حکمت محمد بن زکریای رازی
بسم الله الرحمان الرحیم
حکمت محمد بن زکریای رازی
محمد بن زکریای راز ی از زمره حکیمانی است که بعد فلسفه و حکمت وی در حاشیه و غبار تاریخ قرار گرفته و بی مهری ها و بغض هایی که در حق وی در طول تاریخ رواداشته شده است خورشید درخشان حکمت وی را مکدر وبی رنگ کرده است.
محمد بن زکریای رازی از جمله فرزانگان قرن سوم هجری محسوب می شود که در کمتر علمی پیشروو صاحبنظر نبوده است و با توجه به گستردگی کارها و فعالیتهایش در عین حال می توان گفت که درهیچ علمی پیرو محض و مقلد نبوده است، در علوم فراوانی مجتهد و صاحب رای بوده و از هیچ انحرافی در هیچ زاویه علمی رد نمی شده است.[1]
اسامی قریب به 280 اثر علمی در زمینه های مختلف علمی اعم از طب ، کیمیا، حکمت، موسیقی ، کلام، و شرعیات که از وی باقی مانده حکایت از یک نابغه ای عظیم و یک فکری رفیع در دوره ای که به عصر طلایی تمدن اسلامی موسوم است می کند.[2]
نابغه ای ازملک ری که جورج سارتن در تاریخ تمدن به حق نام این دوره را(نیمه دوم سده نهم)[3] به نام این حکیم فرزانه ، دوره محمد بن زکریای رازی نام نهاده است، از تمام معاصرینش یک سر و گردن بالاتر و شاخصتر، نقطه عطفی در تاریخ علم ایران زمین است، معنای طب قبل از رازی و بعد از رازی فرق می کند، طبیبان بعد رازی جمله جیره خوار خوان تجارب وی هستند، معنای کیمیا قبل از رازی و بعد از رازی متفاوت است، کیمیا در قبل رازی در زمره سحر و جادو بود و بعد از رازی در زمره علوم طبیعی، الحق وی پدر علم شیمی و طب بیمارستانی محسوب می شود.[4]
این حکیم فرزانه که در علوم تجربی مثل شیمی و طب صاحب نظر و صاحب سبک بود، در علوم نظری هم صاحب اندیشه و سبک خاص خود بود می توان به جرات گفت که اکثر کتب فلسفی تازمان خود اعم از پهلوی و یونانی را خوانده بود ، حکیمی که خود مسلط به زبان یونانی و پهلوی بود و فارغ از استعانت ترجمه دیگران به طور مستقیم به منابع رجوع می کرد[5]، و برداشت های شخصی و بلا واسطه ای از این متون داشت، علی رغم اینکه در علوم وی را شاگرد علی بن ربن طبری، یا ایرانشهری و یا ابو زید بلخی می نامند ولی خودش به شاگردی هیچ یک از این بزرگان اشاره نکرده [6]و فقط خود را شاگرد مکتب جابر ابن حیان [7]می داند.
به هر حال این حکیم فرزانه اگر مستقیم هم از این فرزانگان کسب فیض نکرده باشد، حتما کتب و تصنیفات آنها را مطالعه و پژوهش کرده است، حکیم رازی هم خوشه چین مکتب خسروانی بوده و هم وامدار مکتب یونانی[8]، مورخان وتاریخ نویسانی چون ابن ندیم حکمت وی را بیشتر متاثر از یونان می دانند، و کتابهای این بزرگوار هم حاکی از همین واقعیت دارد، ایشان در کتاب سیره الفلسفیه خود را در پاره ای از امور پیرو سقراط حکیم می داند ودر پاره ای از نوشته جات مشخص است که از افلاطون پیروی می کند[9]، در گوشه ای اثرات حکمت خسروانی [10]در وی نمودار می شود و گاهی به منطق ارسطویی [11]متوسل می شود بدین لحاظ حکمت محمد بن زکریای رازی با هیچ یک از حکمت های قبل از خود شباهتی محض ندارد، بلکه مثل علوم تجربی مربوط به او یعنی طب و کیمیا ، می بایست گفته شود در زمینه حکمت هم رازی نقطه ای عطف بوده است. تلاقی حکمت هادر این دوره در وجود این فرزانه و خروجی خاصی از آن، که خود می توانست زمینه ساز حکمت هایی چون حکمت اشراق و حتی حکمت متعالیه ملاصدرا باشد.
مطابق تطبیقی که بین دو حکمت صدرایی و رازی می کنیم به صورت واضحی مشخص است که ملا صدرا در تعریف حکمت و تاثیرات آن مواردی را عنوان می کند که قبل تر محمد بن زکریای رازی عنوان داشته است، مثلا اینکه رازی در تعریف حکمت عنوان می دارد که فلسفه و حکمت باعث می شود که انسان تکامل پیدا کند و از مرتبه بهیمی به مرتبه اعلا برسد[12]، و خاطر نشان می کند که هدف انسان در جهان این است که فیلسوف شود تا بتواند آگاهی نسبت به مراتب بالای انسانی بدست آورد و همین آگاهی منجر بدان می شود که مرتبه آن از لحاظ وجودی بالا رود و از قید ماده و این جهان خلاص گردد، و ملاصدراهم در مقدمه اسفار اربعه، تعلیم حکمت را بالارفتن مرتبه وجودی انسان و تکامل انسان معرفی می کند، حکیم رازی در فلسفه خود عنوان می دارد که حکمت جهت تقرب به خدا و متصف شدن به صفات الهی به قدر طاقت بشری [13]است، ملا صدرا در اسفار می نویسد:
ان الفلسفه استکمال النفس الانسانیه بمعرفته حقایق الموجودات علی ماهی علیها والحکم بوجودها تحقیقا بالبراهین لااخذ باظن والتقلید بقدر الوسع الانسانی و عینا همین جمله را حکیم رازی در تعریف فلسفه عنوان می دارد.[14]
حکیم رازی فلسفه را در بعد عملی و نظری معرفی می کند[15] و همین قسمت بندی است که ملاصدرا در اسفار ارائه می دهد،[16] که بعد عملی ابزاری است برای فهم بعد نظری حکمت، گرچه از حکیم رازی کتبی در فلسفه به جای نمانده ولی معاندانش با ذکر بعضی از این عبارات از کتبش این مساله را خاطر نشان می سازند که چه قدر این حکیم فرزانه از لحاظ عقلی جلوتر از معاصرینش بلکه تا دوره های بعد تر بوده، که مفاهیم عمیق فلسفی که عنوان می کرده مورد فهم آنها نبوده؛ و این عدم فهم کار را به جایی رسانیده که وی را ملحد می گفتند [17]و تکفیر می کردند، همان کاری که بعدها گریبانگیر شیخ شهید سهروردی و عامل قتل وی شد، وبعدها ملاصدرا را در کهک به انزوا کشانید.
