از ارسطو بیشتر بدانیم...(از سرکار خانم صابری)
از ارسطو بیشتر بدانیم...
با دقت در تمام فعاليتهاي ارسطو اشتياق عجيب ارسطو به مشاهده گري دنيا و تفسير آن مشاهدات آشکار مي گردد. ارسطو بر خلاف استادش تلاشي در به پرواز درآوردن پرنده ذهن نمي کند و ترجيح مي دهد با نوعي واقع گرايي خوب ببيند و سپس مشاهداتش را با وضع قوانين دقيقي مورد بررسي قرار دهد. او با جرات تمام اين گونه مشاهده کردن و تفسير مشاهدات بر اساس قوانين مشخص را به تمام شاخه هاي علم تعميم مي دهد. از اين روست که هنگام مطالعه ارسطو با نجوم ارسطو- زيست شناسي ارسطو – روانشناسي ارسطو – سياست ارسطو و... مواجه مي شويم. او همراه با بررسي اين علوم به تقسيم بندي و شاخه بندي علوم نيز مي پردازد.
شايد مهمترين مبحثي که هنگام مطالعه اين مشاهده گر بزرگ با آن مواجه مي شويم، شيوه تفسير و استنتاجي است که او براي اين مشاهدات و در کل براي تفکر وضع کرده است.
مهمترين اثر ارسطو در منطق ارغنون (Organon) است که شامل پنج بخش مقولات (Categories) تعبيرات (On Interpretation) تحليل (Analytics) که خود شامل و بخش مي باشد.
ارسطو تمام علوم را در دايره فلسفه مي داند.او دانش بشري را به سه بخش عمده فلسفه نظري , فلسفه عملي و فلسفه ادبي تقسيم مي کند. فلسفه ادبي شامل مواردي همچون شعر و ادبيات و سخنراني و چيزهاي نظير اينها مي شود. فلسفه عملي هم در برگيرنده مواردي نظير اخلاق و سياست و اقتصاد است.او فلسفه نظري را نيز به سه بخش عمده تقسيم مي کند: 1 علوم طبيعي نظير فيزيک و زيست شناسي 2 رياضيات 3 فلسفه متافيزيک و خدا شناسي.
در علوم طبيعي مشهورترين کارهاي ارسطو اشتباهات علمي اوست. قسمت دوم فلسفه نظري او که رياضيات است وي به علت عدم علاقه چندان وارد موضوع نمي شود. قسمت سوم فلسفه نظري ارسطو فلسفه متافيزيک اوست.
ارسطو در مبحث معرفت شناسي با استادش افلاطون موافق است که آگاهي و علم بر کليات تعلق مي گيرد و نه بر عالم محسوسات که عالم جزييات است. افلاطون عقيده داشت اين کليات يا به عبارت ديگر مثالها هستند که تشکيل عالم واقعي را مي دهند. و محسوسات ما غير واقعي و در واقع پرتوي از عالم مثال هستند. اختلاف ارسطو با افلاطون از همين جا شروع مي شود. ارسطو بر خلاف استاد معتقد است که اين کليات و مثالها فقط ذهني هستن و وجود خارجي ندارند.
از ارسطو بیشتر بدانیم...
(بخش 2 از 4)
به عبارت ديگر بر خلاف افلاطون که ديدي آبژکتيو نسبت به اين مسئله دارد ارسطو داراي نگرشي سابژکتيو نسبت به اين مسئله است.
ارسطو فاقد شور و هيجان افلاطون براي خيال پردازي و پرواز ذهن است. اما در عوض مشاهده گري است حرفه اي که بيشترين بهره را از حواس خود مي برد.
ارسطو با مشاهده يک شي در جهان دو تفسير از آن شي ارايه مي دهد يکي تفسيري که به حالت بالقوه اش مربوط مي شود و ديگري که به حالت بالفعل آن مرتبط است. براي مثال در نگاه او يک دانه، بالقوه يک گياه کامل است. زماني که اين قوه به فعليت درآمده بالفعل تبديل به يک گياه مي شود. يا خاک بالقوه مي تواند کوزه باشد و با تبديل شدن به کوزه اين قوه به فعليت در مي آيد.
ارسطو به حالت اوليه و بالقوه اشيا هيولي يا ماده خام مي گويد. حالت بالفعل اين ماده خام را نيز صورت نام مي نهد. اين چنين است که وجود براي ارسطو مرکب است از ماده خام يا هيولي و صورت آن. براي او اين ترکيب هم ترکيبي است جدايي ناپذير.تنها يک مسئله در اينجا هست و آن اينکه در اين ترکيب صورت تغيير پذير است. پس مي توان مرگ و زوال و فساد يا تغييراتي را که در اين جهان مشاهده مي کنيم نتيجه تغيير صورت ماده دانست. در اينجا بايد به اين نکته توجه داشت که صورت و ماده خام داراي حالاتي نسبي اند و شکلي سلسله مراتبي دارند . يعني صورت يک جسم مي تواند ماده جسم ديگر باشد , همچنانکه نبات هيولي (ماده خام) حيوان است وجماد نيز هيولي نبات مي باشد.
