ریسمان ها و سایه ها از منظر علوم معاصر، حکمت متعالیه و قرآن
بسم الله الرحمن الرحیم
نمود ریسمان ها و سایه ها از منظر علوم معاصر، حکمت متعالیه و قرآن
حکمت متعالیه قرآنی ، حکمتی شامل ، قرآن برهان و عرفان، به علاوه علوم تجربی و فیزیک معاصر می باشد که فلسفه متعالیه از سیاق آن محسوب می شود چرا که حکمت متعالیه صرفا در معقولات سیر می کند ولیکن حکمت قرآنیه اعم از معقولات و تجربیات است علاوه بر برهان های قیاسی و فلسفی ، براهین استقرائی و علوم تجربی هم درآن وجود دارد، که برگرفته از متن وحی و قرآن کریم می باشد.
قرآن کریم ، علوم تجربی و ساینس را از زمره براهین بر حق بودن و رسیدن به حق معرفی می کند، ذیل آیه شریفه پنجم از 0 سوره مبارکه یونس :
هُوَ الَّذِي جَعَلَ الشَّمْسَ ضِيَاءً وَالْقَمَرَ نُورًا وَقَدَّرَهُ مَنَازِلَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَالْحِسَابَ مَا خَلَقَ اللَّهُ ذَلِكَ إِلَّا بِالْحَقِّ يُفَصِّلُ الْآيَاتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ
اوست كسى كه خورشيد را روشنايى بخشيد و ماه را تابان كرد و براى آن منزلهايى معين كرد تا شماره سالها و حساب را بدانيد خدا اينها را جز به حق نيافريده است نشانه ها[ى خود] را براى گروهى كه مى دانند به روشنى بيان مى كند (۵)
در این آیه به ارکان ساینس اشاره شده هو الذی جعل الشمس ضیاء و القمر نورا و قدره منازل که رکن مشاهده و رصد می باشد و رکن دوم که لتعلموا عدد السنین و الحساب که رکن مدل سازی ریاضی برای رصد ها و آزمایشات می باشد، و ما خلق الله ذلک الا بالحق و این را راه رسیدن به حق و تصدیق می داند و این روش ، تجربی و مورد قبول قرآن می باشد،
ما این روش را روش حکمت متعالیه قرآنیه می نامیم مثل حکمت متعالیه صدرایی که حکمت متعالیه صدرایی بر اساس قرآن و برهان و عرفان است و حکمت متعالیه قرآنیه ، در قسم برهان دومتد عقلی و تجربی را توامان دارد، بدین لحاظ ساینس یاعلوم تجربی هم وارد این حکمت می شود.
در این قسمت در باب نظریه ریسمان صحبت خواهیم کرد و روش تببین جهان بینی توحیدی بر مبنای آن را مورد بررسی قرار می دهیم ، و من الله التوفیق.
افلاطونی ما سه رکن داریم که یکی از این ارکان مثل افلاطونی است که مثل افلاطونی به قول میرفندرسکی چهره ای در زیر دارد آنچه در بالاستی که در این نظام واره مطرح می کند در واقع آنچه ما در جهان نگاه و مشاهده و ادراک می کنیم سایه ای از حقیقت است که به نظاره نشسته ایم و رکن دوم این نظام واره فلسفی تذکر است که می گوید آنچه ما به عنوان علم کشف می کنیم چیزی بوده که می دانستیم و به یاد می آوریم و بالاخره رکن سوم دیالتیک است که به معنی سیر و سلوک و حرکت است .
نظریه ریسمان یکی از نظریاتی است می توان به گفت که در دوره معاصر در مرزهای علم قرار دارد و نظریات زیادی پیرامون آن وجود دارد، نظریه ریسمان در اصل در پی رویای رسیدن به نظر نهایی به وجود آمد ، ودر طی اینکه عده ای از مردم به دنبال این بودند که به نحوی بتوانند نظریه وحدت نیروها را تحقق بخشند، در طی کوشش هایی که در طی نظریه استاندارد ذرات بنیادین صورت پذیرفت ، مردم توانستند با کشف ذراتی بنیادین که ماده المواد و بنیان سایر ذرات می باشد ، لیستی از این ذرات را معرفی کنند و خواص و ویژه گی های این ذرات را کاتالوگ بندی کنند، در نهایت در صدد این برآمدند که به نحوی بتوانند نظریه نهایی وحدت نیروها را از دل این نظریه بیرون آورند، اتحاد نیروهای الکترو مغناطیس و هسته ای ضعیف اولین گام مهمی بود که در این راستا توسط عبدالسلام و وایگنر برداشته شد و دو نیرو در طبیعت که به ظاهر تفاوتی بنیادین با هم داشتند در واقع صوری از یک نیروی واحد به قلمداد شد که به این نیرو الکترو ضعیف اطلاق کردند.
