نظری در مورد اعتقاد به خدا ، رسول ، وحی و ...در قرآن کریم
اما در تفسیر قرآن کریم در باره وحی ، رسول ، ... خوب است به مطالبی اشاره کنیم که شاید از بحث ما کمی دور شود ولی به نظر گفتن آن ضروری می باشد.
برای پرداختن به این مطلب خوب است درباره خدا و اعتقاد به خدا صحبت کنیم، وقتی در قرآن از ایمان به خدا صحبت می شود این است که بتوانیم با براهین سخت و مشکل به اثبات وجود خدا که پنهان است و به هیچ حسی قابل مشاهده نیست بپردازیم ، با برهان هایی که هر کدام از آنها بعضا به سختی فهم کوانتوم و نسبیت می باشد، پس کسی را مومن و مسلمان بنامیم که این برهان ها را بیشتر بلد باشد، وهرکس که نمی داند کافر و مشرک و بد دین است. پس با این منش می بایست فقط مسلمین را در میان فلاسفه جستجو کرد و بس ، پس اینکه پیامبر اکرم می فرماید علیکم به دین عواجز چگونه بای نگریست، آیا این ظلمی به سایر مردم نیست که که فیلسوف نیستند؟
پس شاید با در تعابیر خود به اشتباه رفته ایم، اینجا می خواهیم مانند روش مان در این متون به ریشه الله بپردازیم ، ریشه الله از اله می آید یعنی چیزی که کسی را مجذوب یا عاشق کند، عشق یعنی اینکه کسی همه چیز را در دیگری ببیند و یا به تعبیری خود را نبیند، چنان مجذوب و دیگری شود، که جز او نبیند، الله یعنی موجودی که اگر آن را ببینی واله آن می شوی و دیگر خود را نمی بینی، خوب با این تعریف ، انسان چگونه واله کسی یا چیزی می شود، در اینجا باید گفت که انسان خودش در واقع سه تعین دارد ، تعین اول تعینی است طبیعی که خود انسان را از خود افعی، خود مار ، خود خرگوش ممتاز می کند، نکته اینکه خود در موجودات زنده وجود دارد،خمیر مایه ای است که طرف خود را حفظ می کند، یک برگ که از درخت کنده شده خودی ندارد، اگر رویش پا بگذاری یا آب بریزی به پناهگاه نمی رود .و خود را دور نمی کند، ولی یک موجود حیات دار می خواهد خود طبیعی خود را حفظ کند، انسان هم یک خود طبیعی دارد ، اگر سردش رود به جای گرم می رود، گرسنه شد غذا می خورد و...در این تعین که تعین اول انسان است ، جذب به جنس مقابل هست، کاملا طبیعی ، برای بقای نسل، عده ای از انسان ها در همین تعین سیر می کنند، مثل کسانی که در فضای چت روم های مجازی فقط به دنبال این هستند که طرف مونث یا مذکر باشد، به هیچ چیز دیگری توجه ندارند، این عشق نیست، اما انسان یک تعین دوم هم دارد در تعین دوم انسان گسترده می شود، فلسفه دارد، علم دارد ، تکنولوژی دارد، شعر دارد، رمان دارد، انسان توسعه یافته است، ویژگی تعین دوم انسانی این است که خودش محور است همه چیز را برای خودش می خواهد، برای خودش و خودش، شعر می نویسم تا مطرح شوم، فلسفه درست می کنم تا مشهور شوم به ارتباطی ندارد چه بلایی سر کسان دیگر می آورم، ماشین می سازم در رفاه باشم، به دیگری کاری ندارم، ازدواج می کنم برای اینکه به نظرم طرف مقابلم مادر خوبی برای بچه هایم هست، برای اینکه آشپز خوبی است برای من، مدیر خوبی است برای خانه من، در تعین دوم انسانی محوریت خود شخص است و همه چیز حتی دوست داشتن در محور همین خود خواهی ها می گردد، شوهر خوبی است برای اینکه احتیاجات مادی من را اعم از مسکن، خورد و خوراک احتیاجاتم را براورده می کند، این هم عشق نیست.
اما تعین سوم منطقه ارزش هاست، من فلانی را دوست دارم چون پاک است، چون کریم است، چون مهربان است، چون دلسوز است، چون علیم است، چون حکیم است، در اینجا از خودیت و محوریت خود خارج شده ایم خودی نمی بیند همه چیز را در او می بیند خوبی و پاکی را در او می بیند مجذوب این خوبی و پاکی شده است، این عشق است.
