«ماده تاریک از دیدگاه فلسفه مشاء»

ماده تاریک همان است که میان افلاک و سیارگان قرار دارد؛

ماده و صورت چونان رویه های جداگانه اند.آیا می توان گفت که ماده تاریک به سبب آنچه انجام میدهد دارای انرژی و غیر قابل مشاهده است. باید گفت که چون صورت بدون ماده می تواند باشد (همچنان خدا) ، اما آیا می توان گفت که ماده بدون صورت می تواند باشد. در این جا پاسخ خیر است و در نهایت آنچه میان افلاک و سیارگان وجود دارد ماده نیست بلکه انرژی است ماده نما. چون ماده آنست که خود قوه ی پذیرفتن صورت را دارد. مگر آنکه ماهیت ماده را همان ذرات بنیادی بدانیم. اگر قائل به این موضوع باشیم که ماده بنیادی  پایداری وجود دارد  که صورت خاک و هوا و جز آن را می پذیرد و در ذات خود بدون صورت یا خصیصه ای معین است.

آیا میان ستارگان و افلاک و سیارگان چیزی وجود دارد یا اصلاً وجود ندارد؟ چون شاهدی از وجود ماده یا انرژی در دست است و افلاک و اجرام تحت تأثیر آن دچار دگرگونی و تغییر و حرکتند پس وجود دارد . اما چون قابل مشاهده نیست نمی توان صورت برای آن تعریف کرد. آیا این ماده یا انرژی از ابتدا و انتها و حال برخوردار است یا فقط به حال تعلق دارد و در هم اکنون روی می دهد؟ در این جا باید  این گونه پاسخ داد که چون قابل مشاهده نیست نمیتوان ابتدا و انتهایی برایش تعریف کرد. اما چون اثراتش وجود دارد پس هم اکنون را شامل می شود.

اگر فرض کنیم که وجود ندارد پس نیروی وارد به اجرام آسمانی حاصل وهم و ساخته ی ذهن بشر است. در این جا باید پرسید که آیا وهم حقیقت دارد ؟ اگر فرض کنیم که وجود دارد باید وجودش اثبات شود اگر وجود تاریکه (ماده ی تاریک) را هست بدانیم باید گفت که هستی اش با چشم قابل مشاهده نیست . هستی که نور از خود ندارد و نوری را بازتاب نمی کند.

اگر بخواهیم وجود هر چیزی را بگوییم باید علت های چهار گانه را برایش تفضیل کنیم. اگر بخواهیم ماده میان افلاک و اجرام را بیان کنیم باید بگوییم از چه ساخته شده( علت مادی )  ، جون قابل مشاهده نیست پس اجزای آن نیز قابل درک و تفکیک نیست حال باید پرسید که ماهیت آن چیست( علت صوری) چون صورت آن نیز غیر قابل مشاهده است پس ماهیتش نیز قابل بررسی نخواهد بود. اما اثر حاکی از از صور است که علت ماهوی آن را توجیه می کند. در مرحله ی سوم باید پرسید که هست کننده اش کیست ( علت فاعلی) این ماده گویا برای ایجاد تعادلی در میان افلاک و اجرام حاصل شدن است پس تعادل ایجاد شده نیازمند بررسی قبلی است. پس بررسی توسط بررسی کننده ای انجام گرفته است. بررسی کننده ای که هدفش تعادل در نظام است . هست کننده اش همان نخستین جنباننده است که به دنبال تعادل کل نظام است . در مرحله ی آخر باید پرسید که کارکرد یا غرضش چیست ( علت غایی) که آنرا در علت های گذشته پاسخ دادیم و آن ایجاد تعادل به وسیله ی انرژی یا نیرو و یا چیزی مانند این است . در نهایت باید گفت که طبع ماهوی این ماده است که غرض های معینی را بر آورد و اندیشه ی آن غرض ها در ذهن درودگر بود که آن را هست بخشیده است. این مفهوم از تأمل بر می آید و متضمن گونه ای غایت انگاری است. افلاک و اجرام جهان موجوداتی جان دارند که آرزوی تقلید از کردگار جاویدان را دارند. فلک اول با جنبش های مکانی دائمش بیشتر از افلاک دیگر به خدا نزدیک می آید. در عالم طبیعت به حیث کل چیز همسانی است. فراکرد های زایش و رویش و تولید مثل حاصل می آید تا جاویدان زندگی انواع جانوری را فراهم آورد. پس می توان بدین وسیله این موضوع را توجیه کرد که دلیل زایش و افزوده شدن در ماهیت وجود این ماده قرار دارد تا دلیلی از جاودانگی موجودات را حاصل شود.

با استفاده از نفی شق ثالث نیز می توان اندیشه ی وجود تاریکه را توجیه کرد؛ حال آنکه توجیه آن به شرح زیر انجام می گیرد. اگر تاریکه باشد پس هست اگر نباشد پس نیست. اگر ماده باشد پس ماده است . همه چیز همان است که هست و امکان ندارد همان چیزی که هست چیز دیگری باشد . پس می توان آن را جدا از آنچه تاکنون دیده و شناخته ایم دانست چون آنچه بشر شناخته حاصل دیدن است اما این ماده که قابل مشاهده نیست نمی تواند در جای دیگری مشاهده گردد این را می توان این گونه بیان کرد که تاریکه نمی تواند هم باشد  هم نباشد هم زمان و از همان حیث. امکان ندارد که ماده ی تاریک هم مشاهده و آزمایش نشود و تاریکه ی دیگری از همان حیث و در همان زمان در جای دیگری قابل مشاهده و آزمایش باشد. در واقع این ماده یا وجود  دارد یا نه ، این یا آن ، ولی نه هر دو هم زمان و از همان حیث.

 این ماده به مکانی تعلق دارد که ثابت است و وابسته  به جرم . پس نیازمند مکان است تا در آن جای گیرد اما از جنس مکان نیست  و چون در مکان خود قرار نگرفته دارای وزنی ثقیل است . این تاریکه می تواند از ذرات ثقل صلبه متشکل شده باشد اما قابل تجربه نیست و آزمایش نمی پذیرد . اما وزن ثقل آن در چرخش اجرام و افلاک نقش دارد.