کاتالوگ ذرات بنیادین که ذرات بنیادین را به دو دسته بزرگ فرمیون ها و بوزون ها تقسیم می کردکه فرمیون ها دارای اسپینی نیمه صحیح بوده و قابل مشاهده و شامل همه موادی که می بینیم و بوزون ها شامل ذراتی که دارای اسپین صحیح و حامل نیرو ها و غیر قابل مشاهده، بزون ها می توانند در یک تراز انرژی گرد هم آیند و فرمیون ها اصل ترد پاوولی بر آنها مستولی است، و بالاخره فرمیون ها به دو دسته تقسیم می شوند یک دسته که از ترکیب کوارکها و ذرات دیگر به وجود آمده اند که به آنها لپتونها گفته می شد و ذراتی که از ترکیب ذرات دیگر حاصل نشده بودند نظیر الکترون ها و کوارک ها و نوترینوها در نظریات نهایی تر با در نظر گرفتن جهات تقارنی ذرات ، و ابر تقارن موجود در جهان با در نظر گرفتن پاد ذرات، به گونه ای تقارنی بین بوزون ها و فرمیونها و لیپتونها و غیر لپتونها برقرار شد تا به نحوی بتوانند اتحاد بین نیروهای دیگر را هم برقرار کنند علی رغم تلاش فراوانی که صورت گرفت و حتی هسته ای قوی هم در تقارنی وحدتی با سه نیروی دیگر حاصل کرد ولی در نهایت گراویتون ، را نتوانستند در این اتحاد وارد کنند، و پرونده این مساله همچنان مفتوح بود، اولین تلاشها در وحدت بین گرانش و الکترومغناطیس از زمان انیشتین و توسط خود اینیشتین صورت پذیرفت، و اینیشتین تا پایان عمر ، تلاش خود را در این زمینه صرف کرد ولی به جایی نرسید در زمان اینیشتین دانشمندی به نام کالوتزا در طی مقاله ای که برای اینیشتین ارسال کرد به این نکته اشاره کرد که برای رسیدن به این مهم می بایست کمی جسارت داشت ، و بعدی دیگر به فرمول ها و محاسبات خود وارد کرد و در واقع جهان را پنج بعدی در نظر گرفت ولی اینیشتین واقع گراتر ازاین مساله بود که بخواهد این ایده را قبول کند، به هر حال پرونده این مساله به عنوان یکی از موارد مورد پژوهش در فیزیک نظری باز بود، تا اینکه دو تن از جوانان فیزیکدان به نام های گابریل وماهیو سوزوکی به معادله ای از اویلر برخورد کردند ، اویلر یکی از ریاضی دانان قرن هجدهم بود که فارغ از همه چیز و به عنوان یک ریاضی دان معادله ای را معروف به بتای اویلر مطرح کرده بود، این معادله گویا نظیر یک ریسمانی عمل می کرد که می شد به وسیله آن بسیاری از پیش بینی ها در عرصه فیزیک ذرات بنیادی را تحقق بخشید، فیزیک ذرات بنیادین تا قبل از این کشف دچار یک معظلی بود اینکه برای تحقق اهداف خود وبررسی پیش بینی ها می بایست حتما کار را به طور آزمایشگاهی ودر انرژیهای بالا انجام می دادند کاری بغایت سخت و طاقت فرسا و هزینه بر و مشکل ، هیچ فرمولی برای اینکه بتوان بدون آزمایش پیش بینی هایی را انجام داد وجود نداشت و یا باصطلاح مدل سازی ریاضی برای آزمایشات بدست نیامده بود، ولی بادقت درکارهای اویلر متوجه شدند که گویی این مدل سازی را اویلر در 200 سال قبل بدون هیچ چشمداشتی انجام داده بود و این معادلات در تحقق پیش بینی های فیزیک ذرات بنیادی بسیار کارا و مثمر ثمر بود، و چون این معادلات مثل معادلات ریسمان بودند به این نظریه نظریه ریسمان گفتند، گویی که میشد با هر نوسانی که در این ریسمان محقق می شد ذره ای را پیش بینی کرد، گویی این معادله اتحادی را بین اکثر ذرات برقرار می کرد و تقارنی عجیب