستی مطلق را ادراک کند ، این چگونه امکان دارد مگر اینکه مشیت هستی مطلق به آن تعلق بگیرد که مدرک و صورت حاصل شود یعنی هم چیزی خلق شود که ادراک کند و هم چیزی خلق کند که ادراک بشود، هستی مطلق می خواهد ادراک شود باید هستی خود را به گونه ای جلوه دهد که به ادراک مدرک درآید،یعنی موضوع به ادراک درآمدن هستی مطلق توسط یک ادراک کننده یا مشاهده گر است، ادراک در این جا یعنی چه؟ادراک صرف داشتن یک اطلاعات و آگاهی یا علم است از هستی مطلق و یا اینکه اتحاد وجودی پیدا کردن با مدرک است؟ یعنی ادراک چیزی چه معنایی دارد؟ یعنی علم پیدا کردن به چیزی ، علم پیدا کردن به چیزی، حال اگر این علم پیدا کردن خودش هستی باشد یعنی علم با هستی عدل همدیگر باشند، می توان عبارت را اینگونه توضیح داد علم مطلق همان هستی مطلق است، یا به عبارتی آگاهی مطلق همان هستی مطلق است، هستی همان علم و همان وجود است، اگر چنین تفسیری باشد، چرا آفرینش ایجاد شد، خود هستی مطلق ، به عنوان حضور عندالحضور بود یعنی به عبارتی علم مطلق به عنوان حضور عندالحضور بود، مشیت برآن قرار گرفت که تجلی کند، یعنی علم مطلق علاوه بر حضورعندالحضور ، حضور ماعندالحضور ، یعنی علاوه بر علم حضوری ، علم غیر حضوری هم داشته باشد، یعنی هستی مطلق و یا علم مطلق علاوه بر علم حضوری به خود علم غیر حضوری هم به خود داشته باشد، اگربلا تشبیه علم انسان به خود را علم عندالحضور بدانیم، علم انسان از زاویه خارج از نفس را ، علم غیر حضوری تلقی می کنیم. یعنی لازمه داشتن علم ما عندالحضور تکثر است، یعنی حالا هستی مطلق می خواهد به خودش علم پیدا کند ولی ما عندالحضور، یعنی به عبارتی علم مطلق، علم به خود را در ذات خود دارد،چون خودش علم است، مشیت ذات برآن است که علم به ذات خودش را از غیر ذات هم داشته باشد،لازمه این مشیت این است که دوئیت حاصل شود، یعنی چیزی مدرک باشد و چیزی درک شود، یعنی باید مدرکی در خارج از ذات تحقق یابد که ظرفیت ادراک هستی مطلق را داشته باشد، خوب این مرتبه درجه کمال مدرک است، ودر این صورت منظور حاصل شده است، پس یکی وجود هستی مطلق که مطلوب است و طالب که مدرک است، اما سوال اینجاست که آیا مدرک از مراتب وجودی خود هستی مطلق است؟ بله خود هستی مطلق می خواهد ما عندالحضور خود به ذات خود علم داشته باشد،یعنی در نهایت علم به ذات خودش هست از ما عندالحضور ، خودش هست که خودش را به نظاره نشسته است اما از ما عندالحضور،یعنی مدرکی غیر از ذات ، پس لاجرم این مدرک می بایست ویژه گی هایی داشته باشد، اول اینکه مدرک ذات است نه به مرتبه حضور عندالحضور، صادر اول است، که همیشه در جهت استکمال می باشد، به هر حال مدرک اول چگونه می بایست هستی مطلق را درک کند؟ وعلم به آن پیدا کند؟مدرک باید قابلیت پردازش اطلاعات را داشته باشد. این علم وآگاهی باید طوری به آن وارد شود که برای سیستم او قابل فهم باشد، یعنی باید به صورت کدهایی اطلاعاتی به آن پردازشگر وارد شود، یعنی باید واسطه ای باشد تا علم را به صورت کد تنزل دهد به پردازشگر وارد کندیعنی وقتی هستی مطلق می خواهد در غالب مدرک و ادراک کنند تجلی یابد می بایست به صورت کدهای اطلاعاتی درآید که قابل فهم برای پردازشگر باشد،حال اگر همین صادر اول هم همین طریقت ذات هستی مطلق را داشته باشد، صادر دیگری از آن صدورخواهد کرد که این صادر دوم هم می بایست واسطه ای کدهای علم و آگاهی را به فراخور آن مرتبه که به فهم