در اینجا باید متذکر شد که تعریف عقل از نگاه حکیم رازی لاجرم همان عقلی نیست که در حکمت یونانی مطرح می شود، وحتی با عقل در مکتب معتزلی هم متفاوت است در عقلی که حکییم رازی معرفی می کند جایگاه اخلاق حفظ شده است، عقل را دراخلاق جستجو می کند، و پایبندی به اصول ، این عقل صرف عقل استدلالی نیست، و اینگونه نیست که نتواند از عهده مسایل اخلاقی و نفسانی انسان بر نیاید، این عقل همانطور که گفته شد با عقل معتزلیان که حتی نمی تواند بسیاری از مفاهیم قرآنی چون صراط را هم تبیین کند متفاوت است، به نظر این عقل همان عقلی است که در طب روحانی ازآن تعریف می کند، و همان عقلی است که کلینی رازی در کتاب الکافی[18] در باب عقل و جهل ازآن نام می برد، چرا که در این عقل جایگاهی برای کیمیا باز شده و قلب مواد به مواد دیگر مطرح می شود در صورتی که در فلسفه ارسطویی چنین چیزی مطرح نمی شود و قلب مواد را مردود می دانستند.
پس لازم است از دریچه ای دیگر به حکمت رازی توجه شود، و این مرد فرزانه را از کمند گمانه زنی غرض ورزان و بیهوده اندیشان جدا نمود.
حکیم رازی در زمینه کلام کتب فراوانی ازخود به جای گذاشته که عناوینی جالب توجه دارد[19] ، یعنی گرچه این کتب به جای نمانده ولی با نگاهی به این عناوین می توان به محتوای آن تاحدودی پی برد، شاید مناسب باشد قبل از پرداختن به کتب کلامی رازی ، جو حاکم بر دوران وی را مروری بکنیم، رازی چهارسال قبل از ولادت امام زمان عج در شهرری یعنی در سال251 هجری به دنیا آمد[20]، یعنی یک سال بعد از وفات حضرت سید الکریم عبدالعظیم علیه السلام در ری[21]، به جمهور همه مورخان این دوره ، دوره ای بوده که جو غالب بر شهرری شیعه اثنی عشریه بوده، چرا که حضرت عبدالعظیم علیه السلام به عنوان نقطه عطفی در تاریخ ری ، منجر به برگرداندن جو سنی مذهب به شیعی بوده است.[22] در این دوران علویان طبرستان قدرت گرفته بودند، و در طالقان و قزوین و چالوس حکومت می کردند.
از سویی در این جو شیعی مذهب ، یک فرقه ای هم جوانه زده بود به نام فرقه اسماعیلیه که شیعیان شش امامی بودند، گرچه در پاره ای از موارد با شیعیان اثنی عشری مشترک بودند ولی در بسیاری از موارد وجه اشتراکی نداشتند، شاید به وجود آمدن تفرقه بین شیعیان ، و قدرت گرفتن یک فرقه ای در برابر مذهب شیعه اثنی عشریه در آن زمان دسیسه ای هم بوده که مانع قدرت گرفتن شیعیان بوده باشد، به هر حال اسماعیلیان که به باطنی ها و تاویلی ها هم شهرت داشتند ، تحلیلی متفاوت از مساله امامت داشته و حتی قرآن را به گونه ای دیگر تفسیرمیکردند، و با داشتن مبلغانی زبر دست و آموزش دیده با هر صنفی به زبان خودش صحبت می کردند[23]، و مردم را از شیعه اثنی عشریه به اسماعیلیه دعوت می کردند،آنها خود را معتقد به باطن شریعت می دانستند و می گفتند سایرین که ظاهر شریعت را گرفته اند مثل چهار پایان می دانند، سایر شیعیان را چون بدن و خود را چون روح می دانستند، اسماعیلیان قائل به هفت امام معصوم بودند که در شش امام با شیعیان اثنی عشریه موافق و در امام هفتم اختلاف داشتند آنها اسماعیل و بعد از او محمد پسرش را امام می دانستند، و معتقد بودند که امام هفتم قائم است و با ظهوروی قیامت به پا می شود وقیامت یعنی همان طور که در قبل ظاهر بر باطن حاکم بوده در زمان وی باطن بر ظاهر غلبه می کند، معنای نماز این نشست و برخاست نیست ، یا روزه نخوردن نیست، وحج چیز دیگر است، می گفتند در هنگام ظهور امام قائم اگر کسی به ظواهر عمل کند ملحد است، امام قائم آنها کلیه ظواهر شرعی را برداشته بود، آنها معتقد بودند که حکمت و فلسفه و حکمت تماما تاویلات باطنی دارد، و عقل برای رسیدن به آنها هیچ جایگاهی ندارد این امام است که تعیین می کند که تاویل آن چیست. به این لحاظ در همه چیز باید پیرو امام بود و علوم عقلی و تجربی هیچ وجهی ندارد[24]، حتی و طب و کیمیا،در مقابل این جریان جریان شیعه امامیه قرار داشت، که امام را فقط منتسب به نص پیامبر و معصوم می دانست، و از سویی معتقد بود بعد از آغاز دوران غیبت، می بایست فقها با استعانت از کتاب و حدیث و عقل دست به اجتهاد بزنند،[25] واین جنبه عقلانی درآن دوره بسیار قوی بود که در خاندان سادات نوبختی و بعد از آن شیخ مفید و سید مرتضی به حداعلای خود رسید، جایی که روایت با حدیث منافات داشت ، روایت را ظنی و عقل را یقینی می گرفتند و نقل را کنار می گذاشتند، در کانون و بستر شیعه امامیه اجتهاد مهمترین رکن محسوب می شد، و این عقل گرایی زمینه گسترش بسیاری از علوم را منجر می شد.[26]
پس دراین محیط محمد بن زکریای رازی رشد نمود،اسماعیلیه که چون موریانه به جامعه رسوخ کرده بود عامل شد که حکیم رازی به مقتضای حال عصر خود در برابر این فرقه ساکت ننشیند وبا تصنیف کتب و برقراری مناظراتی در جمع عقاید آنها ابطال و نادرستی دعوت آنها را آشکار کند، رازی با مصاحبت بزرگانی از شیعیان امامی چون صاحب المحاسن ،ابو جعفر احمد بن محمد برقی [27]، و مسعودی صاحب مروج الذهب در ری[28] و داشتن نگرشی امامی به این مدعیان پاسخگو باشد.
