داوکینز تئوریسین جنایات جزیره آپستین، رد پای صهیونیسم در ایده های زیست شناسی معاصر
بسم الله الرحمن الرحیم
تکاپوی اندیشه ها در تحلیل های فلسفی
زیست شناسی معاصر
انسان چیست؟ این سوالی است که در مکاتب فکری مختلف جواب های گوناگونی دارد و بر اساس این جواب ها جهان بینی های مختلفی به وجود آمده است.آیا انسان موجودی است که دارای رسالتی است؟ و اگر رسالتی دارد این رسالت چیست؟ این سوالات از سوالاتی است که حتی امروزه که بشر از لحاظ علوم و تکنولوژی پیشرفت شایانی کرده باز هم مطرح است و کتابهایی نوشته می شود با عنوان انسان ، موجودی ناشناخته ؟ چون زوایای وجودی انسان بحدی کسترده است که نمی توان مساله انسانیت انسان را با تاسی به علوم مادی و مصالح موجود و میزان مقاومت مصالح ساخت، انسان به مثابه یک ساختمان یا حوض یا کامپیوتر نیست که کسی بخواهد آن را بسازد، بلکه انسان را باید خود انسان بسازد، باید جریانهای وجدانی در درون انسان به گونه ای به حرکت وادار شوند که خود انسان بتواند خودش را بسازد شاید عمده تفاوت انسان باسایر موجودات در همین مساله نهفته باشد، در موارد غیر از انسان، می توان آن را ساخت و اگر به کسی بگویی می خواهم تو را بسازم بزرگترین مقاومت ممکن در برابر این مساله از انسان سر می زند، انسان نمی خواهد کسی او را بسازد بلکه باید خودش ،خودش را به اختیار نه از روی جبر بسازد، و شاید این مهمترین رسالتی است که انسان برعهده دارد، با توجه به اختیار باید خودش را بسازد، وکسانی که ندای سازندگی انسان را سر می دهند باید کسانی باشند که توجه به تعهدی برین داشته باشند تعهدی که نه از روی هوا و هوس و نه از روی شهرت دیده شدن ، شهره آفاق شدن باشد، بلکه از تعهدی باشد که ریشه در انسانیت فرد دارد، اگر این تعهد و نگاه در انسان متبلور شود ، تمام اعمال آن تحت سیطره آن قرار گیرد، می توان گفت که درهر منش و شغلی هم باشد به رسالت انسانی خود عمل می کند، معلم آموزش می دهد از آن جهت که می بیند باید از روی رسالت انسانی خود سایرین را معرفت ببخشد، نه درس بدهد برای پول یک پزشک از آن جهت با تعهد کامل به درمان بیماران بپردازد که انسان هستند ونباید تحت رنج باشند، و یا وظیفه خودش کاهش رنج انسانهاست وبدین منوال این احساس تعهد برین است که رسالتی برای انسان به ارمغان می آورد، و یا اینکه باید متوجه باشد در کاری که انجام می گیرد نه فقط به دنبال تقلید کورکورانه و نشخوار مطالبی که گذشتگان گفته اند باشد، بلکه از روی اختیار و از روی تعهد خودش هم کاری در این خصوص انجام بدهد و نتیجه تحقیقات و یا کارش را به جامعه ارائه دهد
وبا در نظر گرفتن مسایلی در ذهن خود برای خود جهان بینی به وجود می آورد که براساس آن جهان بینی مسیر زندگی خود ، حتی شغل ، تحصیلات، انتخاب همسر، تربیت فرزندان را پیش می برد.
پس شناخت جهان بینی برای انسان در مسیری که پیش رو دارد مهم، و اساسی به نظر می رسد، بعضی از جهان بینی ها مادی، بعضی معنوی، بعضی دینی، و... می باشد که سلوک انسان در این جهان را مشخص می کند.
از دیر باز برای انتقال مفاهیم بنیادین به انسان در جهت تبیین جهان بینی خود زبان هایی وجود داشته است، که این زبانها، مورد پذیرش احاد جامعه قرار می گرفته و اکثر مردم روی آن توافق داشته اند، زمانی زبان اسطوره و افسانه برای توجیه مردم کافی بوده، مردم با شنیدن یک افسانه و یک اسطوره وقصه ای وجدان و عقلشان در برابر آن حقیقت خاضع می شد، و به دنبال چون و چرای دیگری نبودند.
در زمانی این زبان بر محور منطق و فلسفه نهاده شد و تا چیزی منطقی و برهانی نبود مورد پذیرش قرار نمی گرفت ، یا اندیشه های متفاوت استدلالات و براهین خاص خود را داشتند، و یک انسان خردمند، با توجه و اندیشه در برهان ها و منطق ها می توانست آنچه بر فطرت و وجدانش درست تر می آید انتخاب نمایید، در دوران معاصر عنصر دیگری براین فکر واندیشه اضافه شده و آن منطق علمی است، یعنی علوم تجربی و ساینس می باشد، در دوران معاصر صرف منطق و فلسفه شاید کسی را قانع نکند، بلکه منطق علمی مبتنی بر علوم تجربی یا زبان علمی ، زبانی است که مورد پذیرش اکثریت مردم قرار می گیرد و ذهن ها و وجدان ها را قانع می کند.
منطق علمی یا ساینس خودش مبتنی بر چارچوبی است، علمی که بر سه رکن، تجربه و آزمایش، رصد قرار بگیرد، و مدل سازی ریاضی شود، و تحلیل منطقی در پیش بینی مواردی بر آن استوار شود در این زمره قرار می گیرد.
اگر یکی از این سه رکن را در پژوهشی در نظر نگرفته باشیم ، لاجرم از زمره ساینس یا منطق علمی خارج می شود.
مثلا اگر دانشمدی فقط تجربه کند، واز تجربه خود نه مدلی ارائه دهد و نه تحلیلی علمی و پیش بینی انجام دهد ، در زمره ساینس نیست، یا دانشمندی صرفا به مدل سازی ریاضی بپردازد ونه تحلیلی و نه تجربه ای این هم در زمره ساینس قرار نمی گیرد، و یا فردی فقط تحلیلی انجام دهد بدون مستندات آزمایشی یا تجربی و یا مدل سازی ریاضی با زهم در زمره ساینس نیست.
پس در نظر گرفتن چارچوب ها بسیار مهم و اساسی می باشد، البته باید به این نکته هم توجه کرد، عده ای هم هستند، که وارد شبه علم می شوند، شبه علم در نگاه اول ، نگاه علمی است و از اصطلاحات علمی در جاهای مختلف استفاده می کند، ولی در نهایت استدلال و تحلیلی که می کند یک استدلال بر اساس یک اسطوره من درآوردی به ظاهر علمی است که نه با عقل و نه وجدان جور در نمی آید،
به هر حال تشخیص علم از شبه علم بسیار امر مهمی تلقی می شود، واز جمله خطراتی که ارکان علم را تهدید می کند، همین تشخیص علم از شبه علم است ، اضافه کردن رکن چهارمی به این اصول است که این رکن چهارم یک ایده فلسفی، یا جهت سیاسی می تواند باشد، که اصلا به علم وتجربه ارتباطی ندارد، یا اسطوره ای غیر قابل آزمایش و تجربه ، توسط قدرتی سیاسی ، یا جریانات غالب فکری جامعه یا رسانه به طور مستمر تبلیغ شود، و مخالفان آن مدافعان شبه علم تلقی و خود جریان علمی تلقی شود و این ایده از دوران کودکی به انسان تزریق شود حتی اگر خلاف وجدان و عقل سلیم باشد.
