سهراب نامه-الهه بابایی
اشتباه نکنید ! ما قصد این را نداریم که راجع به تاریخ تولد ، تحصیلات ، شغل ، خانواده و نحوه و تاریخ فوت سهراب سپهری صحبت کنیم .
چیزی که از زندگی سهراب نظرم را به خود جلب کرد ، عرفان شهودی سهراب بود . سهراب ندای خدا را می شنود ، ندایی که خاکیان دیگر به دلیل غفلت متوجه آن نیستند ، آنجا که می گوید :
ماه بالای سر آبادی است
اهل آبادی در خواب
روی این مهتاب ، خشت غربت را می بویم
یاد من باشد ، تنها هستم
ماه بالای سر تنهایی است
(غربت )
***********
در دل من چیزی است
مثل یک بیشه نور
مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم
که دلم می خواهد ،
بدوم تا ته دشت
بروم تا سر کوه
دورها آوایی است که مرا می خواند
(در گلستانه )
سهراب تاب ماندن در این گذرگاه را ندارد و چون مولانا با نی خود که همان احساس لطیفش است ناله دوری از وطن سر می دهد و می خواهد هر چه زودتر از این دیار رخت بربندد ، آنجا که می گوید :
قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاک غریب
نه به آدمها دل خواهم بست
نه به دریا
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
دور باید شد دور
پشت دریاها شهری است
قایقی باید ساخت
(پشت دریاها )
و هم دید وحدت وجود گرایانه اش آنجا که می گوید :
چیزهایی هست که نمی دانم
می دانم سبزه را بکنم ، خواهم مرد
( روشنی ، من ، گل ، آب )
یاد من باشد
هرچه پروانه که در آب می افتد
زود از آب در آرم
یاد من باشد
کاری نکنم که به قانون زمین بر بخورد
(غربت )
دوست ، توری هوش را روی اشیا حس می کرد
جمله جاری جوی را می شنید
با خود انگار می گفت :
" هیچ حرفی به این روشنی نیست ."
(سمت خیال دوست )
****************
یا آنجا که می گوید :
من اناری ر ا می کنم دانه
به دل می گویم
خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود
(ساده رنگ )
*****************
و این هم آخرین شعر :
ندای آغاز ،
" کفشهایم کو ؟
چه کسی بود صدا زد سهراب ؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ
مادرم در خواب است و منوچهر و پروانه و شاید همه مردم شهر
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد
و نسیمی خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا می روبد
بوی هجرت می آید
بالش من پر آواز پر چلچله هاست
صبح خواهد شد و به این کاسه آب آسمان هجرت خواهد کرد
باید امشب بروم
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت
چیزهایی هم هست
لحظه هایی پراوج
مثلا شاعره ای را دیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود
که در چشمانش آسمان تخم گذاشت
و شبی از شبها
مردی از من پرسید :
" تا طلوع انگور چند ساعت راه است ؟ "
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را که به اندازه تنهایی من جا دارد
بردارم
و به سمتی بروم که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی واژه که
همواره مرا می خواند
یک نفر باز صدا زد
سهراب
کفشهایم کو ؟
شعر زمان ما 3( محمد حقوقی )