همان طور که اسماعیلیان از جمله ابوحاتم رازی و ناصر خسرو و حمیدالدین کرمانی از زمره معاندان رازی محسوب می شدند می توان رازی را هم یکه تاز مبارزه با اسماعیلیه در عصرخود دانست، چرا که جمهور علما و فضلای عصر رازی عموما جزو فقها و محدثین محسوب می شدند واسماعلیه ادعای عقلانی بودن مذهب خود را به طریق خود مطرح می کرد ، وکمتر کسی در مقابل ادعای انها در هر زمینه قیام می کرد، و رازی به عنوان یک فیلسوف متشرع در برابر آنها بود، به این لحاظ مورد هجمه سنگین آنها قرار گرفت، رازی یک فرد واحد و اسماعیلیه در لباس یک جریان و سیستم مطرح بود.
در جریان الهیات و خداشناسی حکیم رازی کتاب " فی ان الانسان خالقا متقنا حکیما " را نوشت که همان طور که از اسم کتاب بر میآید در باره اثبات عقلانی خالق است، اسماعیلیه قایل به نظر تعطیل در زمینه خدا شناسی بودند ، برای معرفی خدا می گفتند
"آفریدگار نه چیزیست، ونچیز،ونه محدود است و نه نامحدود، ونه موصوف ونه ناموصوف و نه در مکان است و نه در نامکان و نه در زمان است و نه در زمان نیست،ونه هست و نه نیست"[29]
یعنی مکتب تعطیل هیچ درباره خدا نمی توان گفت و هیچ گونه برهانی به شناخت آن وجود ندارد ، و عقل توان دسترسی به آن را ندارد ، چون بین خلق و خدا تباین ذاتی وجود دارد و این تباین ذاتی منجر بدان می شود که هیچ درباره خدا نتوان بدست آورد[30]،ووجوداشتراک لفظی در بین موجودات و خدا می باشد، و متباین ، گرچه این اشکال هم در فلسفه مشایی چون آنها هم وجود را اشتراک لفظی می گیرند وجود دارد، که حکیم رازی با این مساله به مواجهه پرداخت تحت این که از راه عقلانی می توان به وجود خدا پی برد، و نگاه به انسان حاکی از این است که انسان دارای خالقی استوار کار و حکیم می باشد
درزمینه خدا شناسی ،ابو حاتم در اعلام النبوه و ناصر خسرو در کتاب جامع الحکمتین به رازی ایراد وارد می کند که رازی معتقد به قدمای خمسه می باشد [31]و به پنج قدیم قایل است و بدین لحاظ بسیاری از متقدمان و متاخران هم پیرو این افراد شده اند و نادانسته حرف آنهارا بازگو می کنند، شایان توجه است که قایل بودن به قدما خمسه و سایر قدما از متون یونانیان نخستین چون فیثاغورث و افلاطون و حتی ارسطو بر می آید، ارسطو با قایل شدن به اینکه عالم ازلی و ابدی است در واقع قایل به قدمای اربعه است یعنی خدا ، هیولی ، فضا و زمان، چرا که با وجود عالم از ازل می بایست سه رکن دیگر یعنی هیولی و بالطبع مکان و زمان هم که وابسته به آن هستند ازلی باشند، و این مساله در فلسفه سینوی هم وجود دارد، گر چه بوعلی هم طبق آنچه عنوان می شود با آنکه پدر و برادرش اسماعیلی بودن از پذبرفتن انچه فرقه اسماعیلیه می گفتند عدول کرد و به شیعه امامی پیوست پس این انتقاد از جانب اسماعیلیه بر علیه حکیم رازی است و هم فلسفه مشائی سینوی، درفلسفه حکیم رازی یک قدیم دیگر هم وجود دارد به نام نفس که شاید این قدیم به خاطر گرایش افلاطونی حکیم رازی به آن افزوده شده است تا اینجا می خواستم متذکر شوم که اعتقاد به قدمای چند گانه خاصه حکیم رازی نیست، بلکه سایر فلاسفه هم بدان قایل بوده اند، و دلیلی بر تکفیر نمی شود، حکیم رازی نفس کلی را به عنوان قدیم اضافه می کند، که این نفس کلی شامل عقل هم می شود، در فلسفه رازی باری تعالی و نفس کلی و هیولی و فضا و زمان در یک مرتبت از لحاظ وجودی نیستند، ومی توان گفت که متباین هم نیستند، چرا که منشاء بروز فعل باری هستند، همان چیزی که بعد ها به عنوان وحدت وجود مطرح شد، که جملگی دارای یک وجود هستند اما در مراتب مختلف یعنی در فلسفه حکیم رازی اراده باری به شناخته شدن خودش مطرح می شود که نفس کلی پدید می آید که این نفس کلی شامل دو رکن عقل به عنوان درک کننده و نفس به عنوان درک شونده می باشد،که این ها با باری تعالی یک وجود دارند اما در رتبه وجودی دیگر، و این نفس است که از هیولی می تواند عالم را خلق کند و در آن درآمیزد، یعنی به عبارتی هیولی هم از وجود است که توسط نفس متعین شده است، و مکان و زمان مطلق هم از عوارض هیولی می باشند، در حدیثی از امام سجاد علیه السلام است که از ایشان پرسیده شده که جهان از چه چیز خلق شده ایشان فرمودند: سه رکن، هوا ، نور و قلم، [32]که هوا می تواند همان مکان مطلق باشد که افلاطون می گوید قابل درک عقلانی است، نور انرژی یا هیولی و قلم