مرگ و برزخ و قیامت(تحلیلی از اسفار اربعه ملا صدرا)
بسم الله الرحمن الرحیم
مرگ و برزخ و قیامت(تحلیلی از اسفار اربعه ملا صدرا)
انسان برای آمدن در این نشئه چندین مرحله را پشت سر گذاشته است در مرحله اول اطلاعات هستی مطلق که قابل فهم و پردازش توسط انسان باشد در قالب کد های تصویری برای وی صادر شده است، در مرحله دوم انسان این کدها را دریافت و پردازش کرده و چون غیر از این کدها چیزی را نمی شناخته آن را حقیقت می پندارد و واقعیت را همین کدها می بیند در مرحله سوم انسان خود را می بیند وخود را بی نهایت و محور همه چیز های عالم قرار می دهد در مرحله چهارم با مواجهه با نفس های مشابه خود در جهان تزاحم به وجود می آید ، این تزاحمات و تضارب تمایلات با یک دیگر منجر بدان می شود که خوب و بد در نهاد انسان شکل گیرد هرآنچه که خود را در محوریت ببیند و در جهت منافع صرف خود باشد ، بد و هرآنچه در جهت دیگران ومنافع دیگران باشد خوب به او القا و الهام می شود، کسی که ذاتا به سوی خوبی گرایش دارد به صورت فاعلی نه فعلی خوب و کسی که به طرف خود پسندی و خود محوری گرایش دارد نفس بد خواهد شد، در توضیح این که خوبی و بدی فاعلی باشد نه فعلی این است که یک حسن یا قبح فاعلی محسوب شود مثلا صرف اینکه انسان کار خوبی را انجام دهد مثلا به هم نوع کمک کند اما حسن فاعلی نداشته باشد، یعنی نیت و وغرضش چیز دیگر باشد مثلا ریا کند یا منت بگذارد یا کلاه برداری کند غرض حاصل نمی شود باید حسن فاعلی باشد یعنی نیت و سرشت طرف به این فعل همراه باشد ، چه بسیار از افعالی که حسن و قبح فعلی دارند ولی حسن و قبح فاعلی ندارند، آنچه که از وجود و سرشت و نفس انسان برمی خیزد حسن و قبح فاعلی است، وخوبی و بدی نفسی انسان را مشخص می کند نه حسن و قبح فعلی صرف، این حسن و قبح فاعلی در ذات انسان درک می شود خود انسان می داند که چه کارش خوب است و چه کارش بد است خودش می داند ، خوب است یا بد، این از سرشت انسان است، بالاانسان علی نفسه بصیره ولو القا معاذیره، و یا والنفس و ما سواها والهمها فجورها و تقواها، قد افلح من زکاها، یعنی با تزکیه می تواند در ذاتش به خوبی و بدی فاعلی و ذاتی دست پیدا کند ، در مواجهه با دیگران خودش را عادت بدهد که هم خوب نیت کند و هم خوب عمل نماید، سیاسی و ریاکاری و فریب کاری هر چند حسن فعلی داشته باشد ولی حسن فاعلی ندارد.
در مرحله بعدی در شناخت اطراف خود علم وعالم ومعلوم را از هم تفکیک می کند یعنی خودی را به نام من و تن می بیند(عالم)، که این تن و شخص درباره چیزی خارج ازخود تحقیق می کند (معلوم) و علمی به دست می آورد، خوب از عوارض تن انگاری تفکیک بین علم و عالم ومعلوم است و می بایست این حالت رخ دهد تا حضور عندالحضور جای خود را به حضور ما عندالحضور بدهد.
اما این تن انگاری و نگرش تا ابد نیست زمانی که انسان مراحل رشد و تربیت خود را با این ابزرار طی کرد، و خوبی و بدی ذاتی و فاعلی خود را بدست آورد در مرحله ای یک تحولی در انسان رخ می دهد، که متوجه می شود که دیگر تنی وجود ندارد، همان تنی که آن را بی نهایت می دانست افول کرد متوجه می شود که هرآنچه در جهان مادی می دیده، اعم از از اشکال و تصاویر که از راه حواس کد بندی می شده ، حالا دیگر حواس وجود ندارد یعنی دیگر حواسی وجود ندارد که این کد ها را دریافت کند ، لاجرم با پردازش گری مواجه هستیم که به آن کدهای تصویری جهان ماده به آن وارد نمی شود، ولی متوجه هست که هنوز هستی هست و نفس خودش هم هست، فقط درمقامی قرار گرفته است که نه تنی و جود دارد و نه ماده ای ، پس متوجه می شود که وجود ماده امری حقیقی نبوده است در این مقام نفوس غیرمادی وجود دارند که از خوب و بد فاعلی برخوردارند ، خوب و بد از عوارض نفس انسان است نه از عوارض ماده ، در این مقام محدودیت تعینات و فضا و زمان و ... برداشته شده لذا نفوس بد و خوب جدا گانه با هم حشر پیدا می کنند یعنی جمع می شوند، خوب وقتی نفوس بد که سراسر خود بینی و حسادت و ظلم وتعدی گرد هم بیایند چه پیش می آید، ظالم در برابر مظلوم است ، که از عمل خود منتفع می شود یا متکبر در برابر فروتن به خود می بالد حال که جملگی با هم محشور شده اند، ظالم با ظالم حسود با حسود، متکبر با متکبر ، چنان عذابی برآنها وارد می شود که جهنم را می سازد و در مقابل، وقتی کریم با کریم، شریف با شریف، و... جمع می شوند چه بهشت عدنی به وجود می آورند .