عشق در تعین سوم خود را نشان می دهد، در جایی که واله معشوق می شویم به خاطر خوبی هایش، هر چقدر که طرف خوب تر و انسان تر باشد به این معشوق نزدیکتر است، دلیل این دوست داشتن خوبی چیست؟ دلیل اینکه شما عاشق پاکی و عاشق نور، و عاشق خوبی هستی چیست؟ دلیلی ندارد. یعنی ایمان به غیب داریم.
این گرایش به خوبی همان گرایش به الله است، مگر می توانی کسی را پیدا کنی که گرایش به خوبی و پاکی نداشته باشد، نه، اگر می خواهی مقرب شوی باید خوب شویم، خوب شویم یعنی چی؟ یعنی از تعین دوم خلاص شویم از قید و بند های خود خارج شویم از خودمان بگذریم، هر کاری که برای خودمان انجام دهیم بد و هرکاری که برای خودمان انجام ندهیم خوب است. یعنی ندیدن خود، می خواهی به خدا مقرب بشویم باید با خوبان همنشین شویم، انها را الگو قرار دهیم تا خوب شویم والا با برهان و دلیل و هزار چون و چرا مطلب حاصل نمی شود.
در تعین سوم وجدان حاکم است، ذالک الکتاب(وجدان) لاریب فیه هدی للمتقین، یا* ما کذبت فواد و ما رآء،* تعین سوم قلمرو وجدان است، وجدان هم مانند عقل در تعین دوم می بایست تربیت شود والا چه بسا بچه ای از دو مادر و پدر نابغه که در جنگل پرورش یافته و ضرب دو در دو را نمی فهمد چون تربیت نشده، وجدان هم باید با تکالیف با تعهد ها با مسولیت ها پرورش یابد. تمام تلاش دین این است که انسان را بالا بیاورد و در تعین سوم وارد کند، که در برابر آنچه وجدان می بیند و درک می کند تسلیم باشد، و اگر وجدان حکم به خوبی داد حکم دهد و اگر حکم به بدی داد به بدی حکم کند، ذالک الکتاب لاریب فیه هدی للمتقین ، تسلیم باشد در برابر ندای وجدان تربیت شده خود، به این مرتبه می گویند اسلام، اسلام پس مرتبه ای از مراتب وجود انسان است، که به تعین سوم وارد شده، و هر دینی هم مطابق آنچه قرآن می فرماید در این قلمرو وارد شوند مورد قبول خدا و مسلمان است، دین نزد خدا اسلام است.
کفر و شرک و نفاق هم با تناسب به خوبی و بدی خود را نشان می دهند،کافر کسی نیست که خدا را قبول نداشته باشد ، مگر شیطان خدا را نمی شناسد؟ بلکه کسی است که خوبی ها را می شناسد و می داند چه کاری خوب است ولی برای مصالح شخصی آن را پنهان می کند، وانجام نمی دهد، ندای خدا که همان ندای وجدان است پاسخ نمی گوید، وجدانت می گوید که باید دربرابر ظلم بایستی و می دانی که طرف ظالم است، ولی نفع شخصی تو می گوید که در برابر ظلم بایستی ، منافعت به خطر می افتد، این کفر است، ندای وجدانت می گوید الان باید به برادرت یا خواهرت کمک کنی ومیدانی باید کمک کنی ، ولی عقلت می گوید اگر کمک کنی ، فلان داراییت کم می شود، یا به سختی می افتی، و انجام نمی دهی این کفر است، پاسخ ندادن به فرمان الهی کفر است، و شرک این است که خودش محور قرار گیرد ملاک خوب و بدی را منافع شخصی ببیند این با کفر فرق می کند در کفر طرف میشناسد خوبی را ولی کتمان می کند، ولی درشرک ملاک خوب و بدی را منافع خود می داند فلان عمل خوب است چون به نفع من است هرچند به ضرر بقیه باشه فلان عمل بد است چون مخالف منافع من می باشد، منافع خود را ملاک خوب بد می داند.این را مشرک می گویند، انما المشرکین النجس ، مشرکین نجس هستند، اما منافق کسی است که تظاهر به خوب بودن و انجام عمل خوب می کند در ظاهر از خودگذشتگی می کند ولی در باطن برای مطرح کردن خود و نشان دادن خود و منافع خود کار می کند.