پیش می آورد ، گویی همه ذرات به یک معادله باز می گشتند که نوسانات مختلف پیش بینی وجود ذرات مختلفی را نوید می داد، حتی برخورد ذرات و تشکیل ذرات جدید تر قابل پیش بینی بود، اما چند نکته در این میان به مذاق فیزیکدانان خوش نمی آمد که مهمترین آن این بود که این مدل سازی ریاضی مستلزم 28 بعد بود، که این ابعاد زیادی نظریه را از یک نظریه فیزیکی به سوی یک نظریه صرفا ریاضی سوق می داد. قبول 22 بعد اضافه برچهار بعد برای دانشمندان فیزیک چیز خوبی نبود. بدین لحاظ علی رغم پیش بینی های خوب این نظریه در ذرات بنیادین مورد استقبال و قبول فیزیکدانان واقع نشد.
اما جوانی به نام شوارتز مصر بود که تحقیقات خود را روی این شاخه ادامه دهد معظلی که با آن دست گریبان بود ، ذره ای بود که در محاسبات خود ، خود را نشان می داد و حذف نمی شد که دارای اسپین 2 و بدون جرم بود، وی پس از کوشش هایی که درجهت حذف آن انجام داد و موفق نشد ناگهان متوجه شد که این ذره مشخصات همان گراویتون را دارد،این مساله کشف عجیبی بود چون تا آن زمان فکر می کردند که نمی توانند به هیچ عنوان گراویتون را از این معادله استنتاج کنند ولی متوجه شدند که گراوتون خودش به عنوان یک جواب اجتناب ناپذیر خود را نشان می دهد ، و واقعا اتحاد بین نیروها تحقق یافته بود این یافته شوارتز منجر بدان شدکه بار دیگر مردم به سوی این رشته رغبت کنند، و با دیدی دیگر به این نظریه نگاه بکنند، به هر حال نظریه ریسمان در اصل برای بوزونها طراحی شده بود با تعمیم آن به فرمیون ها کشف به ابر ریسمان به علت ابرتقارن موجود در آن تغییر نام داد ، مورد اقبال قرار گرفت و در طی تلاشهایی توانستند تعداد ابعاد آن را از 26 بعد به حدود 10 تا 11 بعد کاهش دهند، در این نظریه دانشمندان ایرانی چون سرکار خانوم مرحومه مریم میرزا خانی و دکتر کامران وفا کارهای مهمی انجام دادند همچنین نیما حامد ارکانی ، در اصلاح نظریه ریسمان ، همان طور که گفته شد مدل سازی ریاضی نشان ازآن داشت که ذرات از چیزی شبیه ریسمان های مرتعش تشکیل شده اند که این ریسمانها دارای کشش که همان جرم است و طول به اندازه طول پلانک و دو سر آزاد که کوارکها هستند تشکیل شده اند ، که این سرهای آزاد گاهی به هم متصل می شوند و لوپ یا دایره را به وجود می آورند و گاهی به هم متصل می شوند و همیشه هویت و وجود آنها در ترکیب با هم خلاصه می شود، در نظریه ذرات بنیادین ماده نقطه ای در نظر گرفته می شد بدون بعد، خوب این نظریه مسلم با نسبیت مخصوصا نسبیت عام که اصلش بر بعد و فضا- زمان است توافق نداشت ولی در نظریه ریسمان ذرات دارای بعد بودند و این بعد دار بودن خود به خود نسبیت را وارد عمل می کرد، توپولوژی حاصل از ریسمانها خواص ریسمان ها را معیین می نمود، اما مشکلی وجود داشت و آن مشکل این بود که نظام واره ریسمان به یکی خلاصه نمی شد بلکه حداقل نوع نظریه ریسمان وجود داشت که همه مدعی نظریه نهایی بودند، یعنی در اینجا به دونبال این بودیم که به وحدت برسیم ولی این وحدت گرایی با مشکل مواجه شده بود، اینجا بود که مردم گفتند که این پنج نظام واره ریسمانی در واقع باید از یک نظام واره بالاتری نشات گرفته باشند که این نظام واره همان نظریه M یا نظریه پوسته است.