متاسفانه آفت، مدگرایی، اجماع به ظاهر علمی و در واقع غیر علمی، تبلیغ رسانه های وابسته به جریانات خاص ، گریبان مروجان علم امروز را در موارد خاصی گرفته است، وتشخیص سره از ناسره را کمی دشوار کرده است. مخصوصا این رویه درمروجان علم زیست شناسی به چشم می خورد، علم زیست شناسی که موضوعش موجودات زنده هستند، از دیرباز مورد نظر انسان به عنوان یک موجود هوشمند بوده، طریقه رفتاری جانداران، از سویی همسویی انسان با موجودات زنده، در جهت استفاده یا رفع بیماری ها توجه به این امر را بیشتر کرده است، از زمانهای دور طبقه بندی موجودات زنده، مورد نظر انسان بوده و حتی رفتار شناسی آنها مورد توجه انسان قرار گرفته، ودر آن ها دقت شده است، و الگوبرداری از رفتارهای آنها همیشه مورد توجه انسان بوده است.
انواع علوم زیست میکروبی، زیست جانوری، زیست حیوانی، فیزیولوژی انسان، آناتومی انسان و... زمینه ساز گسترش پزشکی و علوم پزشکی بوده است، پس زیست شناسی علم پایه در زمینه علوم پژشکی محسوب می شود.
اما نکته دیگری به موازات این علم خودنمایی می کند، کما اینکه در علوم دیگری هم مثل فیزیک جلوه گر است، همانطور که گفتیم همان طور که علم فیزیک پیش زمینه تکنولوژی محسوب می شود زیست شناسی هم پیش زمینه علوم پزشکی می باشد.
اما مد نظر ما نتایج فلسفی یا جهان بینی و ایدئولوژی است که از این علوم بدست می آید
برای تحقق این مهم، ما دو کتاب را مورد نظر قرار می دهیم، یکی کتاب انکار ناپذیرUndeniable که پرفسور داگلس آکس متخصص رشته ساختار های منظم ملکولی و مدیر موسسه غیر انتفاعی بیولوژیک شرکت دیسکاوی سیاتل و دیگری کتاب ژن خودخواه The selfish Gene پرفسور ریچارد داکینز ، رفتارشناس و زیستشناس فرگشتی اهل بریتانیا استاد صاحب کرسی دانشگاه آکسفورد، می باشد، ما در این مجموعه با بررسی آراء این دو دانشمند زیست شناسی ، به تحلیل آرا و نظریات هر دو دانشمند می پردازیم، داگلاس آکس، یک زیست شناسه خدا محور، و داوکیز به عنوان یک زیست شناس مادی گرا.
این مساله به عنوان یک بحث سنتی همیشه بین اندیشه های خدامحورانه(تئیستی) و آتئیستی تضاد و کشمکش هایی در جریان بوده، و همیشه هر دو جناح به دنبال به کرسی نشاندن ، نظریات خود بوده اند، و براساس منطق و برهان یا آوردن داده های موید ایده خود را مطرح کرده اند، چه در گذشته در غالب مباحث فلسفی ، و چه در زمان حال در غالب ایده های علمی، اما حق با کدامیک از این اندیشه ها است، معیار حق بودن یا درست بودن را در کجا باید جستجو کرد؟
اعتبار یک نظریه علمی از کجا بدست می آید ؟ آیا هر کسی می تواند نظریه ای را مطرح کند؟ آِیا حکومت ها می توانند با اعمال قدرت سیاسی معیار باشند؟ آیا اجماع علمی معیار است؟ آیا رسانه ها معیار را با تبلیغات تعیین می کنند؟آیا عقل و وجدان فردی یا اجتماعی معیار است؟ به هر حال باید معیاری برای اعتبار سنجی نظریه ها و یا ایده ها مطرح باشد؟ ما در این مجموعه می خواهیم دیدگاه هر دو جناح را مطرح کنیم ؟ و اعتبار هر دیدگاه را در جایگاه ذی صلاح معین نماییم؟ و نتیجه حاصل را باهم در میان بگذاریم.
حال ما بحث را از کجا شروع کنیم و پیش ببریم، داگلاس آکس مساله را از اینجا شروع می کند که در دوران دانشجویی سوالی در یکی از امتحانات نهایی دانشگاه بدین مضمون طرح شد، که به نظر شما حیات از کدامین مولکول بی جان شکل گرفته است؟
داگلاس می نویسد، طرح این سوال بدین معنی بود که اندیشه را به غیر از این خط نبرید که به هر حال حیات از یک مولکول غیر زنده به وجود آمده است؟ داگلاس می نویسد: من جواب این سوال را همان طور که معلمانمان گفته بودند می دانستم، و همه را مطابق آنچه گفته بودند نوشتم، ولی خوب در این زمینه در ذهن من چالشی بود که چگونه در اثر یک تصادف محض موجودی زنده ، از موجودی غیر زنده به وجود آمده بدین لحاظ آنچه را معلمان گفته بودند نقد کردم، ولی در وقتی که جواب آزمون آمد، متوجه شدم استاد به این سوال اصلا نمره نداده است، این به این معنی بود که دانشجو فقط نباید درس را خوب جواب بدهد ، بلکه باید فلسفه مبتنی برآن را هم قبول کند و الا مردود است.
بطوری که ریچارد داوکینز در مقدمه کتاب ژن خودخواه مثالی می زند و می گوید اگر در زمانی موجوداتی فضایی وارد زمین شوند ، از زمینیان سوال می کنند آیا شما به نظریه تکامل دست یافته اید؟ گویی این نظریه ، نظریه ای است ، که لابد ولاجرم نظریه ای صحیح و خالی از اشکال است وکه بشر دیر یا زود باید بدان می رسید و به خواننده القا می کند که باید آن را پذیرد.
داگلاس آکس متوجه می شود که فقط روش علمی در مجامع فعلی علمی مطرح نیست بلکه رکن چهارمی هم درمیان است که باید بپذیرد.
پس با این دیدگاه ما یک روش علمی داریم که روشی است مبتنی بر آزمایشات و تجارب، که مورد پذیرش یک جامعه ای به نام جامعه علمی است، که علم واقعی را از شبه علم جدا می کند، اما یک رکنی را هم بدین روش اضافه کرده اند، و آن یک ایده فلسفی است، وآن این است که باید ایده و روش علمی ، ماتریالیسم باشد، یعنی ماده گرا باشد، و همه چیز را برگرفته از ماده بداند والا شبه علم است. این پرچمی است که بر بالای در سردر دانشگاه های جهان نهاده شده است.