آن مرتبه درآید دراورد،این روند صدورات تا مرتبه دهم که به عقل دهم موسوم است ادامه پیدا می کند، در این مراتب هستی مطلق می تواند از این عقول ذات خود را ادراک کند، یعنی دراین مراتب هستی مطلق جلوه می کند به عبارتی علم مطلق در هر یک از این مراتب ظهور پیدا می کند، و هستی مطلق حضور ما عندالحضور جلوه می کند و یا به عبارتی دیگر ظرفیت این مراتب پذیرای این مساله می باشد که هستی مطلق وبی نهایت درآن جلوه کند ولی در صور بعد از عقل دهم که ماده می باشد ماده به علت تعینات و محدودیتی که دارد قابلیت تجلی و ظهور هستی مطلق در خود را ندارد، بدین لحاظ مشیت هستی مطلق در اینجا انسان را به عنوان خلیفه خود درآن معرفی می کند که یعنی موجودی که به جای هستی مطلق درآن ظهور کند، و حامل امانت هستی مطلق در آن باشد، امانت یعنی اینکه حقیقتی که هدف هستی مطلق در آن محقق و هویدا شود بدون هیچ تغییر و تصرفی در آن امانت، که آن امانت همان تحقق ادراک هستی مطلق ما عندالحضور است ، نقش انسان دراین مقام چیست؟ادراک هستی مطلق با کدهایی که به صورت اطلاعات و علم به وی داده شده است، یعنی اینکه هستی مطلق به صورت کدهایی قابل فهم انسان در بعد زمینی به انسان داده شده که این کد قالب فضا و زمان و تصویر و حواس است و انسان با مشاهده و اندازه گیری آن به آنها وجود می بخشد یعنی انسان با علمی که به آنها پیدا می کند در واقع آنها را وجود می بخشد و هست می کند.
نکته در اینجاست که در مراتب صدور اول تا صدور دهم احتیاجی به جعل خلیفه نبوده است چرا که تا این مقام ظرفیت مقام ها به حدی بوده که ذات هستی مطلق در آنها تجلی و ظهور تام دارد، و تعینات و محدودیت ها درآن ها وجود ندارد ، اما در ارض و مقام تعینات ، این ظرفیت در این مقام برای ظهور تامه هستی مطلق وجود ندارد، لذا در این نشئه خلیفه قرار داده شده است ، که جانشین هستی مطلق در عرصه تعینات است، اما همانطور که گفتیم امانت دار هستی مطلق ، پس درواقع انسان عین الله ناظره در گیتی است وکه هستی مطلق به طریق آن هستی مطلق را ادراک می کند به حضورماعندالحضور ،پس هستی مطلق در قالب کدهایی که به صورت تصاویر و حواس است در معرض انسان قرار می گیرد و انسان با علم به این تصاویر و صورت ها و شکل ها می تواند در نهایت ملکوت آسمان ها و زمین که هستی مطلق هست را ادراک کند،در واقع این انسان است که به این کدها معنی می بخشد و این اشکال و تصاویر را با پردازش خود می آفریند که هر کدام از اینها نمادی از هستی مطلق هستند.
حال با این تفاسیر ، همان طور که گفته شده است همواره عالم مورد مشاهده تصویری و مثالی از از عوالم بالاتر است، می توان گفت ، اولا کل این مقام ها در ساحتی وجود دارد به نام ساحت انسان که جامع بین عالم جبروت و ملکوت و ناسوت است ، و وهمه این مقام ها در وجود انسان وجود دارند و انسان در مقامی صادر اولین است و در مقامی جبرئیل امین است و در مقامی خلیفه خدا بر زمین است ، در مقامی علم هستی مطلق در آینه او خود را می نگرد، و در مقامی او به جانشینی هستی مطلق هستی مطلق را می نگرد یعنی از عمق تعینات به نظاره هستی مطلق نشستن.
خلقت انسان ازآن سان رغم خورد که هستی مطلق حضور عندالحضور داشت و به مشیتش خواست ع حضور ما عند الحضور داشته باشد، پس انسان را بیافرید که جمال هستی را از آینه ماعندالحضور مشاهده نماید پس حقیقت انسان علم به هستی مطلق است ما عندالحضور نه از ذات هستی مطلق،