همان نفس کلی باشد به هر حال قایل به قدمای خمسه بودن و همه را یک وجود گرفتن ودر مراتب مختلف از جمله مواردی است که در سایر فلسفه ها و حتی در فلسفه اشراق و ملاصدرا هم قابل بررسی می باشد، در همین جا لازم به ذکر است که عده ای ازمتقدین از جمله ناصر خسرو و متاخرین ما از جمله پرویز اذکایی در کتاب حکیم رازی ، به اشتباه رازی را از اصحاب هیولی می دانند غافل از اینکه اصحاب هیولی به کسانی اطلاق می شود که اصلا به چیزی ما ورای طبیعه مثل خدا روح و نفس قایل نباشند و همه آنها را ناشی از هیولی و ماده بدانند، ولی حکیم رازی در ذکر قدمای خمسه قایل به دو رکن باری تعالی و نفس کلی است که از هیولی نیستند پس نمی توان ایشان را از اصحاب هیولی دانست[33]، گرچه رازی در مورد هیولی قول ذی مغراطیس را مبنی بر جزء لایتجزی یعنی اتم را قبول می کند [34]و قایل بدان می شود که جهان از اتمها ساخته شده اند که این اتمها با ترکیب با خلاء عناصر را پدید می آورند، در اینجا نظریه اتم را رازی از ذی مغراطیس می گیرد ولی خلاء را بدان اضافه می کند، خلاء در نزد فلاسفه ممتنع بود وقایل به امتناع خلا بودند رازی با استدلال و آزمایش اثبات می کند که خلا در جهان وجود دارد و همین خلا می تواند منشاء چگال یا غیر چگال بودن عناصر شود، این ایده رازی که بر خلاف جمهور سایر فلاسفه بود از شیمی دان بودن رازی بر می خیزد و اینکه بر خلاف سایر فلاسفه چون کندی هم نوا با جابر بن حیان کسی را فیلسوف می داند که کیمیا را قبول داشته باشد[35] و تبدیل جوهری یک عنصر به عنصر دیگری را بپذیرد در نظر رازی ، جوهر توانایی تبدیل شدن از جوهری به جوهر دیگر را دارد، و تاحدودی حرکت جوهری صدرایی را هم می توان از آن اقتباس نمود.
گروهی از دانشمندان این اعتقاد به قدمای خمسه را دلیل بر ثنوی بودن و پیرو مانوی بودن رازی می دانند در صورتی که اولا مانویان اهریمن را در قدما ذکر می کنند در مقابل باری تعالی نه وجودی ضعیف تر از آن و در ثانی منشاء شر می دانند در ثانی رازی از جمله کتاب هایش الرد علی سیسن الثنوی می باشد که سیسن از شاگردان مانی بوده و بعد از وفات مانی بنا به وصیت مانی خلیفه بعد از او می شود و مقام او در بابل بود و ابن ندیم مجموعه نام کتاب های وی را ذکر می کند. از سویی رازی در جای جای سیره فلسفیه خود را از کیش و رسم مانویان مبری می داند، مثلا می نویسد"...وروش مانویه در بریدن نفس خود هرگاه که خاطر به جماع میل کند و عادت دادن خویش به گرسنگی و تشنگی واجتناب از استعمال آب و.... را نمی توان پذیرفت"[36]
و یا در جای دیگر از همین کتاب می نویسد:"سیرت مردم هند و مانویه و رهبانان و ناسکین چون روش عادلانه منحرف و براثر تحمل رنج بر نفوس است محرک غضب الهی بوده و نمی توان نام فلسفه برآن نهاد"[37]
نام کتاب دیگری که از رازی وجود دارد " فی وجوب دعوه النبی علی من نقر بالنبوات " یعنی در لزوم دعوت پیغمبر بر رد آنکه بر نبوات خرده گرفته است می باشد.
از اسم کتاب مشخص است که این کتاب در اثبات وجوب دعوت انبیاء الهی می باشد و رد کسانی که که بر نبوت پیامبران خرده گرفته اند، جای تعجب دارد از کسانی که در فهرست کتب رازی این کتاب را دیده اند و باز هم دو کتاب مخاریق الانبیاء و نقض الادیان را منسوب به رازی می دانند، و وی را منکر نبوت و پیامبری قلمداد کرده اند، به قول ابن ابی اصیبعه این انتساب به مقام رازی نمی خورد بلکه این از جمله کارهایی است که مغرضان در جهت ترور شخصیت رازی انجام داده اند و متاسفانه عده ای از متقدمین هم برآن صحه گذاشته اند،علاوه بر این کتاب از متون مختلفی که در نوشته های خود رازی وجود دارد می توان این ادعا را مردود دانست، و حکم به شریعت مداری این فرزانه رازی داد. جالبست که ابن اصیبعه کتابی به نام احکام قرآن را از جمله کتب رازی معرفی می کند در جایی که کسانی که در زمینه احکام قرآن کتاب دارند اسم رازی را می آورد، که این کتاب شامل نحوه قرائت قرآن و احکامی که از آیات بر می آید ذکر شده است،.
رازی در کتاب شکوک علی جالینوس در شک در کتاب برهان جالینوس می نوسید:
" نبدا من ذلک البرهان،اذکان اجل الکتب عندی وانفعها بعد کتب الله المنزله و مانذکر منها ما لیس حق و...."[38]
"شروع می کنم از کتاب برهان که این کتاب پس از کتابهای آسمانی جلیل ترین و سود مند ترین کتاب نزد من است..."