اما موضوع چیست؟ داگلاس خاطر نشان می کند برای بررسی این مساله خوب است نگاهی کنیم به ریشه این مسائل، ریشه در اندیشه های داروین نهفته است، مگر داروین چه می گوید که علی رغم گذر چند صد سال از آن هنوز نمی توان چیزی در مقابل او گفت و آوردن آرا مخالف با داروین ، به منزله بیرون رفتن از خیمه علم است، چرا انقدر تعصب در زمینه آراء وی وجود دارد؟
حالا صرف نظر از اندیشه داروین ،داگلاس آکس از خود داروین شروع می کند وی دو نوشته داروین در دو برحه زمانی کمتر از ده سال را با هم مقایسه می کند که در نوشته اول ، گویی هیچ کدام از زیست شناسان با نظر داروین موافقت نمی کند، عده ای آن را غیر علمی، عده ای غیر عقلانی دانسته و حتی عده ای هم که به ظاهر موافق بودند طوری صحبت کرده اند، که هیچ نسیمی از موافقت صریح به مشام نمی رسد
" در زمانه ما جمهور زیست شناسان صاحب نام و زمین شناسان مشهور با نظریه منشاء انواع مخالفت ورزیده و آن را قبول نکرده اند ومن هیچ امیدی ندارم که این نظریه توسط آنها پذیرفته و مورد قبول قرار گیرد،ولی امیدوارم این نظریه به پژوهشگران آینده برسد،باشد که با بدور انداختن تعصبات پذیرفته و مورد قبول قرار گیرد"
اما چند سال بعد بدون اینکه هیچ کشف علمی جدیدی صورت گرفته باشد که بر براهین داروین بیافزاید یک چرخش 180 در جه ای در این منش و روش زیست شناسان و زمین شناسان به وجود آمده ، که موجب تعجب خود داروین هم شده است، به طوری که همه دانشمندان بدین نظریه متقاعد شده و گویی از قبل هم این گونه بوده اند، و از دادن آراء مخالف حذر و حتی از اینکه زمانی با آن مخالف بوده اند ، خود را بری می دانسته اند، به طوری که داروین در نسخه ای از کتاب خود بعد از این چرخش عجیب چنین می نویسد:
" جملات بالا را در چاپ مجدد این کتاب حذف نکردم برای اینکه متذکر این مساله شوم که به این نظریه چه دورانهایی گذشته ،دورانی که هیچ یک از دانشمندان و زیست شناسان و زمین شناسان نظر من را قبول نمی کردند بلکه ابطال می کردند و عده ای هم که موافق بودند به خاطر جلو گیری از هجمه مخالفان سکوت می کردند و اظهار نظری نمی کردند و یا چنان دو پهلو سخن می گفتند که هیچ برداشت مخالف یا موافقی با آن نمی شد ولی در این زمانه طوری جریان بر عکس شده که کمتر دانشمندی است که به خلقت جدا گانه اعتقاد داشته باشد و جمهور همه دانشمندان بر نظریه تکامل انواع گذاشته شده است"
این دورانی که داروین از آن نام می برد به ده سال هم نمی رسد، چه اتفاقی در این بین افتاده است، چه جریانی وجود داشته که علم را با خود همسو کرده است، و چه بسا همان جریان هم اینک هم جاری باشد ، و مانع از غور و تفکر در این خصوص دهد، و بازهم چه بسا که زمانی دوباره جریانی برخلاف جریان قبلی حاصل شود و جهت جریان را عوض کرده و مخالف جریان داروینیسم شود.
در اینجا نمی خواهیم صرفا یک نظریه را نقد یا رد کنیم می خواهیم صرفا یک نمایی از قبول و عدم قبول آن را ارائه دهم.
دارونیسم چه می گوید؟ فقاط قوت و ضعف آن چیست؟ چه جایی در آن با چالش مواجه است؟
کنترل باعث شده یک پروتئینی به پروتئین دیگر مورد نظر تبدیل شود؟
چرا باید الگوی تکامل از روی ما و موجودات کنونی گرفته شده باشد؟ تکمیل شدن یعنی چه مگر چیزی از قبل در ذهن هست یا وجود دارد که باید جهان به سوی آن پیش برود؟
چرا تکامل دیگر متوقف شده و دیگر انجام نمی گیرد؟ با وجود صد های مختلف در جهان علم اثری از تکامل دیده نمی شود؟
چرا همه چیز در جهت تکامل گونه ها طوری طراحی شده که چیزی با چیز دیگری در تناقض نیست، و چرا میلیاردها تنظیم ظریف برای رسیدن به این تکامل دست در دست هم داده اند، تنظیم ظریف یعنی شرایط کنترل شده، که این جهان به سرانجام برسد، آیا ما موجودات بد شانسی نیستیم که با وجود این همه امور تصادفی ، هیچ امر تصادفی دراطراف خود نمی بینیم
برای پاسخ به این تناقضات باز هم ادعای اینکه نظریه داروین بدون تردید درست است نباید قدری مورد تردید واقع شود؟ استوار کردن علمی بر مبنای چیزی که سرشار از تناقضات و سوالات بی جواب است ،درست است؟چرا باید چیزی که نه قابل آزمایش است، و نه قابل ابطال، علم شمرده شود این با تعریف علم در تناقض نیست؟ چرا باید در این مساله آنقدر تعصب به خرج داده شود که کسانی که مخالف با آن هستند، از دانشگاه اخراج یا بی کار شوند؟
در مقابل این ایده یعنی داروینیسم چه ایده دیگری قرار دارد؟ که رعب و وحشت از آن ایده منجر بدین شده که چشم بر همه چیز بپوشیم؟
نقطه مقابل داروینسم چه ایده ای است؟
همین جا بگوییم که نقطه مقابل داروینیسم نظریه خلقت گراست، که تفاوت آن با داروینیسم در چند نکته قرار دارد و در سایر موارد اشتراکاتی قابل توجه دارد
اول در پیدایش حیات است؟ در نظریه خلقت گراعنوان می شود، که حیات به عنوان یک اکسیری غیر مادی مولکول بی جان را به ملکول جاندار و دارای روح و آگاهی تبدیل کرده است ،و روند تکامل ، نه یک تکامل کور و بی هدف است، بلکه تکاملی هدف دار است، و تارسیدن به هدف مورد نظر پیش می رود، اشکالی که داروینی ها به این مساله می گیرند که تبدیل موجود غیر زنده به زنده ، تاثیر موجودی غیر مادی را کسی آزمایش نکرده و ندیده است و امری تجربی و ابطال پذیر هم نیست، درست همین مساله درباره خود داروینیسم ها هم صادق است، به علاوه بعضی سوالاتی که در بالا بدان اشاره کردیم، گرچه ایده خلقت گرایی در ابتدای خلقت دارای سوالاتی هست ، که عین همان سوالات بر داروینیسم هم حاکم است ولی به اشکالاتی و تناقضات داروینیسم منجر نمی شود، و چرایی برای این پرسش ها دارد، برای پرداختن به این اختلاف به مساله ای که داگلاس آکس در کتاب غیر قابل انکار آورده توجه کنید:
فرض کنید زمانی از خواب برخاستید و بکلی حافظه بشر درباره کامپیوتر از بین رفته باشد، همه بیدارشدند، دیدند یک دستگاهی وجود دارد نمی دانند چیست و چگونه عمل می کند و برای چیست، خوب در صدد هستند از آن سر دربیاورند، کسانی که روی این دستگاه کار می کنند دو دسته هستند، عده ای که می گویند این دستگاه تصادفی و بدون هدف به وجود آمده است، خوب این عده وقتی روی این دستگاه کار می کنند، قطعات آن را یکی یکی بررسی می کنند، و عملکرد آن را مورد کاووش قرار می دهند، و نظرشان این است با اشراف بر جزئیات بلکه به کلیات هم دست پیدا کنند و عملکرد آن را بررسی کنند، و عده ای دیگر بر این باورند که این سیستم با این مکانیزم لاجرم بدون طراح نبوده و این گونه می اندیشند اگر خودشان را جای طراح می گذاشتند چه چیزی طراحی می کردند و چگونه طراحی می کردند، هر دو گروه روی دستگاه پژوهش می کنند، ولی گروه اول برای دستگاه هدفی یا مکانیزمی نمی بیند ولی دومی برای دستگاه هدف و طراحی می بیند و با پیش بینی هایی پیش می رود، و با دیدی مطلوب تر به دستگاه نگاه می کند، داگلاس با این مثال عنوان می دارد که ما هم در زمینه موجودات چنین منظرهایی داریم، گروهی آن را صرفا با جزء جزء بررسی کردن وبی هدف بودن و تصادفی بودن آن را مورد بررسی قرار می دهند، و عده ای با هدف دار بودن ، و تصادفی نبودن، در نهایت نتایج علمی یکسان است ولی دیدگاه این کجا و آن کجا، با نگاه خلقت گرا علی رغم اذعان داروینیسم ها نمی خواهند باب پژوهش بسته شود بلکه پژوهش با دیدی دیگر دنبال می شود ولی مسدود نمی شود، جالبست همین مساله را ریچارد داکینز در کتاب ژن خود خواه بدان اشاره می کند، که برای اینکه چرا این نام را روی کتاب گذاشته حواب می دهد، این یک انسان انگاری است، یعنی اگر جای طبیعت بود یا جای ژن بود چه کاری انجام می داد، فارغ از تعریف ژن توسط داکینز این انسان انگاری به طریق روش دوم است نه روش اول که محور کار داکینز است، اینکه خود را جای ژن بگذاری ، یعنی جای طراح ژن بگذاری، که موجودی آگاه است، وبا این شیوه ایده خود را پیش ببری این با تصادف جور در نمی آید، واتفاقا شیوه مطلوبی است برای رسیدن به سوالات.یعنی اسم کتاب خود تناقض آشکار دارد با هدف نویسنده خود کتاب، حالا با هر تفسیری، به هر حال همان طور که داکینز و داگلاس آکس بدان اشاره دارند روش دوم مطلوب است، که این روش خلقت گرایان است. وبه هیچ وجه منجر به انسداد علم نمی شود.