نظریه پوسته در واقع نظری جامع بود که ابر ریسمان را را در بر داشت، و بستری برای تحقق ریسمان بود، در نظریه پوسته ریسمانها بر مبنای ذرات پایه ای که به مثابه پایه های ریسمانها هستند ساخته شده اند که بسیار پر جرم D0 می گویند این ذرات دارای بار هستند و قتی به سوی یک دیگر کشیده می شوند از سویی که گرانش جاذبه ایجاد می کند پس نیروی الکترو مغناطیس دافعه ایجاد می کند جایی که این دو نیرو به تعادل می رسند گویی اصلا این دو تا ذره همدیگر را نمی بینند، وهمدیگر را احساس نمی کنند و ااگر پاد D0 ها با هم بر هم کنش کنند گرانش و جاذبه شبه کلنی احساس زیادی ایجاد می کند در حالت اول از اجتماع D0 های متعدد می تواند میکرو سیاهچاله هایی به وجود بیاید که این میکرو سیاه چاله ها می توانند زمینه به وجود آمدن ریسمانها و پوسته را به وجود آورند وقتی ارتباط آنها یک بعذی باشد ریسمان و اگر چند بعدی باشد پوسته را به وجود می آورد، خود این DO ها از سه ذره به نام پاریتون ها ساخته شده اند پاریتون ها سه ذره ای هستند که با هم هستند ولی از هم قابل تفکیک نیستند، به مثابه سایه ای هستند که از ابعاد دیگر روی سه بعد افتاده است و در واقع ذرات واقع در یک غشا سه بعدی سایه هایی هستند از ابعاد دیگر که روی این بعد افتاده است، در نظریه غشا ما میتوانیم بدون اینکه تلاش کنیم که ابعاد اضافی را در اندازه های پلانک بپیچانیم و مخفی کنیم ، این ابعاد مخفی نیستند ولی چون ما محدود به سه بعد هستیم از مشاهده آنها عاجز هستیم، نیما حامد ارکانی پیشنهادی برای دیدنم این ابعاد دارد.
به هر حال ما در این ساختار و نظام واره فیزیک نظری به اساس ماده می رسیم به نام پاریتون ها که سایه هایی از حقایقی هستند بر روی غشاء سه بعدی
قبل از پرداختن به مساله سایه ، خوب است به حکمت افلاطونی نگاهی بیاندازیم در نظام واره فلسفه افلاطونی ما سه رکن داریم که یکی از این ارکان مثل افلاطونی است که مثل افلاطونی به قول میرفندرسکی چهره ای در زیر دارد آنچه در بالاستی که در این نظام واره مطرح می کند در واقع آنچه ما در جهان نگاه و مشاهده و ادراک می کنیم سایه ای از حقیقت است که به نظاره نشسته ایم و رکن دوم این نظام واره فلسفی تذکر است که می گوید آنچه ما به عنوان علم کشف می کنیم چیزی بوده که می دانستیم و به یاد می آوریم و بالاخره رکن سوم دیالتیک است که به معنی سیر و سلوک و حرکت است .