پس انسان در عالم برزخ ، انسانی از تن رسته است، که از ماده گسسته است، خود می بیند که هرآنچه در ماده حقیقت می دانسته درست نبوده، وهرآنچه که در عالم ماده مشاهده می کرده است پردازش کدهایی از هستی بوده که توسط حواس دریافت می کرده ، و انها را به صور وتصاویر مختلف می دیده است. واین اصلا ارتباطی با ماده و حقیقت ماده نداشته است. یعنی به عبارتی هرآنچه که انسان در نشئه مادی ادراک می کند، کدهایی است از هستی مطلق که با حواس دریافت و در ذهن انسان پردازش می شود با فهمیدن این مساله می فهمد که در واقع معلوم یعنی آنچه ادراک می کرده و علم یعنی آن کدهایی که وارد مغز می شده یک چیز بوده است، یعنی همان کدها ، به صورت تصویر درآمده و ما گمان می بردیم که این ماده است که به این شکل درآمده است بلکه این پردازشگر برای فهم ما این را به این گونه پردازش کرده است.
پس در برزخ تن و عوارض تن، و ماده وجود ندارد، یعنی اتحاد بن علم ومعلوم عیان می شودچون هرآنچه که وجو دارد همان پردازشگریعنی نفس انسان است، آن بعد آسمانی و بدون تعین موجودات خود را نشان می دهد، اما چیزی که وجود دارد نفس انسان است ، یعنی انسان خودش را ادراک می کند، یعنی عالم وجود دارد، یعنی به عبارتی در برزخ تصاویر وجود ندارد، در این جهان مادی حواس هستی را کد بندی می کردند که قابل پردازش انسان باشد وانسان همان هستی کد بندی شده توسط حواس را که در نفس می شد در نفسش پردازش می کرند یعنی به عبارتی انسانی در نفس خودش کد درست می کند و در نفس خودش کد را پردازش می کند، وبه تصویر تبدیل می کند، یعنی در حقیقت تصویری در خارج وجود ندارد چیزی که در خارج است به غیر از هستی چیزی نیست، این تن به ماده نشسته این هستی را در نفسش به تصویر تبدیل می کند، یعنی درواقع در خارج از نفس انسان ماتصویری و حد حدودی نداریم ، در واقع همان هستی مطلق در خارج وجود دارد و بس، انسان در وهله اول در نفس خود تصویر سازی می کند، و در وهله دوم خودش را هم ادراک می کند، در اولی فکر می کند اصالت با ماده است، ودر وهله دوم فکر می کند که خودش بی نهایت و محور عالم است، و از این تصورات عالمی می سازد و خود را خدای عالم می داند در صورتی که هم عالمش خود ساخته است و هم خداییش توهمی ،در برزخ حواس که از عوارض تن است گرفته می شود لاجرم هیچ اطلاعاتی از حواس ظاهری وارد نفس نمی شود، اما نفس تصویر ساز وجود دارد، نفس متوجه می شود که اصالت با ماده نبوده و متوجه می شود که این تصاویری که می دیده، از عوارض ماده نبوده بلکه این از عوارض نفس خودش است
حالا در برزخ حواس زدوده شده ولی هنوز نفس هست می تواند از هستی مطلق اطلاعات و آگاهی را از طریقی غیر مادی بگیرد و تصویر سازی کند، پس در این برزخ حواس بدون رویکرد مادی وجود دارد که باز هم می تواند اطلاعات را بگیرد و تصویر سازی کند، نفس متوجه این قضیه هست این تصویری که در برزخ مشاهده می کند دارای عوارض مادی نیست، همان تصویر است بدون عوارض مادی، وخودش را هم بدون تن ادراک می کند، در برزخ علم ومعلوم جدا نیستند یعنی این طور نیست که شما به چیزی علم داشته باشی یا نداشته باشی آن جسم موجود باشد، بلکه تنها چیزی موجود است که به آن علم داشته باشی،یا هرآنچه بدان علم داری موجود است،خوب هر نفسی متناسب به سعه وجودی که پیدا کرده و ظرفیتی که دارد دارای علم است، پس به همان اندازه که به علم دارد ، عالم برایش موجود است، ویا هرآنچه می بیند همان چیزی است که به آن علم دارد، وممکن است در ابن برهه یک نفسی میزان آگاهیش بیشتر و علمش بیشتر باشد به همان میزان چیز های