پس چیزی که خلقت گرایان و داروینیسم را مقابل هم قرار می دهد نه در روش و متد علمی است، بلکه دردیدگاه است، که از نظر سبک و سنگین کردن منطقی به قول آنتونی فلو در در جه اول که به وجود آمدن حیات است در یک میزان وسطح قرار دارند،پس چگونه شده که یکی به شدت تبلیغ می شود ودیگری متعصبانه طرد شده و با آن برخورد می شود ، این خلاف رویه علمی و دانش گرایانه بشر بوده است.
برای روشن شدن موضوع خوب است ابتدا به خود نظریه تکامل بپردازیم
چارلز داروین ، فرامانسونری و تئوری تطور طبیعی
از آنجا که بحث اصلی ما درباره عضویت داروین در محافل فرامانسونی و تاثیر این مجامع بر افکار او و تاثیر آن محافل در تگکثیر اندیشه ها و افکار و کتاب های مهمش می باشد لذا به تعریفی اجمالی ازجریان فرانسونری می پردازیم،
فری ماسونر در دوکلمه فری یعنی آزاد و ماسون یعنی بنا گرفته شده است، و تعاریف مختلفی از این وجه تسمیه وجود دارد، در کتاب فراموش خانه و فراماسونری در ایران اسماعیل رایین، تعاریف را از روم باستان ، از بنایانی که بنای شهر روم را گذاشته اند تا سازندگان معبد سلیمان نبی و حتی بنایان سازنده اهرام مصر عقب برده است،جریانی که با گرد هم آیی بنایان و معماران برای درآمدن از یوغ ثروتمندان و به راه انداختن جریانهای حامی کارگران به وجود آمد تا جریانهایی که در طی پس از آتش سوزی وسیع لندن به وجود آمد و گروه های مختلفی از سراسر اروپا برای باز سازی شهر گرد آمدند، و در این زمان اتاقی برای خود درست کردهع بودند که برای استراحت در آن گرد می آمدند، مکه به آن لژمی گفتند و در آن درباره مسایل سیاسی اجتماعی و علمی سخن می گفتند، که بعد از تمام شدن شهرسازی باز هم این جریان به دستور پادشاه وبا عضویت سایر فرق به کار خود ادامه داد،
این معنا ئ پیشه از انتهای قرن شانزدهم و اوایل قرن هفدهم از سادگی و ومرام خود خارج شد و انجمن راز آلودی شد و این از زمانی بود که این انجمن توسط کشیشی به نام دزاگولیه وارد عرصه شد، دزاگولیه عامل اتصال و ارتباط بین اعیان و نجبا دولت وقت و محافل مدیره فراموش خانه بود و از این راه خدمات زیادی انجام داد.ودر نتیجه صمیمیت و نزدیکی با خانواده شاهی توانست مساعدت ادارات و مقامات دولتی را بکند و در سال 1737 افتخار یافت هنگامی که ریاست یک جلسه محفل بزرگ فراموش خانه را بعهده داشت دو مقام عالی فراموش خانه را به فردریک پرنس دوگال ولیعهد انگلستان تفویض نماید در آن زمان تشکیلات فراماسونری و سلطنت کوس برابری می زدند، از سویی محفل به دولت احتیاج داشت و از سویی دولت و سلطنت برای مقابله با رقبا به قدرت و حمایت محفل فراماسونی احتیاج داشت پس لاجرم دراگولیه از فرصت استفاده کرد، از این تاریخ به بعد به قول دکتر محمود محمود فراماسونی دیگر آن فرماسونی گذشته نبود وی لژبزرگ گراند لژ لندن را تاسیس کرد و کاری کرد که بعد از خود مقامات سلطنتی استاد اعظم لژهای بزرگ شوند و این یعنی یک تشکیلات سیاسی . دزاگولیه با سفر به کشور هایی مثل هلند، فرانسه و آلمان و تاسیس لژهایی در آنها تا سیس کرد و وزرا و مقامات حکومتی را عضو این لژها کرد، و زمینه به وجود آمدن لژها در کشور های دیگر زیر نظر لژانگلستان را به وجود آورد، و این شروع سیاست استعماری انگلستان در به خدمت گرفتن حکام در جهت منافع خود بود، کسانی در ممالک به حکومت می رسیدند که سر سپرده این لژها و ملکه انگلستان باشند، و حتی این نفوذ در بین اساتید و فرهیختگان هم رخنه کرد کسانی که عضویت فراماسونی را داشتند به استادی و ریاست دانشگاه ها و مراکز مهم علمی می رسیدند، کتابهای آنها ترویج و نظریاتشان منتشر می شد، و عملا تمام سیستم سیاسی و علمی و فکری و اندیشه مردم را به دست می گرفتند.[1]
اما داخل این تشکیلات چه خبر بود ،کسانی که به عضویت در می آمدند لام تا کام در اینکه چه بر آنها می گذرد و چه در این محافل است دم نمی زدند، به نوشته اسماعیل رائین یکی از این تشکیلات در افغانستان و شهر هرات تاسیس شده بود، پادشاه افغانستان با فرستادن افرادی در صدد این بود که از این تشکیلات اطلاعی بدست آورد ولی هر کس را می فرستاد چیزی نمی گفت تا اینکه این تشکیلات در جنگ هایی کلا در افغانستان از بین رفت بعد از ازبین رفتن این تشکیلات اعضای آن لب به سخن گشودند، و از امورمخوفی پرده برداشتند، در لژها مکانهایی مخوف به وجود می آوردند و با استعانت از پدیده هایی چون جن گیری و مسایلی از این قبیل وحشتی در دل فرد به وجود می آوردند که در صورت افشای اسرار به سرنوشتی دردناک دچار می شدند
یکی از این افراد می گوید: همین که به این تشکیلات وارد می شوی به او می گویند از بردن نام خدا و عقیده خدا پرستی و هر گونه تصور درباره خدای نادیده که عقیده حمقاست بپرهیزید، صرف نظر از تاکیداتی که استادان لژ می کردند آنان به محض اینکه به چنین مکانی پا می گذارند خود به خود خدا را فراموش می کنند، و بعید نیست که این حالت در اثر همان سحر و جادو باشد
در درجه دوم اتاقی را پر از استخوان های پوسیده مردگان را به وی نشان می دهند، و آن وحشتناک تر از درجه اول است، و در این مرحله اگر اعتقادی باقی مانده از خدا زائل می شود، و طبیعت ماسون جدید بیشتر به گمراهی متمایل می گردد، وکسی را که معتقد به خدا و خدا پرستی باشد احمقتر می نامند.