اما در باره وحی و انزال رسل:
برای پرداختن به این مساله که چگونه است که هستی مطلق می تواند با کسی ارتباط برقرار کند، وبه اصطلاح سخن بگوید، و چگونه قرآن نازل شده است، می بایست ابتدا از زاویه ای به توحید نگاه بیاندازیم، چنانچه خود خدا خود را معرفی کرده است، خدا احد است که همه چیز از او پراست، احد است یعنی غیر او چیزی نیست، صمد است هیچ جا از او خالی نیست ، نه چیزی به اواضافه می شود، و نه چیزی از او کم می شود او بی نهایت و بی حد است ، هیچ چیز هم تای او وکفو او نیست، خوب موجودی با این ویژگی ها که بی نهایت است بی حد است هیچ چیز جز او نیست، احد است و صمد،احد وواحد، حضور عندالحضور دارد، یعنی فقط نزد خود حضور دارد، قابل مشاهده نیست چون حد ندارد، قابل ادراک نیست، غیب محض است، ولی غیبی است که در جستجوی خویش است، برای اینکه خودش را ببیند باید غیریتی باشد، پس باید چشمی باشد و چشم هم باید صورتی را ببیند، پس چشم و صورت را آفرید این زوج اولین مفاهیمی بودند که خلق شدند، یک سوچیزی که مشاهده کند، و یک سو چیزی که مشاهده شود، این دو مفهوم هر دو در قالب مفهوم انسان تبلور پیدا کرد، هرآنچه توان مشاهده دارد، انسان است، و هرآنچه توان مشاهده شدن دارد انسان است، این انسان است که مشاهده می کند و درک می کند، و در واقع این موجودی است که خدا بوسیله وی می خواهد خودش را ببیند، عین الله ناظره است، یعنی چشم خداست که می بیند، انسان بدین لحاظ است که می بیند و می شنود، یعنی در واقع خدا می بیند و می شنود انه هو السمیع و العلیم، یعنی به راستی که اوست تنها کسی که می شنود و تنها اوست که می بیند،انسان هرآنچه مشاهده می کند، چیزی است که مشاهده پذیر توسط این چشم است، واین انسان است که به وجود معنی می دهد و ماهیت درست می کند، انسان ماهیت ساز است،هر آنچه واقعا وجود دارد و اصالت دارد وجود است و بس، ماهیت اصالتی ندارد ، بلکه این انسان است که ماهیات را می سازد و مشاهده می کند، مثلا طول موج ها وجود دارند، و اصالت دارند، ولی رنگ ها هیچ کدام اصالت ندارند، انسان به عنوان یک آشکار ساز و مشاهده گر ، به طول موجی سبز به طول موجی آبی و به طول موجی قرمز می گوید، این انسان است که رنگ ساز است، وجود چیزی است که آشکار است و چشم آن را به صورت نور آشکاتر سازی می کند و عدم را به ظلمت، پس نور و ظلمت زایده مشاهده انسان است، همین طور سختی و شلی، زبری و صافی، کدری و شفافی، صدای خوش و صدای بد، زیبایی و پلیدی، بوی بد و بوی خوب، همه به وجود انسان است که اولا مشاهده می شود، و ثانیا معنی پیدا می کند، یعنی ما وقتی رنگ آبی را مشاهده می کنیم در درجه اول دردرونمان یک آشکار ساز داریم که طول موج کوتاه را این گونه یعنی آبی می بیند، یعنی اول چیزی در درون ما تعریف شده است به نام آبی بعد ما آن را مشاهده می کنیم، یعنی اول گویی صورتی وجود دارد ، که این صورت هم در درون خود ماست، پس ما آن را مشاهده می کنیم، یعنی به عبارتی هرآنچه را که می بینیم در واقع در خود ماست، هرچه در خود ماست می بینیم، انسان هرآنچه مشاهده می کند همان چیزی است که در خودش وجود دارد، وقتی ستاره ای در دور دست ها را می بیند، اولا قدرت آشکار سازی چشم انسان را نشان می دهد، و آن ستاره هم وجودی است واقعی که به چشم انسان این گونه می آید، یعنی آن وجود در چشم انسان این گونه است، نه اینکه واقعا چنین ماهیتی داشته باشد، انسان عین الله ناظره است، که می تواند وجه خدا را ببیند، کل من علیها فان و یبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام، البته این چشم قبل از اینکه وجه خدا را می بیند خودش را می بیند، مادامی که خودش را می بیند از دیدن وجه الله بی نصیب است، انسان قبل از اینکه وجه الله را ببیند خود را می بیند، خود را مشاهده می کند، اینجا باز می گردیم به مسایلی که در پیشتر بدان اشاره کردیم، اگر مشاهده آن در محوریت خود