که به قول دکتر مهدی محقق قوی ترین بر این است که ایشان معتقد به کتب آسمانی بوده است.
نظر شما را به متن یک نسخه نو یافته از محمد بن زکریای رازی در کتاب شرف الصناعه جلب می کنم این کتاب از زمره کتب خطی کتابخانه بریتانیا با شماره or13006 می باشد که تاریخ کتابت آن 930 هجری است، این کتاب در مچموعه ای با عنوان گزیده رسایل دوازده گانه در کیمیا به اهتمام دکتر احسان مقدس در انتشارات احیای میراث مخطوط در سال 94 به طبع رسیده است و ترجمه این متن در کتاب محمد بن زکریای رازی دانشمندی که باید از نو شناخت صفحه 183 وجود دارد
" ....حکماء و دانشمندان که واقعاً فلزات گرانبها را استخراج میکنند و به علم آن دست پیدا کردهاند را نباید با جماعتی که خود را به جای آنها جای میزنند اشتباه گرفت:
« الَّذينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً104أُولئِکَ الَّذينَ کَفَرُوا بِآياتِ رَبِّهِمْ وَ لِقائِهِ فَحَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فَلا نُقيمُ لَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَزْناً» (سوره کهف آیه 104 و 105) «زیانکارترین مردم آنها هستند که عمرشان را در راه حیات دنیای فانی تباه کردهاند لذا اعمالشان همه تباه گشته و روز قیامت آنها را هیچ وزن و ارزشی نخواهیم داد. زیرا آنها کاری که در آن جهان ارزشی دارد نکردهاند.»
اینگونه شیادان نه تنها که در این دنیا نتوانستهاند گوهرها را از سنگها استخراج کنند بلکه روسیاهی در دنیا و آخرت را برای خود خریدهاند و خسارت و گمراهی بزرگی برای آنها بوده که به حرام و ندامت و گرفتاری دچار میشوند و این عمل آنها همانند عمل راهزنان و سارقان است که اموال مردم را به ظلم و جور میخورند و در نهایت گرفتار زید و عمر و بکر و خالد خواهند بود.
و بدانید که سارق دزدی نمیکند مگر اینکه وجود و قلب خود را ظلمانی و مکدر میکند و وجودی ظلمانی و آلوده پیدا میکند و چه خواهد کرد در روزی که « يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ » و چه به درد میخورد مرکبهایی که فراهم کرده در حالی که « وَ لا بَنُونَ » پسرانش هم بدردش نمیخورند و چگونه از زیر دین مردم بیرون خواهد آمد در روزی که « إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ » که قلب سلیم فقط به درد آدم میخورد چگونه قلب سلیمی به همراه داشته باشد کسی که با فریب و دغل و ظلم به سایر مردم ضرر زده و سر مردم را کلاه گذاشته و مال مردم فقیر و بیچیز و تهی را خورده است و با روی سیاه در دنیا و آخرت خواهد بود.
در حالی که حکمت چیزی شریف و از انوار الهی است که خواهر نبوت و نزدیک به عصمت و تاج فتوت است و این گوهریست که تمام انبیاء و اولیائش در هر ملتی را بدان مزین نموده و صاحبان حکمت و اصحاب عقول بر همه برتری داده و این نور را بر صاحبان نفوس زکیه رضیه ارزانی داشته است به نظر من که حق بسیار انور و الطف و اطهرتر از آن است که با کثافت باطل ملوث شود همانگونه که نور خورشید به قازورات ملوث نمیشود هر چند که طلوع و غروب کند.
مگر میشود میان شقالقمر و سایر معجزات فاخره انبیاء و بین ادعاهای پیامبر نمایان و کاذبین و انواع خرافات فرقی نگذاشت همانگونه که در جریان سحره موسی، میان آنچه ساحران میکردند و معجزه حضرت موسی علی نبینا وعلیهالصلوۀ والسلام، تفاوت از زمین تا آسمان بود و چون « وَقُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقًا
... ودر جای دیگر در طعن به صوفیه و مانویان می نویسد:
و میبایست خدای را چنان عبادت کرد که موجب دشواری و تکلف نشود که محتاج شود که دیگران به وی انفاق کنند مگر خدای منان در قرآن کریم فرموده: « لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفسًا إِلّا وُسعَها »
ما میگوییم که شما که میگویید اگر انسان به غیر عبادت در زمان غیر از زمان دعا و عبادت مشغول شود آیا درست است این مسأله را بفرمایید که خدای سبحان به عبادت مامحتاج است؟ خواهند گفت: نه، چرا که خدای منان به عبادت کسی محتاج نیست او قدیم است و قدیم به حاجتی احتیاج ندارد و به غیری محتاج نیست.»
به گمانم این متن خط بطلانی باشد بر ادعای کسانی که در طول تاریخ حکیم رازی را به عنوان یک ملحد و ضد نبوت معرفی کرده اند، از ابوحاتم رازی گرفته تا ناصر خسرو قبادیانی و عبدالحمیدکرمانی تا پرویز اذکایی چرا که با توجه به این متن نکات ارزنده ای را اشاره می کند، اولا در جای جای متن حکیم رازی
ارجاع به آیاتی از قر آن می دهد و ضمنا حکمت را برادر نبوت می داند، و درآخر اینکه در مقایسه ای فرق شق القمر معجزه پیامبر خاتم و سحره فرعون و معجزه موسی را شاهد می آورد، به گمانم برای مردود بودن ادعای ملحدین تا همین جا کافی باشد ولی شواهد دیگر در کتب دیگر را هم ذکر می کنیم.
حکیم رازی در کتاب سیره الفلسفیه می نویسد:
" ... اگر فرضا بر ما ممکن شود که مادام العمر بر پهنه زمین مسلط آییم ولی با مردم به شکلی معامله کنیم که رضای خدا درآن نباشد وما را از وصول به خیر باقی و نعمت جاوید باز دارد نباید پی سپر این راه شویم و آن لذت را بر این حرمان ترجیح دهیم ..."[39]
و یا در عبارتی دیگر می نویسد:
"از خداوند که بخشنده عقل و گشاینده غم و هم است توفیق یاری می خواهیم تا مارا از آنچه خواست اوست بدارد و به آنچه که سبب قرب به اوست هدایت فرماید"[40]
درموارد فوق موارد رضای خدای سبحان و عوامل تقرب به وی را از چه طریقی به غیر از نبوت می توان به دست آورد.