درجه سوم- در این مرحله کثافات ، ویرانگری و آوازهای مهیب بیشتر است، در این مرحله می گویند روی یک چوکی یا پرنده حق که در وسط محفل است پای گذارند تا ارتقا یابند،
جواد علی که 18 سال در این لژ ها بوده است می نویسد: مبادی ماسونی سه چیز است:
- سحر و طلسمات که محسوس نیست و جزو تشریفات شده است
- امور ماورا طبیعه و شرکت در این موارد مثل جن گیری
- احضار ارواح به کمک اجنه و شیاطین
جواد علی می گوید: می گفتند ما فری ماسون هستیم از همه چیز آزادیم حتی از عبادت و بندگی خدا،
می نویسد: در این فرقه هنود و زنان را نمی پذیرفتند و فقط به دنبال دین دارها بودند...تا با از بین بردن مبانی اعتقادی و ایمانشان بتوانند عقیده خود را بهتر و محکمتر در دل تازه واردین رسوخ دهند، کسانی که خود مبانی دینی ندارند اعتقادشان به مسایل ماسونی نیز سست خواهد بود. [2]
میان داوود خان سیاح در ضمن کتابی می نویسد: اصول فراماسونی واجد تمام سجایای اخلاقی است مگر ایمان به خدا و این سجایا را فقط به خاطر حفظ ظاهر از خود بروز می دهند، و بدان تظاهر می کنند.کسی که فراماسون می شود عقاید دینیش را از دست می دهد، و مسایل دینی از قبیل رستاخیز، بهش و دوزخ، ارسال رسل و پیامبران و ... پندارهایی احمقانه و سفیهانه و بیهوده و باطل می دانند، ومی گویند این حرف ها را برای ترساندن احمق ها ساخته اند..... فراماسون ها برای رخنه در تشکیلات مذهبی به شکل و شمایل آنها در می آیند و حتی حرف های آنها را می زنند.... آنها می گوند عبادات ... چه به درد خدا می خورد ... خدا از همه اینها بی نیاز است، ... ماباید برای خشنودی خدا به بندگان خدا نیکی و مهربانی کنیم و از دروغ و دقل و خلف وعده بپرهیزیم .... [3]
با این پیش زمینه از این تشکیلات مرموز به این نکته می پردازیم که یکی از موضوعات بسیار با اهمیت توجه دادن انسان به عالم ناسوت است به نحوی که ارتباط انسان با عوالم ما وراء طبیعت منقطع و تمام تلاش و حواس انسان معطوف توجه عالم دنیا و ماده باشد.
برای همین آنها با هر نوع اندیشه دینی که توجهی درست و منطقی به معنای عالم و عالم معنا می نمایند سخت مخالفت می ورزند، و برای جلوگیری از این اندیشه ها فیلسوف تربیت می کنند، و نظریه سازی و شبهه پراکنی و فرقه پردازی نمی نمایند، تا به نحوی بتوانند انسان وامانده امروز را متوجه عالم مادی نموده و از گوهر اصیل خویش و فطرت مجردش دور سازندظهور اندیشه های به اصطلاح فلسفی در سال های پس از رونسانس و انقلاب صنعتی و گسترش شدید آن در سایر علوم وهنر و ادبیات همگی حاکی از این معناست.که بشر از آسمان بریده و روی در عالم خاک نموده و خویش را در حجاب غلیظی از ظلمت فرو برده است
اومانیسم و یا به تعبیری انسان محوری فارغ از خدا باوری عملی نیز یکی از پایه های مهم جریان ماسونی است.
ماسون ها به هر شکلی ممکن است افکار همسوی با آراء خودرا نشر دهند و به بانیان آنها کمک شایانی می نمایند،و در این میان نظر داروین در خصوص تکامل موجودات در پرتو انتخاب طبیعی و اصل حیوان بودن انسان مساعدت عظیمی به این جریان نموده است، و ما آثار آن را در ادبیات و فلسفه، و هنر وسایر علوم انسانی از جمله روانشناسی ، جامعه شناسی و سایر علوم به خوبی می بینیم.
درباره مدعای مطروحه به عنوان نمونه در نشریه ای که به عنوان یک جریده ماسونی در ترکیه منتشر شده است می خوانیم:
امروزه در کشور های پیشرفته تا بسیاری از کشور های عقب افتاده تنها فلسفه مورد قبول جوامع، تئوری داروین و و نظرات ادامه دهنده راه اوست، اما این مساله در کلیسا موثر واقهع نشد تا جایی که که هنوز افسانه آدم و حوا از کتاب مقدس تدریس می شود.
ویا نظریه داروین نشان داد که بسیاری از رویداد های کائنات کار خدا نمی باشد( مبانی فراماسونی، یحیی هارون ص 186)
تا به بدینجا دانستیم که جریان فراماسونی به دلیل بینش مادی خود هوا داران و توده مرم را به مادی گرایی می کشاند و دراین مسیر البته از علما و روشن فکران بهره فراوان می برد.
اکنون به نقش داروین و دوستانش و نیز اجداد و نزدیکانش و ارتباطشان با جوامع ماسونی انگلیس می پردازیم
در باره عضویت داروین در فراماسون اطلاع مستندی انتشار نیافته ولی پدر بزرگ او اراسموس داروین از ماسون های سرشناس بود. اراسموس ... در سال 1788 در شهر دربی محفلی به نام انجمن فلسفی تشکیل داد. یکی از پسران او به نام سر فرانسیس داروین از فعالین ماسونی نیمه اول سده نوزدهم بودو پسر این یکی از بنام رجینالد داروین در سال 1840 ماسون شد.نام چالز داروین در اسناد ماسونی دیده نمی شودولی مورخین ماسون محتمل می دانند او نیز چون پدر بزرگ و عمویش ماسون باشد.(زر سالاران یهودی و پارسی ج 4 ص 150)
اکنون به درباره عضویت پدر بزرگ داروین در محافل ماسونی به مطالب زیر توجه فرمایید:"... یکی از بیماران و دوستان نزدیک اراسموس داروین جوزیا وج وودسفالگر معروف بود...آنها علاقه شدیدی به تکنولوژی در حا پیشرفت از جمله ماشین بخار داشتند، انها عضو گروهی و انجمنی بودند که درآن انجمن جیمز وات مخترع
ماشین بخار و ژوزف پرستیلی کاشف اکسیژن هم عضو بودند و چون این انجمن در زمانی برگزار می شد که ماه در بدر کامل بود بدین لحاظ به انجمن ماه شهرت یافت، شاید قرار دادن در این زمان بدان جهت بود که با وجود نور ماه بازگشت از محفل به منزل راحت تر صورت می گرفت... این محفل با برده داری مخالف و از استقلال امریکا حمایت می کردند، ( چارلز داروین ، تیم .م.برا، ص 13) و این مطالب در سند دیگر هم ذکر شده ( داروین و نظریه تکامل ، کریستن لوسن، صفحه 31). با این تفاوت که یکی دیگر از اعضای انجمن را بنجامین فرانکلین معرفی می کند.