باشد ، و تعین دوم ، خودخواهی و تکبر و غرور می شود شیطانی و اگر از خود گذشت و خود را ندید می شود خدایی، هستی مطلق به وسیله چیزی به اسم انسان می خواهد خود را مشاهده کند، انسان هایی خلق شدند، ولی همه انسان ها می توانند این از خود گذشتگی را داشته باشند و وجه ذوالجلال و الاکرام شوند، به عبارتی همه انسان ها توان این را دارند که وجه الله را ببینند مثل لوله هایی که جملگی به یک منبع آب زلال وصل هستند اگر سیستم لوله ها جملگی درست باشد پس از همگی می توان آب زلال گرفت، ولی اگر راه ها مسدود باشد، پس از بعضی از لوله ها آب می آید از بعضی آب نمی آید، این اشکال در لوله هاست تبعیضی وجود ندارد همگی متصل اند، در ما نحن فیه همه انسان ها توانایی دیدن وجه الله را دارند مادامی که خود را نبینند، اگر خود را ندیدندو وجه الله را دیدند، همه گفتار و سکنات آنها می شود وحی و خدایی، ولی عده کمی از انسان ها هستند که این خصلت را دارند که هرگز خود را نمی بینند، و ماینطق عن الهوی ان هو الا وحی یوحی کسانی که این ویژگی را دارند را رسول می نامند، رسول هستی مطلق منعکس کنند وجه الله، مثل گل که می گوییم رسول زیبایی است، یک حقیقت است نه یک اعتبار، شما همین که گل را می بینی زیبایی را می بینی، کسی که رسول الله است مثل رسول زیبایی، هرآنچه می گوید قول الله است، و فعل او ، فعل الله، او الله را دیده است یعنی وجه الله را دیده است، وحی یعنی چیزی را بدون که هیچ چیزی از خود را درون آن داخل کنی متعکس کنی، وقتی الله می گوید که به زنبور وحی شد یعنی هرآنچه که ما می خواهیم اجرا کرد بدون هیچ منیتی، آیا هرکسی می تواند به این مقام برسد، همین فکر اینکه کسی بخواهد به این مقام برسد منیت در بردارد و مانع رسیدن به آن مقام میشود، پس هر کسی که که کلا خود را ببیند و خدا را نبیند می شود رسول شیطان، شیطان یعنی عین خود پرستی و خود بینی.
رسول یک ویژگی دارد و آن نیرویی است که می تواند دیده های درونی خود را به زبان آورد و بدون هیچ کم و کاستی منتقل کند این نیرو روح القدس است، فیض روح الاقدس گر باز مدد فرماید دیگران هم بکنند آنچه مسیحی می کرد، پس رسول الله است که بدون هیچ منیتی بدون هیچ اختیار جزئی ، از طریق وجدان ودل تربیت شده با آسمان معنا و هستی مطلق درارتباط است، و ناظر وجه الله است به جای خود خدا را می بیند، قولش قول خداست، قل قل دریای وجود است، فعلش فعل الله است.
خلیفه الله در ارض است، ارض یعنی جایی که تعینم ها وجود دارد، مثلا ادب یک صفت است بدون تعین، وقتی تعین پیدا می کند به صورت تعظیم و دست برسینه گذاشتن خود را نشان می دهد، یا مهرباننی یک صفت است که وقتی تعین پیدا می کند در قالبهای فعلی خود را نشان می دهد، نقطه مقابل هم همین طور مثلا بی رحمی خهم یک صفت است که در تعین خود را نشان می دهد، در واقع معانی و صفات در عالم بی تعینی یا آسمان است، و وقتی تعین پذیر شد در ارض قرار می گیرد و این فقط توسط انسان صورت می گیرد بدین لحاظ انسان خلیفه خدا بر زمین است خلیفه هستی مطلق در تعین ها.
هستی یعنی اینکه آگاهی از بودن اگر این آگاهی نباشد هستی معنی ندارد، خداوند این هستی را و این آگاهی را به انسان می دهد، یعنی کل هستیش را به انسان می دهد، ولی ممکن است انسان ظلوم و جهول کفران نعمت کند قدر این دارایی را نداند لاجرم الله به انسان اختیار داده تا هر کسی که که قدر این نعمت را بداند و بخواهد این هستی به آن داده شود نه به هر کس و ناکسی بلکه به کسی که کس باشد و به تعین سوم وجدان وارد شده باشد، یا ایهتا النفس المطمئنه ترجعی الی ربک راضیه مرضیه فدخلی فی عبادی وادخلی جنتی، هر کسی که یه نفس مطمئنه رسیده است مود ندای الهی قرار می گیرد و هستی مطلق به او افاضه می شود، و او به لقای عشق نائل می شد در حالی که هم هردو طرف عالشق و معشوق راضی از هم هستند، درآن هنگام وارد بهشت جنت رضوان الهی می شود.