جدايي ناپذيري ماده و صورت موجب مي شود که هيچ گاه با ماده اي اوليه روبرو نشويم , بدين ترتيب ماده المواد از نظر ارسطو امري کاملا ذهني است و وجود خارجي ندارد. او اين چنين نظريات فيلسوفان قبل از خود را در مورد ماده المواد مانند هواي طالس آب آناکسيمنس يا جزء لايتجزا يا همان اتم دموکريتوس و بالاخره مثل افلاطون را مردود مي شمرد.
به نظر ارسطو براي دگرگوني هايي که در اطراف ما رخ مي دهد چهار علت اوليه وجود دارد: يک علت مادي (Material Cause)؛ دوعلت صوري (Formal Cause)؛ علت سومي که ذکر مي کند علت فاعلي يا محرکه (Efficient Cause) است که اين امري است که اسباب تغيير را فراهم مي آورد, مانند نقش نجار در تبديل چوب به صندلي .
از ارسطو بیشتر بدانیم...
(بخش 3 از 4)
آخرين علت بروز تغييرات علت غايي (Final Cause) مي باشد و اين هم امري است که تغييرات براي تبديل صورت به آن انجام مي شود. هر چند براي صورت گرفتن هر تغيير همه اين عوامل لازم هستند ولي با کمي دقت متوجه نوعي اتحاد در سه علت آخر مي شويم , در حاليکه علت صوري و غايي به ميزان زيادي همخواني دارند علت فاعلي يا محرکه هم مانند شوق و ميل و کششي است در راستاي علت صوري و غايي.
ارسطو نيز مانند افلاطون ولي به گونه اي ديگر وجود را داراي سلسه مراتب مي کند و نيز باز مانند او در سلسله مراتبش دچار نوعي کمال گرايي به شيوه اي متفاوت از افلاطون مي شود. براي مثال او به سلسه مراتبي از جماد - نبات – حيوان – انسان معتقد است که در اين سلسه مراتب در هر مرحله وجود کمالي مي يابد و به درجه بالاتري صعود مي کند.
به عقيده ارسطو وجه تمايز و برتري انسان نسبت به حيوان عقل اوست پس عقلانيت يکي از بالاترين درجات کمال است. در اين رده بندي ارسطو عقل مجرد و صرف که کاملا در حالت صورت و فعل است نه به شکل ماده و هيولي در قله قرار دارد.
خداي ارسطو هم خالق جهان نيست بلکه محرک اوليه جهان است. زيرا ارسطو چون بسيار ديگري از يونانيان باستان به جهاني ازلي و ابدي معتقد بود. اين خدا خدايي نيست که جهان را مستقيما به وسيله نيروهاي خاصي بچرخاند. او در اين باره مي گويد خدا جهان را به شيوه اي مي گرداند که معشوقي عاشقش را. پس خداي ارسطو شخصا هيچ دخالتي در امور دنياي ما نمي کند و نظاره گريست صرف. تنها منظره اي که مي بيند فقط خود اوست، زيرا نظاره بر اين جهان ناقص موجب نقص او هم مي شود، در حاليکه که او کمال مطلق است.
در فلسفه اخلاق ارسطو که متاثر از فلسفه نظري اوست خير و سعادت هر موجودي در غايتي است که براي او معين شده است. و چون کمال انسان در عقلانيت مشخص شده است. پس خوشبختي و سعادت انسان در زندگيي مبتني بر عقلانيت است. به عقيده ارسطو عقلانيت هم چنين حکم مي کند که فضيلت اخلاقي در امري باشد که حد وسط و تعادل در آن رعايت شده باشد. بدين گونه است که ارسطو توصيه به انتخاب شجاعت ميان تهور و ترس و اقتصاد ميان بخل و اسراف و... مي کند.
از ارسطو بیشتر بدانیم...
(بخش 4 از 4)
در سياست هم ارسطو پي گرفتن راه وسط را دنبال مي کند. از سويي به مخالفت با دموکراسي بر مي خيزد، چون معتقد است که دموکراسي بر اين اصل استوار است که همه مردم با هم برابرند، در حاليکه به اعتقاد او اصلا اينطور نيست. ارباب بر برده برتري دارد، مرد بر زن، اشراف بر عامه مردم و ... در ضمن چون در دموکراسي که حکومت به دست عامه مي افتد عامه مردم را به راحتي مي توان فريفت، پس امکان سقوط و اضمحلال اين نوع حکومت زياد است. اما در نظر ارسطو حکومت آريستوکراسي (اشرافي) هم با اينکه در کل نسبت به دموکراسي ارجحيت دارد اما اين هم داراي معايب خاص خود است، نظير اينکه معمولا منجر به استبداد يا حکومت پول و ثروت بر مردم مي شود. پيشنهاد ارسطو ترکيبي از اين دو نوع حکومت يا در واقع حد وسطي بين آنهاست. بدين شکل که مثلا گروهي از مردمان برتر براي حکومت(احتمالا گروهي از اشراف) با هم به اداره کشور بپردازند.