با نگرشی به دیدگاه فیزیک جدید در پاریتون ها و مساله مثل افلاطونی این دید گاه مشترک وجود دارد که اصل و اساس ذرات بر اساس شبه سایه هایی ریخته شده است ،همان طور که در نظریه پاریتون ها مشاهده می کنید این سایه واره ها یعنی پاریتون ها، در اصل وجودهایی هستند که حقیقت آنها در ابعاد دیگری قرار گرفته است و چون سایه هایی در یک پوسته سه بعدی نمود پیدا کرده اند، اینها چون سایه هم عدمی هستند و هم وجودی در نگاهی وجود دارند و در نگاهی عدم هستند ، به اصطلاح وجود آنها به یک موجود دیگر در ابعاد بالاتر وابسته است، در عین حال در همین این پوسته سه بعدی اثراتی دارند و منجربه مسائلی می شوند، یعنی در عین اینکه سایه وار هستند خود دارای هستی و وجود هم هستند، این گونه نیست که موجوداتی عدمی باشند، برای پی بردن به ماهیت آنها باید در مورد سایه کاووش کنیم، سایه در اثر در معرض قرار گرفتن چیزی بین یک جسم منیر و پرده به وجود می آید، که ممکن است نمودی از یک جسم با ابعاد بیشتر روی پرده دو بعدی باشد، مثلا یک کره ، سایه اش یه دایره دوبعدی است یا یک مکعب سه بعدی سایه اش یک مربع دو بعدی است.پس لاجرم سایه حکایت از وجود یک جسمی با بعد بیشتر بر روی پرده می کند لذا ممکن است که سایه های (پاریتون های) موجود در رویه سه بعدی ، سایه هایی از اجسامی باشند در ابعاد بالاتر که روی سه بعد افتاده اند، و حالت سه بعدی گرفته اند، پس برای وجود سایه سه رکن وجود دارد جسم منیر، جسم حایز بیبن منیر و پرده ، و پرده ، حال در پاریتون ها، پرده که رویه سه بعدی است، در مورد جسم حائز و جسم منیر چه می توان بگوییم، در سایه ، سایه در اثر نرسیدن نور به علت وجود جسم حائز به پرده به وجود می آید اگر جسم حائز نبود لاجرم سایه ای هم نبود و کلا روشنایی و نور بود، جایی که نور توسط جسم حائز جذب می شود ، و به پرده نمی رسد سایه به وجود می آید، پس لاجرم این پاریتون ها هم باید از دو وجود دیگر نشات گرفته باشند که یکی به مثابه جسم منیر عمل کند و دیگری به مثابه جسم حائز عمل کند، با ما بررسی سایه ها نه می توانیم در نهایت از ماهیت جسم حائز اطلاع یابیم نه جسم منیر ، ادراک حسی ماست که فقط سایه را در سه بعد ادراک می کند و توانایی ادراک حسی نه جسم حائز را دارد و نه جسم منیر را، و باید با ادراک غیر حسی و تعقلی به آن اشراف پیدا کند.
آیا می توان گفت که این سایه ها تصویری از جسم حائز هستند، بالطبع عکس با سایه متفاوت است، در عکس هر چند اثرات ماهوی منتقل نمی شود مثل گرما و سرما و حس و حال ولی به هر حال شکلی از جسم را منتقل می کند ولی در سایه چنین شکلی منتقل نمی شود.افلاطون خاطر نشان می کند که این سایه خود زمینه ای است از انتقال انسان از آن به ابعاد معقول تر در جهت فهمیدن آنها، به لحاظ حسی ما چیزی سایه وار را درک می کنیم که منشاء اثراتی هستند، ووجودی در مرتبه خود دارند، و عدمی نیستند، و رهنمونی به وجود هی ما ورای حس می باشند و این یک جنبه ای به فیزیک می دهد که آن را با ریاضیات عجین می کند، به هر حال اینها در مرز های علم قرار دارند که قابل پژوهش هستند
در نگرش افلاطونی برای رسیدن از سایه محسوس به اصل موضوع دیالتیک لازم است، یعنی سیر وسلوک عرفانی، اما در نگرش و دیدگاه صدرالمتالهین شیرازی ، در این نگرش ، مراتب ادراکات را سه قسم می داند حسی ، خیالی و عقلی در ادراک حسی با آلات حسیه که اتصال به خارج دارد تحقق می یابد ادراکات خیالیه که در مورد تصوراتی است که الان نزد شما موجود نیستند ولی در خیال خود آنها را تصور می کنید، ادراکات عقلیه که این ادراکات مسبوق به حس است ، بعد خیال وبعد تجرید آن ، که به آن معقول اول گفته می شود، در اصل در معقول اول قسمی از محسوس برخواسته است و حالا در این حالت معقولاتی چون نوع ووجود و چیزهایی که ما به ازای خارجی ندارد، ولیکن ما به ازای عقلانی دارد بدان می افزاییم.