در اینجا خوب است به یک نکته اشاره شود که در کتاب اعلام النبوه ابوحاتم آمده و حکیم رازی را متهم به انکار نبوت و رسالت کرده اند وآن عبارت این است که:
" ملحد می گوید که تمام بشر بسویه دارای عقل هستند و خدای سبحان هیچ کسی را بر کس دیگر برتری نداده و اسباب برتری جویی وجنگ و جدال را فراهم نیاورده و ..."
اولا انتساب این قول به رازی ممکن از از مجعولات ابوحاتم باشد و یا آنکه در نقل آن شیطنت به خرج داده باشد و درست عنوان نکرده باشد، با توجه به سیره حکیم رازی می توان این قول وی را اینگونه توجیه و تفسیر کرد کما اینکه برخی فرزانگان بدان اشاره کررده اندکه خدای سبحان بشر را به گونه ای ساخته که از لحاظ طبیعی همه دارای موهبت عقل هستند واگر همه مردم در خلقت و استفاده از عقل مساوی بودند لاجرم خودشان می توانستند که به عقل فعال دست یافته و مسقیما خودشان با خدای منان ارتباط برقرار کرده و احتیاجی به ارسال رسل نبود ولی عقل در برابر نفس قرار دارد که نفس تمایل به دنیا و شهوات دارد و در بند امیال قرار دارد و این در بند بودن منجر بدان شده که از عالم بالا منصرف شده و پی شهوات دنیا باشد ، بدین لحاظ نتواند ارتباطی با عالم بالا پیدا کند، در اینجا مساله انکار نبوت نیست بلکه فلسفه نبوت را شرح می دهد، که نبوت یک امر قرار دادی نیست ، که خداوند بخواهد کسی را بر کسی ارجحیت دهد و موجبات جنگ و نزاع را به بار آورد بلکه موهبتی است که به همه داده شده ولی مجرای اتصال در همه درست نیست و امیال و شهوات اتصال را مخدوش کرده است پس لاجرم یک عده خاص که از امیال و شهوات تهی شدند و عقل انها توجه به من وجودی را زایل کرده است می توانند به آن منبع متصل شوند
که آن هم انبیاء هستند، حکیم رازی در این متن متذکر این قضیه می شود راه اتصال به عقل فعال برای همه فراهم است ، برای فلاسفه به گونه ای و برای انبیاء به گونه دیگر و این طور نیست که راه مسدود باشد، در این موضوع فلاسفه ای چون ابن سینا و مشایی ها هم با حکیم رازی هم رای و هم نظر هستند، در اینجا باید از ابو حاتم سوال کرد چگونه است که حکیم رازی که در برابر فرقه اسماعیلیه ایستاده است در مناظره فقط در حکم پاسخ گو بوده ، و چرا از ایشان در باب امامت کیال یا امثال آن سوالی نکرده و اگر این کار اتنفاق افتاده چه جوابی به حکیم رازی داده و استدلال رازی در این زمینه چه بوده است، چرا مناظره را یک طرفه و مخدوش ارایه می دهد، به قول علامه مطهری در کتاب خدمات متقابل ایران و اسلام، چگونه ممکن است در مناظره ای در خانه یکی از بزرگان رازی در باب نبوت با فرد دیگری مناظره کند و رازی منکر نبوت شود، و در آن جامعه ملتهب با آرامش زندگی کند، به طور حتم مناظره ای اگر بوده با داعیان اسماعیلیه بر سر مسایل مورد اختلاف اسماعیلیه با شیعیه امامیه بوده وآن هم باب امامت که از طرف اسماعیلیه ادعای جدیدی مطرح می شده وبزرگان و مردم در پی این بودند که جواب این شبهات چه می باشد، بدین لحاظ مجلس مناظره ترتیب داده اند، چگونه است ابوحاتم در این مناظر متکلم وحده بوده و در باره اسماعیلیه و ادعای های عجیب آنها درباره تعطیلی بحث در باره خدا، در باره ظهور و قیام امامشان که ظوابط شرع را رعایت نمی کردند و قرآن را تفسیر به رای می نمودند هیچ بحثی را مطرح نکرده، مسلم است در این مناظره حکیم رازی دست برنده را داشته و ابو حاتم جهت انتقام از این مناظره بوده که این کتاب را نوشته و حکیم رازی را ناسزا گفته و ملحد خطاب نموده که صفت ملحد برازنده خود اسماعیلیان در طول تاریخ بوده است، ناظر بر این مدعا دو کتاب دیگر حکیم رازی است که یکی " در آثار امام فاضل معصوم " است و دیگری کتاب فی الامامه و دیگری کتاب فی الامام و الموتم ( در امام وماموم) ، دیگر کتاب فی الامه علی الکیال"
کسی که ادعای طرد نبوت را دارد به قول مرحوم مطهری چه دغدغه ای در زمینه امامت دارد؟ جز اینکه قضیه قلب شده باشد، اسماعیلیه اعتقاد داشتند که بعد از امامت امام جعفر صادق علیه السلام امامت به پسران اسماعیل و بعد از اون افراد دیگر می رسد که قائم هم هستند، یعنی کسانی که باطن شریعت را آشکار می کنند و ظواهر را دور می اندازند، و خدا و شریعت توسط این امامان فقط قابل تاویل است و عقل هیچ کسی دیگر به تاویل آن نمی رسد.