بیشتری را می بیند و ادراک می کند،پس در برزخ دو نفس می تواند دو جهان بالکل مجزا باشد که در پاره ای از مسائل با هم اشتراک داشته باشند و در مسائلی اصلا اشتراک نداشته باشند مثلا در همین دنیا دو نفر انسان دارای دو نوع بیماری هستند یکی سردرد دارد یک پاهایش درد می کند هر فردی نسبت به درد خود علم حضوری دارد و اتحاد علم با معلوم است ولی از هم مجزا هستند، در عالم برزخ هم همین گونه است هرکس علم حضوری دارد به میزان سعه وجودیش که در این جهان مادی کسب کرده است، هر کس مهمان خان خودش می باشد، پس برزخ عالمی است که اتحاد بین علم ومعلوم وجود دارد، در برزخ نفوس هنوز موجود هستند، هر کدام عالم خود را دارند، مجزا از هم، چیزی که از این جهان مادی به دست آورده اند ، سعه و ظرفیت و معرفت و علم است، و دیگری شاکله خوبی یا بدی، همان طور که گفته شد حشر اتفاق می افتد در این حشر نفوس با شاکله خوبی با هم مواجه می شوند و نفوس با شاکله بدی با هم مواجه می شوند و بهشت و دوزخ برزخی را رقم می زنند.
بالاخره مرگ دومی که مرگ از برزخ است، یعنی مرگ نفوس ، که منجر به قیامت می شود ، در قیامت اتحاد بین علم و عالم و معلوم صورت می گیرد، یعنی اینکه هرآنچه که مشاهده می کند همان علمی است که از دنیای مادی حاصل آورده است و نفوس خوب و بد که در برزخ با هم حشر داشتند در عرصه قیامت این نفوس برداشته می شند و متحد می شوند یعنی در این وهله دیگر نفسی به عنوان پردازشگر وجود ندارد که هستی را مشاهده و ادراک کند بلکه خود هستی مطلق است که خود را مشاهده می کند، و و حضور ماعند الحضور تحقق می یابد، انسان متوجه می شود که هرآنچه به عنوان نفوس متکثر می دیده در واقع یکی بوده ، اما در مراتب مختلف ، که جملگی علمی تحصیل کرده اند و جمیع معارف ، هستی مطلق را ساخته اند به عبارتی همه چیز را همگان دانند، و متوجه این قضیه می شود که در واقع این هستی مطلق است از حضور ما عند حضور خود را به تماشا نشسته است.
نکته ای که اینجا قابل ذکر است این است که اولا نفس ناطقه در این فنا فی الله همواره هویت و موجودیت و فهم خود را دارد، و با فنا نابود نمی شود، دوم اینکه حکمت آفرینش نفس ناطقه بر این جهت بوده که هر چیزی را بخواهیم بشناسیم می بایست از روی اضدادش شناخته شود برای معرفت هستی مطلق باید چیزی وجود داشته باشد که به ظاهر ضد آن باشد و این را نفس انسان وقتی که خود را می شناسد به طور توهمی به وجود می آورد خودش را بی نهایتی می پندارد در برابر بی نهایت حقیقی که با عبور از آن می توان حق را شناخت.
در این سطور ما به تفصیل سیر انسان را از نشئه دنیا به برزخ و از برزخ به قیامت ذکر کردیم، که منجر به فنا فی الله یا رسیدن به مشاهده حضور ماعندالحضور می شود، حال اگر این سیر صعودی است، واگر سیر نزولی این را در نظر بگیریم می توان این گونه عنوان کرد که انسان با اتحاد علم و عالم و معلوم ، هستی مطلق را ادراک کرده و یک سعه وجودی بی نهایت پیدا کرده است این دفعه با این سعه وجودی و این علم وارد برزخ می شود که اتحاد علم و معلوم است، چیزهایی مشاهده می کند که قابل وصف نیست، و از گذار از برزخ به عالم ماده در جدا شدن علم و عالم و معلوم ، حقایقی از اشیاء و ماهیت آن دارد که هیچ کس دیگری ندارد.
و این تفسیراین فراز ها از کتاب ملا صدرا در مقدمه اسفار اربعه می نویسد :
واعلم ان للسلاک من العرفا والاولیا اسفاراربعه
احدالسفر من الخلق الی الحق
و ثانیها السفربالحق فی الحق
و السفر الثالث یقابل الاول لانه من الحق الی الخلق بالحق
و الرابع یقابل الثانی من وجه لانه بالحق فی الخلق