معقولات ثانویه به معقولاتی گفته که از محسوسات برنخواسته است و به قول مشائیات دوره متاخر چون دشتکی مفقود است و ذهنی، اما ملاصدرا به این تعریف ایراد می گیرد می گوید تمام هم وغم ما براین بود که که وجود را از امری ذهنی به خارج ببریم حالا بعد از این شمادوباره امر را به داخل و ذهن ارجاع می دهید، آخوند ملاصدرا می گوید فرق بین معقول اول و ثانی در نحوه ادراک است در معقول اول مکانیزم ادراک مکانیزمی ما هوی است ولی در معقول ثانی ، علم ،علم حضوری است، در این تعریف که برخاسته از تعریف خاص نفس صورت می گیرد که انسان موجودی نیست که بین نفس و بدن او انفکاک باشد بلکه بدن خودش از مراتب نفس است، بدین لحاظ ارتباط بین نفس و بدن که از یک سنخ هستند باعث می شود که ادراکات هم در همه مراتب وجودی انسان صورت بپذیرد، یعنی همان گونه که بدن درحال احساس محسوسی هست درآن واحد تمام مراتب وجودی انسان ازجمله نفس ناطقه که از مراتب عرشی انسان محسوب می شود هم در حال ادراک است ، اما بدن در مرتبه حس درک می کند و ماهیات را ادراک می کند و متوجه می شود و نفس ناطقه انسان هم از همان شیی ادراکی دارد که به طور حضوری آن را ادراک می کند و جنبه برزخی نیز ادراک خود را دارد،یعنی بدن انسان که هبوط یافته و در تقیدات است گویی ذره یا جسم را در تقیدات ادراک می کند در همان حال نفس ناطقه هم جسم را به طور حضوری فارغ از تقیدات ادراک می کند، که همان هستی مطلق است.
آخوند ملاصدرا توضیح می دهد همین محسوساتی که شما می بینید و ادراک حسی می کنید درواقع هستی مطلقی است که مقید شده است ، یعنی به عبارتی ادراک محسوسات ، که همان هستی مطلق مقید است، اول می بایست شما هستی مطلق را ادراک بکنی بعد به آن تقید بزنی ، یعنی به عبارتی ادراک کردن محسوسات چیزی نیست جز علم حضوری به هستی مطلق و سپس مقید کردن ، یعنی ادراک کردن یعنی علم حضوری داشتن به اینکه چیزی هست، و این بدیهی ترین چیزی است که ادراک می کنیم بعد در درجه بعد به این هست تقید می زنیم،یعنی اول هستی مطلق بدون قید و بند را ادراک می کنیم به علم حضوری، و بعد آن را مقید می کنیم، همین ارتباط است بین محسوسات درونی و حضور هستی بیرونی، پس در این نگرش هرآنچه به ادراک حسی می رسد قبل ازآن به علم حضوری به ادراک عقلی رسیده است، و ما به ازای خارجی داشتن چیزی مشروط به این است که هستی داشته باشد و هستی آن را به علم حضوری درک کنیم والا در زمره موجودات حقیقی قرار نمی گیرد.