برای توضیح می توان گفت:
- بدون تردید انجمن ماه یک محفل ماسونی بوده و ایضا اهمیت فراوانی در آن مقطع فضا و زمان داشته است، چرا که افراد برجسته در آن تردد داشته اند.
- مجموعه عقایدی چون مخالفت با برده داری و استقلال آمریکا و آزادی مذهب و ... که می گویند سر بوده ، از متون فراماسونی اخذ شده است.
- حضور فرانکلین در این انجمن مساله کوچکی نیست و مهر تاییدی است بر ماسونی بودن این انجمن چرا که فرانکلین دوم شخص موثر در استقلال ایلات متحده بوده و عکس وی بر روی دلار ها وجود دارد، وی در تاسیس انجمن های ماسونی و ارتباط با سایر محافل مربوطه چون محفل ماه مشهور است، وراز پیشرفت مقامی و پولی وی در این مسائل وجود دارد وی در 21 سالگی در سال 1727 انجمنی موسوم به کلوب پیش بند چرمی را در فیلادلفیا به وجود آورد و هم زمان محفل علمی جونتونو برای بحث های نظری برپا نمود.این انجمن بعد ها به انجمن فلسفی آمریکا موسوم شد که از انجمن های قدیمی این کشور محسوب می شود... به هر حال فرانکلین از جمله ماسون های مشهور آمریکایی استن که اولین کتاب در این زمینه را در آمریکا منتشر کرد و عامل اصلی قتل عام سرخ پوستان آمریکا و پایه گذار دولت و استقلال آمریکا می باشد، و عضویت وی در محفلی مثل محفل ماه عضویتی بی اساس و بی اهمیت نیست، و نشان از فراماسون بودن این انجمن می باشد.
گرچه از عضویت چالز داروین در محافل ماسونی سندی نداریم ولی اسنادی وجود دارد کسانی که عقاید و نظریه وی را گسترش داده و منتشر کردند نیز از چهره های برجسته ماسونی بودند از جمله توماس هنری هوکسلی که به سگ داروین نیز شهرت داشت چرا که از پر شور ترین مدافعان نظریه داروین محسوب می شد. وی در سال 1864 کلوپی به نام XCLUP را تاسیس کرد که هدف این کلوپ اشاعه نظریه داروین و استفاده از هر ترفندی برای ترویج آن در محافل علمی و دانشگاهی بود، این کلوپ با اسمی که مجهول است ومرموز بی شک یک تشکل فراماسونی بوده است هاکسول در راه ترویج نظریه داروین بسیار کوشش کرد به طوری که حتی نظریه تکاملی خود را تحت شعاع قرار داد وی در یکی از کتابهایش به صراحت می نویسد، تکیه گاهی مستحکم تر برای لیبرالیسم از نظریهع داروین وجود ندارد( داروینیسم و مذهب، نورالدین فرهیخته، ص 90)
پس از وفات داروین ، هرکسلی تمام هم و غم خود را گذاشت که وی در کنار بزرگان فراماسون به خاک سپرده شود.
بهره برداری جریانات ماسونی از نظریه داروینیسم:
- گرایش مردم به دین و کتب مقدس و معنویات منبعث از آن را تنزل بخشد، تا جایی که کتاب مقدس خرافه پنداشته شود
- با قطع شدن ارتباط انسان ها با دین و دستورات الهی طبیعی است که آنها بنده شهوات ، وهوس ها ی بی حد مادی، و حیوانی خود می شوند، و هم خود را معطوف خور و خواب و خشم و شهوت می کنند، و این اباحه گری مورد خواست حزب شیطان است.
- ایجاد پوچ گرایی و یاس اندیشی و بی معنایی عالم در اثر قطع ارتباط با عالم معنا و حقیقت انسان.
- نژاد پرستی و کشتار قومی و قبیله ای و استعماری و تسلط اقویا بر ضعفا با تکیه بر اصل علمی تنازع بقا
- ظهور و بسط ادیشه های داروینی در ادبیات و هنر ، روانشناسی فلسفه ، جامعه شناسی، که جز شهوت و خشم چیزی را نمی شناسد، و در عین حال از پوچی و بی معنایی و هرزگی خسته و دل زده است و راهی جز خودکشی و انزوا نمی یابدو این یعنی تخدیر و خوشکاندن ریشه های هر حرکت آرمان خواه و انسانی، که استعمار به شدت با آن مخالف است.
- توجیه رفتار جزیره اپستین و آدم خواری و جنین خواری و کودک کشی
ریچارد داکینز در کتاب ژن خودخواه که پر فروش ترین کتاب در زمینه نظریه داروین در سال های اخیر است در جای جای آن هر کدام از مسائل فوق الذکر را مطرح می کند
اول اینکه اگر به جایی رسیدی که کسی بودنش به ضرر کسانی است که او را نگهداری می کنند خوب چه خوب است که وی را بکشند، و یا اکر نوزادی یا بچه ضعیفی است که کشتمن و خوردنش به نفع سایر ین هست و به بقای سایرین کمک می کند پس باید خورده شود و کشته شود داوکینز در صفحه 21کتاب می نویسد:
ما از شرایطی صحبت کردیم، که واقعا به نفع مادر است که بگذارد او ( فرزندش) بمیرد، ممکن است تصور کنیم که نوزاد با جنین زور خودش را تا آخرین نفس می زند، ولی نظریه چیز دیگری می گوید، اگر میزان امید به زندگی یک جنین یا نوزاد کاهش یابد که سود سرمایه گزاری واغلدین بر روی او کمتر از نصف سود همان سرمایه گذاری بر روی بچه دیگر است، نوزاد و جنین باید از روی میل و اشتیاق بمیرد، چرا که او با چنین کاری بیشترین سود را به ژنهایش می رساند"
در جای دیگر حتی به خورده شدن طفل یا جنین توسط هم نوعانش اشاره می کند : ( همان کتاب صفحه 21) و هم نوع خواری را کاری منطقی برای ژن ها می داند، ومی نویسد خود کودک یا جنین به این امر راضی هستند چرا که داوکینز که زبان ژن ها را می داند میگوید:
" این بدان معنی است که ژنی که دستور بدهد، ای بدن!اگر خیلی ضعیف تر از سایرین هستی تقلا نکن ، بمیر، ...با خورده شدن توسط سایرین که قوی تر هستند، در بدن آنها می توتانی بقای خود را ادامه دهی، شانس بقایت در این حالت زیاد نیست"
جالبست از زبان ژن ها کودک و جنین خواری را توجیه می کند.
در همان کتاب وصفحه می نویسد:
"در زندگی جنین و کودکان ضعیف می بایست یک نقطه بی بازگشتی وجود داشته باشد، اوقبل از رسیدن به این نقطه باید به تقلا و تلاشش ادامه دهد، ولی وقتی به آن نقطه رسید باید تسلیم شود و اجازه دهد که ترجیحا توسط هم زادها و والدینش و ... هر کس دیگر که صلاحیت دارد خورده شود"
ببینید چگونه کودک خواری و جنین خواری توجیه می کند، می گوید مهم بقای ژن است، هیچ اصالت و شرافتی وجود ندارد، گاهی باید کودکان و جنین ها برای بقای ژنشان خورده شوند، یعنی اصالت را به انسان نمی دهد بلکه به ژن انسان می دهد، می گوید مهم این است که این ژن بقا داشته باشد ، گرچه با کشته شدن و خورده شدن توسط سایرین باشد. مهم این است که در بدن دیگری ژنش زنده است.