حکیم رازی در سیره فلسفیه عنوان می دارد که با آنکه فیلسوف کسی است که به طور فردی به قوبل سقراط حکیم بتواند از امیال دست بشوید و هوس ها را به بند بکشد و رو به عالم عقل بگذارد ولی در همین متن اشاره به فیلسوف شاهی می کندف یعنی اینکه از آنجا که همه مردم به این مهم دست پیدا نمی کنند و توان به بند کشیدن امیال و شهوات را ندارند، لذا می بایست که از فیلسوفی که به این مقام رسیده تبعیت کنند وامر او را اطاعت کنند و این فیلسوف مطلق هراینه انبیا هستند و بعد از انبیاء فقط در امام فاضل معصوم وجود دارد که به این مقام برسد نه هر کس و ناکسی که از راه برسد و بر مردم مسلط شود خ0ودرا امام بداند و شریعت را به سخره بگیرد، و قرآن را از پیش خود تاویل و تفسیر کند، هیچ انسان علقلی این مساله را قبول نمی کنند، کسانی که از عقل تهی ، یا مسخ شده با حشیش باشند، پس این مناظرات را ابو حاتم یک جانبه به نفع خود و قلب حقیقت پیش گرفته و یک عمر حکیم رازی را که نقطه عطف تاریخ علم جهان اسلام است را به گونه ای دیگر جلوه داده است.
چه بسا مرگ رازی هم در اوج میان سالی در 62 سالگی شاید توطئه ای ازسوی همین ملحدین اسماعیلی رغم خورده باشد.
و اما کتاب دیگر رازی در " الرد علی شهید فی لغز المعاد"(رد بر شهید در معمای معاد)
از ابن ندیم و ابن ابی اصیبعه چنین بر می آید که رازی در این رساله می خواهد معاد را ثابت کند و بنابر این محتمل است که اختلاف در نحوه آن بوده باشد مانند روحانی و جسمانی بودن.
انچه مسلم است حکیم رازی معاد و بازگشت نفس به باری تعالی را هدف خلقت می داند، و فقط این را از تنبه انسان وتوجه وی به ساحت قدسی پروردگار می داند که با تعقل و محدود کردن شهوات و امیال اتفاق می افتد، و یگانه وظیفه انسان را همین تلقی می کند، پس معاد از لحاظ رازی رسیدن به عالم عقل و الله است، اینکه عده ای وی را تناسخی می دانند و وی را از معتقدان به تناسخ قلمداد می کنند مشخص است که اصلا از معنی تناسخ بی خبرهستد، تناسخ به معنای این است که ارواح از یک بدنب به بدن دیگر حلول کند و در این جهان باقی بماند و فقط کالبد ها عوض بشود و روح در ماده بماند، این معنی تناسخ است، اما حکیم رازی اعتقاد به معاد دارد، و ارقای روح که در کتاب طب روحانی روش های این ارتقا و امراضی که ممکن از مانع از این صعود بشود را مطرح می کند
اسماعیلیه اعتقاد به معاد جسمانی نداشتند و برخلاف نظر صریح قرآن کریم بر معاد جسمانی با الفاظی زشت معتقدان به معاد جسمانی را به سخره گرفته و استهزاء می کنند، بدین لحاظ با سایرین اختلاف اساسی داشتند، با آنکه فلاسفه ای مثا ابن سینا هم نتوانست معاد جسمانی را به اثبات برساند ولیکن خود متذکر شدکه سخن شریعت محمدی (ص) را تعبدا قبول می کند، مساله معاد از جمله مسایلی بوده که در طول تاریخ فلسفه کش و قوس هایی را داشته و نظرات مختلفی در آن ابراز شده است، عده ای چون رازی معاد را درنفس های عالی مطرح می کند و می گوید نفوس در این جهان باید به مرحله ای از کمالبرسند تا بتوانند در عالم عقول وارد شوند و تا به این مرحله نرسیده باشند شایسته ورود به عالم عقول نیستند، پس باید در مراتب پایین تر باشند تازمینه تکامل آنها فراهم شود، برای این مساله پس سایر عقول غیر مستکمله چه سرنوشتی دارند، شیخ شهید سهروردی راه حلی را ارائه می دهد که در این راه حل عالمی را به نام عالم مثال بین عالم دنیا و عالم عقول معرفی می کند و می گوید می بایست نفوس غیر مستکمله در این عالم قرار بگیرند تا بعد سرنوشت آنها معلوم شود.
متکلمین در تاریخ علوم اسلامی سرنوشت این نفوس غیر مستکمله را به طریق مختلفی ذکر کرده اند، حکیم رازی عنوان می دارد این نفوس غیر مستکمله انقدر در این جهان باقی می مانند تا به اکمال برسند ، و این حالت را به صورت استکمالی می داند یعنی اینطور نیست که انسانی به حیوان تنزل پیدا کند بلکه حیوان می تواند به انسان ارتقا پیدا کند یعنی حرکت قهقرایی نیست بلکه استکمالی است، نظیر همان حرکتی که به حرکت جوهری موسوم است، که مثلا رحم مادر ، حرکتی جوهری انجام داده و به درجه نباتی می رسد ونفس نباتی پیدا می کند بعد با حرکت جوهری به نفس حیوانی وارد می شود و بعد با حرکت جوهری از نفس حیوانی به نفس انسانی می رسد و این نفس انسانی با التزام به شریعت و انسانیت ارتقا پیدا می کند ودرجه آن بالامی رود و به قول حکیم رازی به عالم عقل می رسد و کامل می شود، و به خدا تقرب پیدا می کند که این معنای معاد است، اما نکته ای که اینجا هست این است این حرکت در عالم می تواند از جمادی به گیاهی و گیاهی به حیوانی ودر نهایت حیوانی به انسانی و و انسنی هم همین گونه به نفس مطمئنه رسیدن باشد، اما هر جمادی به گیاه تبدیل نمی شود ، هر گیاهی به انسان تبدیل نمی شود، و هر انسانی به عالم عقل وارد نمی شود فقط جمادی به گیاه تبدیل می شود که در مسیر گیاه باشد، و گیاهی به حیوان تبدیل می شود که در مسیر حیوان باشد، وحیوانی به انسان تبدیل می شود که در مسیر انسان باشد و همین طور انسانی به تقرب می رسد که در مسیر باشد یا به قول حکیم رازی فیلسوف باشد و در مسیر فیلسوف الهی یا امام فاضل معصوم ، تکلیف اینها که درمسیر نیستند چه می شود، حکیم رازی اشاره می کند که اینها در این جهان انقدر از یک بدنی به بدن دیگر می روند تا نهایت در مسیر قرار گیرند و ارتقاء پیدا کنند، والا امر خلقت امری عبث خواهد بوداین تفکر با تفکر تناسخ مصلح متفاوت است حتی بعضی از مفسرین معاصر در تفسیر آیه ای که ابراهیم در آن امر می شود که چهار پرنده را بگیرد و ذبح کند و بکوبد و دوباره فرابخواند تفسیر به همین گونه انتقال ارواح کرده اند، و احادیثی هم دال بر اینگونه تناسخ در بین جانوران وجود دارد مثلا در احادیثی که ذکر شده فلان جانوران مسخ شده فلان قوم هستند ، و حتی در روایاتی است که فردی از دلیل حرام بودن فلان ماهی از حضرت امیر سوال کرد و ایشان فرمود اینها مسخ شده فلان قوم هستند، پس برای اثبات مدعا به ماهی اشاره کرد و ماهی به حرف آمد و خود را معرفی کرد که نفسش چه کسی هست مثلا فلان بن فلان از قبیله فلان، در صورت صحت روایت چندین قرن از آن قوم گذشته، ولی روح فلان شخص هنوز در فلان ماهی هست و مسلم است که ایم ماهی ها که عمر چند صد ساله ندارند ، بلکه عود از جسمی به جسم دیگر متبادر می شود. و امثال این تفاسیر و روایات و قول ها در متقدمین و متخرین وجود دارد به هر حال معاد را به گونه ای توجیه و تعریف می کنند که قول حکیم رازی هم می تواند یکی از همین نظرات باشد و هیچ منافاتی هم به شریعت ستیزی ندارد، بلکه این قول اسماعیلیان است که بر خلاف شریعت حکم می کنند.
[1] معرفت شناسی رازی در پرتو اندیشه های "جان دیویی" و دلالت آن در تحلیل مسایل اجتماعی/ مرتضی سحاب خدامرادی/
[2] سیره فلسفیه/ صفحه 75/شرکت انتشارات علمی و فرهنگی
[3]مقدمه بر تاریخ علم / جورج سارتون/ صفحه 674
[4] مقاله از کیمیای جابر تا شیمی رازی /دکتر حسین نصر/ مجله معارف اسلامی/ نشریه اوقاف شمار چهار/ صفحه 29
[5] حکیم رازی / پرویز اذکایی
[6] تحلیلی بر سرچشمه آموزشی رازی(نقدی بر ارتباط علمی – آموزشی با بلخی،ایرانشهری و طبری)/ محمد زندی
[7] محمد بن زکریای رازی دانشمندی که باید از نو شناخت/مهدی دانشیار
[8] محمدبن زکریای رازی و جریان تولید علم درقرن سوم و چهارم هجری/ دکتر محمد حین بهنام فر
[9] بررسی تطبیقی قدمای خمسه محمد بن زکریای رازی با قدمای افلاطونی/فاطمه بختیاری و اکبر امیری
[10]حکیم رازی/پرویز اذکائی/ صفحه 173- 268
[11] الفهرست ابوریحان بیرونی/ تحقیق دکتر مهدی محقق
[12] سیره الفاسفیه
[13] اسفار اربعه / ملا صدرا/ جلد 1/ صفحه 20
[14] فیلسوف ری/ دکتر مهدی محقق /صفحه 231
[15] همان منبع / فصل هفتم/صفحه 156
[16] اسفار اربعه/ جلد اول/ چاپ بیروت / صفحه 3
[17] اعلام النبوه/ ابوحاتم رازی
[18] محمد بن علان کلینی رازی از محدثان هم عصر رازی محسوب می شده است ،که چون رازی که که 15 سال از عمر خود را صرف الحاوی کرد، 30 سال از عمر شریفش را در جمع آوری الکافی در ری صرف کرد، و همچون رازی از ری به بغداد عزیمت نمود.و هر دو از دشمنان سخت اسماعیلییه و مدافعان مذهب امامیه بوده اند.
[19] الفهرست ابوریحان بیرونی/ تحقیق مهدی محقق
[20] همان منبع
[21] مسند حضرت عبدالعظیم علیه السلام/ محمدی ریشهری
[22] ری باستان جلد2/ دکتر کریمان
[23] فرقه اسماعیلیه
[24] فرقه اسماعیلیه
[25]تجریدالاعتقاد/ خواجه نصیرالدین طوسی
[26] محمد بن زکریای رازی دانشمندی که باید از نو شناخت/عقل کرایی شیعی/صفحه 105
[27] حکیم رازی/ پرویز اذکایی/ صفحه 90
[28] همان منبع صفحه 89
[29] دبستان مذاهب / چاپ هند صفحه 281
[30] ابن سینا با اشاره به شرکت کردن در مباحث اساعیلیان علی رغم مذهب پدر از این فرقه کناره گرفت.
[31] بررسی تطبیقی قدمای خمسه محمد بن زکریای رازی با قدمای خمسه افلاطونی/ فاطمه بختیاری،اکبر امیری
[32] بحارالانوارجلد54/تفسیرکنزالدقایق وبحرالغرایب جلد13 جزءسوم
[33]جستاری در طبیعت گرایی محمد بن زکریای رازی/ سیمین اسفندیاری،محمد مهدی حاتمی
[34] رازی،از عقاید دموکریتوس تانظریه اتمی
[35] محمد بن زکریای رازی دانشمندی که باید از نو شناخت/ مهدی دانشیار
[36] سیره فلسفی/ کتاب فیلسوف ری/ صفحه 221
[37]همان منبع صفحه 223
[38] شکوک علی جالینوس/ صفحه 3/ تصحیح دکتر مهدی محقق/ انجمن آثار مفاخر فرهنگی ایران/ 1385
[39] سیرت فلسفی / فیلسوف ری/ صفحه 219
[40] همان منبع صفحه 223