اما دربحث سایه واره ها ، این سایه ها در اصل همان تعریف موجودات مقید هستند چرا که سایه در خودی خود به علت تقید در نور به وجود می آید در جایی که نسبت به سایر جاها نور کمتر می رسد ومظهر جلوه نور مطلق وجود ندارد سایه اطلاق می شود، در واقع سایه نقصی در منیر نیست بلکه در راه رسیدن نور به مظهر مانعی وجود دارد که این مانع نمی گذارد مطلق نور به مظهر برسد ، ممکن است که این مانع به علت این باشد که مظهر ظرفیت اینکه جلوه تامه نور را داشته باشد ندارد، لاجرم باید مانعی وجود داشته باشد، مثلا فرض کنیم برای رویت خورشید با چشم ، بدیهی است ، چشم توان و ظرفیت اینکه خورشید را بنگرد ندارد، لذا برای دیدن خورشید می بایست مانعی به نام فیلتر بین چشم و خورشید قرار گیرد تا چشم توان دیدن خورشید را داشته باشد، خوب دیدن خورشید با فیلتر ، یعنی نور خورشید را تاحد توان چشم پایین اورده ایم که قابل رویت شود، این بدان معنی نیست هر چه که چشم احساس کرد این نور خورشید است بلکه تنزل پیدا کرده نورخورشید است، و انسان عاقل می داند که نور خورشید بسیار بالاتر از این است.اگر این فیلتر به هر مرتبه ای در معرض یک پرده قرار بگیرد شما لاجرم سایه آن فیلتر را روی پرده می بینید نه خود فیلتر را و نه خود خورشید را،پس سایه اولا تنزل پیدا کرده نور است که توسط فیلتر ایجاد شده است که به واسطه آن خورشید را ببینیم با این قید که پشت به پرده و رو به فیلتر بایستیم ، اگر رو به پرده باشیم همانا فقط تنزل پیدا کرده نور خورشید را می بینیم و بس و شکلی از فیلتر،حال این بحث را به هستی تعمیم دهیم، هستی مطلق برای اینکه ادراک شود باید ، توسط مقیداتی(فیلترگون) وجود آن متناسب با ادراک انسان شود، خوب این مقیدات اشباهی سایه وار به وجود می آورد که این اشباه نوری تنزل پیدا کرده و مقید از هستی مطلق را دارا هستند ، ولی شکل و شمایل آنها شبیه همان مقیدات است که آن را مقید کرده، حال اگر زاویه دید خود را به جای مظهر تقیدات (زمین مقید) به سوی آسمان حقایق بگردانیم، به جای ادراک اشباه، خود مقیدات را ادراک می کنیم، به اصطلاح برزخ را می بینیم ، یعنی با همین توان ادراک انسانی توان ادراک مقیدات یا رب النوع ها را داریم یا جهان پاسیبلیتی را داریم.
این رویکرد و مکانیزم را در حکمت افلاطونی ، دیالتیک می گویند، و یادآوری چیزهایی که از قبل در وجود انسان بوده و انسان فقط با دیدن و ادراک این اشباه یاد اصل آن می افتد ، و می تواند مقیدات و هستی مطلق را به یاد بیاورد. یعنی رویت این اشباه راهی است برای رسیدن به حقیقت، ولی در حکمت صدرایی همان طور که گفتیم سایه و مقیدات واسطه و هستی مطلق یک چیز هستند که ادراکات مختلف در نفس مشکک انسان در یک لحظه هم بسته به تقیداتی که دارد هم سایه را می بیند و در عین حال مقیدات واسطه را و در عین حال هستی مطلق را می بیند، و تا هستی مطلق را نبیند نمی تواند هستی های مقیده را ادراک کند، یعنی اول باید هستی مطلق را ببیند وبعد به واسطه این ادراک ، سایر مراتب را هم ادراک بنماید.
این مقیدات واسطه را اینیشتین به عنوان فضا و زمان نام می برد که هستی مطلق گویی به این فضا زمان ها تابیده و این ذهن انسان است که آنها را ادراک حسی کرده و در غالب تعیینات می بیند، در اصل این موجودات مقید واسطه را فضا – زمان و سایه ها و مظهر را موجودات می نامد، در تعبیر نسبیتی ، ونور هستی مطلق در حقیقت این مساله است، به زاویه نگاه صدرایی به این نظام واره گویی انسان به واسطه بدن خود موجودات محسوس به واسطه بعد برزخی خود فضا- زمان و بعد معقول خود هستی مطلق را دریافت می کند،در نگاه مکانیک کوانتومی انسان از بعد نفس ناطقه خود جمال هستی مطلق و از نگاه برزخی خود جهان پاسیبلیتی و در بعد بدنی خود همزمان جهان پروبابلییتی یا احتمال را ادراک می کند،یعنی همان لحظه که مشاهده و اندازه گیری انجام می دهد، همان لحظه موج پتانسیل کوانتومی را ادراک می کند، و همان لحظه هستی مطلق را با علم حضوری مشاهده می کند، یعنی همان لحظه اندازه گیری و مشاهده محسوس ، لحظه ادراک هستی مطلق هم می باشد، پس همان لحظه ذرات مشاهده شده وجود و هستی هم دارند، در این نگرش کوانتومی آنچه در برزخ است همان بسته موج کوانتومی است، بدین لحاظ می توانیم اینگونه بگوییم، که الکترون هستی دارد پس به وجود ان ایمان داریم چون هستی مطلق را با علم حضوری ادراک کرده ایم، قبل از الکترون با تقیداتی این الکترون به صورت کلی تر وجود دارد که همان در مرحله پتانسیل کوانتومی است، پس به واسطه مشاهده بصری به یکی از حالت های ویژه خلاصه شده است.