داوکینز افتخار خود را این می داند هر جوان خامی که کتاب وی را خوانده افسردگی گرفته و به مرز پوچی و خود کشی رسیده است او در همان کتاب صفحه 22 می نویسد:
خواننده ای از استرالیا برای من نوشته، افسون کننده است اما بعضی وقت ها آرزو می کنم که ای کاش این کتاب را نخوانده بودم... این کتاب را به خاطر بروز افسردگی هایی که بیش از یک دهه از آن رنج برده ام سرزنش می کنم... به خاطر اینکه بینش معنوی من را از بین برد و نتوانستم به ایمان برسم... واین من را به بحرانی شدید رسانید....
جالبست داوکینز این را از امتیازات کتاب خود می داند که خواننده را به ورطه افسردگی و دیوانگی و بحران روحی کشانده است و لذت حیات را از وی سلب کرده است.
در جای دیگر می نویسد:
یکی از ناشرین خارجی کتاب من گفته که او آن پیام تیره و تلخ کتاب را دریافته و این مساله او را شدیدا دچار بحران روحی کرده که تا سه شب خواب را از چشمانش ربوده است، می نویسد:
برخی دیگر به من گفته اند که چگونه تحمل کنند، که می بینند فردایی دیگر شروع شده و آن ها دوباره از خواب برخاسته اند.
ویا می نویسد: معلمی از یکی از کشور های دور برای من نوشته است: که دانش آموز او پس از خواندن کتاب من با چشمانی اشک بار پیش او رفته چرا که کتاب اورا متقاعد ساخته که زندگی خالی و بی معنی است
جالب است داوکینز می گوید: به احتمال زیاد خدا نیست بروید از زندگی لذت ببرید، لذت بردن از زندگی بدون معنویت و خدا را هم خود داوکینز ترسیم می کند، افسردگی، بدحالی ، پوچی
در جای دیگر کتاب می نویسد:
ظاهرا که به راستی هدفی در تقدیر نهایی جهان نیست، ماچگونه باید امیدهایمان را به این روزگار پوچ گره بزنیم
یعنی امید داشتن به روزگار بسی اشتباه است و امیدی وجود ندارد.
در کتاب ژن خودخواه داوکیز محورو اصالت را از روی انسان بر روی ژن می برد، و همه چیز را فدای ژن می کند، هر چیزی که شما فکر می کنید برای یک انسان نابود می کند و برای ژن تعریف می کند[4]
حال با همه این تفاسیر ببنید ریچارد داوکینز ژن را چی تعریف می کند:
تعریف من از ژن منحصر به خودم می باشد و شاید به مذاق همه خوش نیاید ، اما تعریف همه پسندی هم از ژن وجود ندارد، باز هم اگر چنین تعریفی هم وجود می داشت باز هم تعریفی مطلق نیست، ما می توانیم ژن را همان طور که دوست داریم تعریف کنیم مشروط به اینکه تعریفمان واضح و شفاف باشد، [5]
پس تعریفی خود درآورده که مورد توافق زیست شناسان نیست ارائه می دهد:
" ژن هر بخشی از کروموزوم است که به طور بالقوه آن قدر در نسل های متمادی دوام می آورد که به عنوان یک واحد انتخاب طبیعی عمل کند" یا ژن یک همانند ساز با دقت بالای نسخه برداری است . نسخه برداری دقیق ، راه دیگری برای بیان تداوم در ساختار نسخه هاست و من این را به دوام خلاصه می کنم.
خوب یک تعریفی من درآوردی که زیست شناسان قبول ندارند ارائه می دهد، اجماع علمی درباره این تعریف وجود ندارد، مشخص نیست که ژن سیستم عامل است، سخت افزار است،نرم افزار است، هر دوست، چگونه پردازش و کار می کند، خودکار است، به حرکت واداشته می شود، خود بخود کار می کند، هوشمند است، هوشمند نیست، چگونه داوکینز در آن انسان انگاری می کند، که ژن چه کار بکند یا نکند،
خودش به تعریف خودش از ژن ایراد می گیرد در صفحه 70 می نویسد:
من واژه ژن را به مفهوم یک واحد ژنتیکی به کار می برم. آن قدر کوچک هست که نسل های متمادی دوام آورد، و در نسخه های فراوان اینجا و آنجا پخش شود. این تعریف ، تعریفی خشک و یا هیچ نیست، بلکه تعریفی تریجا محو شونده ، چیزی مثل تعریف بزگ یا مسن است. در این تعریف من هرچه احتمال شکسته شدن از یک کروموزوم ... یا تغییر توسط انواع جهش ، بیشتر باشد، کمتر معنی ژن می دهد.
یعنی ژن در تعریف داکینزمفهومی است که نه تغییر می کند و نه جهش می کند، پس فقط دستور می دهد و خود را حفظ می کند، تمام جهش هایی که صورت می گیرد و هرآنچه می شکند یا هر چیزی که شما اسمش را در زیست می گذارید ، حاکی از این است که اتفاقی بیافتد که ژن خود را در هر شرایطی و در هر حالتی حفظ کند، یعنی باید ژن موجود نابغه و با هوش بسیار بالا باشد که شرایط که شرایط ماشین های بقا را به نفع خود تغییر می دهد، بدون آنکه خودش تغییر کند.
در نهایت خودش می گوید: ژن رابه گونه ای تعریف کرده ام که نمی توانم کمکی به حقانیتم بکنم.
یعنی تعریفی کردم که بتوانم یک ایده ای ملحدانه را به کرسی بنشانم و و نمی توانم اثبات کنم آنچه می گویم درست است.[6]
یعنی خودش دارد اقرار می کند که تعریفش صرفا من درآوردی در جهت ساختن لباسی است که به اندام عقیده اش جور در بیاید، خوب هر کس دیگری هم که عقیده متفاوت داشته باشد می تواند بگوید تعریف من چیز دیگریست و تعریفی کند که به قامت نظریه اش متناسب باشد، بدین منوال خوب سنگ روی سنگ بند نمی شود.
برای همین داوکینر اصرار دارد که نظریه من قطعا درست است و برای اثبات حقانیت خود به بازی با کلمات پناه می برد مثلا ببینید در اول کتاب چه می گوید:
اگر روزی موجودات برتر فضایی از سیاره زمین بازدید کنند اولین سوالی که به منظور ارزیابی سطح تمدن از ما می پرسند این است که : آیا آن ها هنوز تکامل طبیعی را کشف کرده اند؟[7]
ببینید در اول کتاب چگونه وارد می شود یعنی اصلی ترین موضوع کتاب را می خواهد بدون اثبات وصرفا باید بازی کلمات و با ترفند اینکه ای وای تو هنوز این مساله را نفهمیدی ، مساله ای که همه حتی موجودات فضایی به آن اتفاق نظر دارند، فارغ از اینکه این نظریه ، این گونه نیست که اتفاق نظری در آن باشد بلکه حتی دانشمندان ماتریالیستی مثل فرد هویل و هاوکینگ هم آن را زیر سوال می برند، ولی می خواهد بگوید این یک نظریه مطلقا درست است یا می نویسد:
امروز نظریه تکامل طبیعی به همان اندازه مورد شک و تردید است که نظریه گردش زمین بدور خورشید
بدون آوردن هیچ ادله ای
ودر جایی نظریه تکامل طبیعی را این گونه معرفی می کند:
شامپانزه و آدمی حدود 5/99% تاریخ تکامل شان یکی است، با این حال اکثر آدمیان شامپانزه را موجودی عجیب و بد ریخت و نامرتبطی می دانند، در حالی که خودشان را در مسیر خدا شدن می پندارند.