در این تعریف هم الکترون مشاهده شده حقیقت دارد و هم الکترون در حال موج پتانسیل کوانتومی که دارای همه ویزه حالت هاست، و هم هستی مطلق.
در نگاه نسبیتی نیز هم موجودات که به تعبیر نسبیتی پراش نورند حقیقت دارند، و هم فضا- زمان که در بعد کلی تر (برزخی) و هم هستی مطلق،
ودر فیزیک ریسمان ، آنچه که با حس مشاهده می شود یعنی ذرات حقیقت دارند، وهم ریسمان ها یا پوسته ها یا پاریتون ها و هم هستی مطلق
با با نگاه به محسوسات به یک مفهوم کلی تر یا رب النوع می رسیم ودر عین حال هستی مطلق را هم ادراک می کنیم.
با این تفاسیر نگاهی به این آیه می اندازیم:
أَلَمْ تَرَ إِلَى رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ وَلَوْ شَاءَ لَجَعَلَهُ سَاكِناً ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَيْهِ دَلِيلا ثُمَّ قَبَضْنَاهُ إِلَيْنَا قَبْضاً يَسِيرا
در این آیه هم اشاره به سایه شده که همان محسوسات مقیده است ، واشاره بدان شده که شمس یا خورشید دلیل و علت وجود آنها می باشد، و همچنین به قبض و مد پیدا کردن و ساکن بودن این سایه ها که اثری است که زاویه تابش آفتاب به مقید واسطه آن را مشخص می کند، یعنی اینکه هویت های مختلفی که در موجودات مشاهده می شود همه ناشی از مقیدات واسطه است که گاهی یک ذره را ساکن گاهی در حال بسط و گاهی قبض می بینید، ذره را گاهی خنثی و گاهی در حال دافعه و گاهی جاذبه می بینید یعنی این خواص ذرات جملگی به علت تنزلاتی است که مقیدات واسطه از هستی مطلق نشان می دهند یعنی این خاصیت ها علتش را می بایست در جهان پاسیبلیتی و واسطه جستجو نمود نه در محسوس ،
در تفاسیر اهل حکمت و عرفان هم این آیات اشاره به حالت ظلی وجود دارد بیین رابطه عالم با حق تعالی بر اساس اضافه قیومیه شکل می گیرد و بر اساس آن, عالم ظل خداوند است و وجود مستقل و مکتفی بذات ندارد. انسان کامل, همچون تجلی همه صفات حق, ظل خدا و خلیفه اوست. افزون بر این, هر مرتبه از مراتب وجودی آدمی سایه مرتبه برتر است.ملاصدرا از رابطه سایه و صاحب سایه برای تبیین اصالت وجود و اعتباریت ماهیت, وجود منبسط الهی, برهان صدیقین, تجلی جلال و جمال و نسبت میان علت و معلول بهره های فراوانی برده است. از دیدگاه او ظل (نمود) همچون برزخی میان بود (نور) و نبود (ظلمت), کلیدی برای گشودن و درک برخی از مسائل عمده خداشناسی, کیهان شناسی و انسان شناسی است. نفی استقلال وجودی, حکایتگری و نمایندگی, دلالت و راهنمایی, استتار و اختفا, گسترش و امتداد, تناظر میان اجزاء, تلازم و معیت, اتحاد و یگانگی و رجوع به اصل, از مهمترین وجوه تمثیل سایه است که ملاصدرا در تبیین مسائل اساسی حکمت خویش از آنها بهره می گیرد.که بدان اشاره کردیم