برای تکامل گرایان چنین چیزی نمی تواند درست باشد، هیچ مبنای منطقی برای برتری دادن موجودی به موجودی دیگر وجود ندارد. چه شامپانزه چه انسان چه مارمولک چه کپک تمام در طی 13 میلیارد سال توسط فرایندی به نام انتخاب طبیعی پدید آمده ایم. ... انتخاب طبیعی این است: تولید مثل افتراقی غیر تصادفی ژن ها . انتخاب طبیعی ما را ساخته است. اگر می خواهیم هویت خودمان را بشناسیم می بایست انتخاب طبیعی را بفهمیم.
کل تکامل طبیعی را از روی ژن توضیح می دهد درحالی که تعریف من درآوردی از ژن ارائه می دهد که هیچ زیست شناسی قبول ندارد.
در جای دیگر می نویسد ما ماشین بقا هستیم ، روبات های نقلیه ای که به طور کورکورانه برنامه ریزی شده اند، تا از ملکول های خودخواهی به نام ژن ها محافظت کنند.
جالبست از این تعریف من درآوردی خئود خودش دچار حیرت می شود: می نویسد این حقیقتی است که من را در بهتو حیرت فرو برده ومن هیچ وقت با آن انس نمی گیرم. ... و جالب این است که بعد می گوید این چیز من درآوردی حقیقت است، چه حقیقتی است که کسی غیر خودت آن را قبول ندارد، و خودم به حیرت هستم این چه فکری است که به ذهمن من آمده برای من غیر قابل قبول است و بعد می گوید، این چیزی که خودم هم نفهمیدم ، می خواهم به بقیه هم القا کنم که بقیه هم مثل من نفهمند یا در حیرت فرو روند [8]
جالب است ان استاد فرهیخته چگونه افسانه سرایی می کند و یک داستان کودکانه را به جای مطلب علمی جا می زند:
.... در لحظاتی به طور اتفاقی ملکول بسیار خاصی شکل گرفت که ما آن را همانند ساز می نامیم.این ملکول مولکول خارفق العاده ای نبوده ولی این ویژگی را دارد که مثل خودش را تولید می کند.
آیا تا به حال چنین ملکولی را در جهان دیده ایم، خودش می گوید: این رخداد خیلی بعید به نظر می رسد خوب می آید مساله گره می زند به زمان و اینکه در چند صد میلیون سال ممکن است به هر حال چنین چیزی درست شود، فارغ ارز اینکه در آینده خواهیم گفت که به وجود آمدن این مولکول از روی حساب احتمال به عمری بیشتر از عمر جهان احتیاج دارد، ولی به هر حال باید چیزی بگوید که نظر خودش را به ذهن خام جوانان قالب کند، خوب به هر حال می گوید با هر نامحتمل بودن لازم است یک بار رخ دهد کافیست، چون فرض خود تکثیری را دارد یک بار پیش آید هم برای ما کافیست می توانیم نظریه خود را روی آن بسازیم، واقعا این رویه خلاف رویه علمی پیش می رود، ما در روند علمی مثلا تکوین منظومه شمسی نظریه هایی که منظومه شمسی از برخورد دو ستاره و یا حتی گذر دوستاره از کنار هم به وجود آمده باشد را به خاطر نا محتمل بودن یا احتمال پایین کنار می گذاریم، چون دیگر نمی توانیم این مساله را برای منظومه های فراخورشیدی تعمیم دهیم، ولی داوکینز به این راحتی یک نظریه غیر محتمل را مبنی می گیرد و با آن می خواهد حیات در کل کیهان را توجیه کند، خوب ستاره شنان هم می توانستند آن نظریات غیر محتمل رادرنظر بگیرند و بگویند به هر حال در صدها میلیون سال ممکن است چنین چیز هایی اتفاق بیافتد، به نظرم این غیر علمی ترین چیزی هست که تا به حال گفته شده، حالا ببینیم در ادامه افسانه اش ادامه می دهد که این همانند سازی جریان می یابد اگر همین گونه پیش برود جنس ماده را نمی توامند توجیه کند می گوید یک اشتباه در همانند سازی رخ داده که آن اشتباه جنس ماده را به وجود آورده ، یعنی به نظر این افسانه سرای ناشی جنس ماده از اشتباه خود تکثیری به وجود آمده است، آیا واقعا چنین است؟
آیا این ملکلول خود تکثیر زنده است داوکینز می گوید تعریف زنده بودن چیست اهمیتی ندارد چه بگوییم زنده است یا نیست؟ فرقی نمی کند،
ببینید چگونه افسانه سرایی می کند: می گوید هنگامی که همانند سازان بی شمار شدند واحد های سازنده باید بسیار با ارزش و کم یاب شده باشند، پس نژاد های گوناگون همانند ساز باید با هم به رقابت بپردازند
حالا باید این را پرسید که ملکول مرده چرا باید بادیگر ملکول ها رقابت کند در ادامه می گوید برای اینکه مورد دست برد ملکول های دیگر قرار نگیرد دورخود حفاظی کشید یا پوسته به وجود آورد[9]
به نظر داوکینز چیزی که در اینجا در نظر نمی گیرد این است که از دو تعین برای این مرحله باید در نظر بگیرد یکی زمانی که موجود دارای خود نیست، و زمانی که دارای خود است، وقتی که با ما ماده ای سر و کار داریم که دارای خود نیست، یعنی وقتی جریانی برای او اتفاق می افتد برای دوری از آن کار خاصی نمی کند، مثلا سنگی که وقتی در معرض باران قرار می گیرد برای دوری از خیس شدن پناه نمی گیرد، و وقتی در معرض آفتاب است به سایه پناه نمی برد، این موجودی است که خودی ندارد، ولی وقتی برای صیانت از خودش اعمالی انجام می دهد یعنی دارای یک شخصیت و خودی می شود، و داوکینز متوجه این مساله نیست که چگونه طبیعت بی جان و بی خود می تواند خودی برای موجودی بیافریند، درست نقطه افتراق بین دیدگاه ماتریالیسم و خدا محور در همین مساله قرار دارد، و بعد از این در جریان تکامل ، بین شامپانزه و انسان در تعینی با هم مشترک هستند، یعنی شامپانزه از آن لحاظ که شامپانزه است خودی دارد، همان طور انسان هم خودی دارد که در این تعین با غریزه هایی در آنها وجود دارد خود ، خود را حفظ می کند.
که این این تعین به وجود آمدنش در همان حلقه بین موجودات بی خود، و با خود نهفته است، که داوکینز در اینجا به اصطلاح زیرآبی می رود و عنوان نمی کند که چگونه یک موجود بدون شخصیت، شخصیت دار می شود، این یک حلقه مفقوده ، که خود داوکینز هم به ندانستن آن اذعان دارد، دومین حلقه مفقوده در بین انسان بدون بیان و دارای بیان است، حلقه ای بین انسان وحشی یا شامپانزه و انسان عاقل و دارای بیان، چگونه شده که یک تحول از یک موجود غیر توسعه یافته به موجودی که توسعه یافته می شود، انسانی صاحب صنعت، فیلسوف شاعر و ... اینجا هم به جمهور زیست شناسان یک حلقه مفقوده ای وجود دارد، که بسیاری از زیست شناسان معاصر را متقاعد کرده است که این تحول از میمون به انسان نبوده است.
ا