تاریخی نگری و دین 

 مقدمه 

 تاریخی نگری در فلسفه غرب ومهدآن آلمان در زمره مباحث گسترده دامن بوده است.که به نوعی همزاد وهم افق با مدرنیته است.نگرشی تاره است به جهان که دیگر خدا درآن محور نیست .هر چیزی به ایام خود تعلق دارد و با گذشت ایام از رونق می افتد.بحث سکولار نیز شانه به شانه این مبحث حرکت می کند و هردو از یک فکر نشئت می گیرد.تاریخی نگری انسان و امور مربوط به انسان را زاییده زمان و اوضاع تاریخی می داند .هر فکری زاییده زمان و اوضاع تاریخی است که آن را ایجاد می کند.خودش اصالت ندارد .بحث از حقیقت وماهیت اشیاء غلط است تاریخی نگری به ما اجازه نمی دهد که به هر فکر آن طور بپردازیم که هست بلکه آن گونه که در طول تاریخ دچار تحول شذه باید برسی شود.مثلا اسلام را باید از بررسی سیر تحول آن در طول تاریخ شناخت یا پیامبر یک مصلح اجتماعی است که دیگر جنبه نبوت او نفی می شود.مثلا در مورد حضرت مسیح می گویند یک مسیح تاریخی داریم و یک مسیح واقعی.مسیح واقعی همان است که منابع تاریخی به ما معرفی می کنند که پسر مریم و بنده خدا و رسول او بود ولی مسیح تاریخی پسر خدا بلکه خود خدا و تجسم او و ظهور لاهوت در ناسوت بود.در مقابل هیستوریزم قول دیگری هست که ماهیت دین را یک واقعیت می داندو به دنبال ظهور آن در ادیان مختلف است گستره و ابعاد تاریخی نگری تاریخی نگری امروزه تمام زوایا و ابعاد زندگی بشر را دربر گرفته است.کیفیت زندگی او ،پوشش، آرایش،پیرایش،مسکن و وسایل نقلیه،فرهنگ ،اخلاق و ارزش ها ،صنعت و....را تحت تاثیر قرار داده و.اجبارا باید روز آمد باشد.سخن از امر ثابت مثل قانون و ارزش مهر ارتجاع و عقب ماندگی میخورد پرواضح است که تحول درزندگی بشر امروزی امری ضروری است اما نه به طوری که همه عقاید ثابت او را مشمول قانون تغییر کند.چه بسا اموری که در زندگی انسان به مرور کارایی خود را از دست می دهندو منفسخ می شوند اما در نگاه تاریخی به طرز افراطی همه چیز تاریخی می شود.سخن از این است که انسان مدرن همه چیز را تاریخی می بیند و آثار زیان باری برای بشر به بار آورده استحتی انسانهای جوامع اسلامی نیز در هزارتوی مدرنیته تاریخی نگری دست و پا می زنند و شب و روز می کوشند تا از قافله تغییر عقب نماننداینجا دیگر سخن از خدا و عمل صالح گوش شنوایی ندارد ضرورت تحقیق در جهان اسلام با وجود آن که از نتایج این نگرش در بر اندازی پایه های ایمان دینی به خوبی استفاده شده است اما اصل بحث به طور اساسی وطرح نشده است بسیاری از شبهات به حوزه دین اسلام و معرفت دینی راه یافته ا است که باز گویی همان امری است که از رنسانس به بعد در مسیحیت مطرح شد و بدون توجه به این که قیاس اسلام و مسیحیت مع الفارق است دقیقا همان راه را در اسلام نیز پیموده است  

.هدف از این تحقیق ارایه تحقیقی از منشا بسیاری از شبهات در حوزه دین و پاسخگویی به این شبهات است پرسشها در این تحقیق به این پرسشها پاسخ داده می شود  

1-آیا انسان ذاتا تاریخ مند است؟ 2-مبانی و خاستگاه نظریه تاریخ مندی انسان و دین چیست؟ 3-آیا دین امری تاریخی بشری موقت و متغیر است یا فرا تاریخی است؟ 4-چگونه دینی ثابت می تواند نیازهای متغیر انسان را در طول تاریخ لا همه تکثر و تنوعی که دارا پاسخ دهد؟... 

..... به اعتقاد نویسنده مخاطب انسان و قرآن فطرت انسان است .فطرت هر چند تکامل پذیر است ولی امری ثابت و تبدل ناپذیر است قرآن و اسلام نیز تغییر نا پذیر و فرا زمان و فرا مکانند در عین حال جنبه های تغییر پذیر زندگی انسان را مهمل نگذاشته اند فرضیه های مخالف در این تحقیق بسیاری ازفرضیه ها به نقد کشیده شده است از جمله: 1-انسان ذاتا تاریخی است و ذات ثابتی ندارد 2-دین امری ثابت نیست بلکه به تبع اوضاع تاریخی باید تغییرکند 3-پیامبر انسانی تاریخ مند است لذا در دریافت و ابلاغ وحی متاثر از شرایطی است که در آن تربیت یافته استو قرآن و آموزه های دینی را در خور فهم محدود خود تلقی کرده و به مردم انتقال داده است 4-قرآن نیزتحت تاثیراوضاع تاریخی است لذا بسیاری ازآموزه های آن به زمان نزول اختصاص دارد.... روش تحقیق در این کتاب محور نقد بر مبانی هیستوریزم و طرح و نقد همزمان دیدگاههای جناب ابو زید و سروش که متاثر از این دیدگاه هستند می باشد. فصل اول تعریف مفردات الف- تاریخی نگری یا هیستوریزم از نظر لغوی :مکتب تاریخی یا مکتب اصالت تاریخ از نظر اصطلاحی:این دید گاه در طول زمان دچار تطور و تحول معنایی زیادی در طول عمر 200 ساله خود شده است ولی به طور کل دو معنا می توان برای آن ارایه داد:1 -تلاش برای کشف قوانین ثابت و کلی از متن تاریخ برای پیش بینی حوادث آینده 2-نگرشی است که تاریخ را موثر و محیط بر همه امور انسان اعم از عقل شناخت ،عقاید،دین ،ارزشها،اخلاق و.....می داند(معنای مورد نظر ما) تاریخی نگری کلاسیک و فلسفی: طبق تاریخی نگری کلاسیک که امثال دیلتای،ترولچ،ماینکه به آن قایلند کل فهم ودانش بشری تحت تاثیر عوامل تاریخی بیرونی قرار می گیرد و نسبی و متغیر است اما این تاریخی بودن به ذات وجود و عقل انسان سرایت نکرده است ولی تاریخی نگری فلسفی که مارگولیس و هیدگروگادامر ....به آن قایلند، ذات وجود و عقل بشری را نیز تاریخ مند می داند.تاریخی بودن را امری درونی و نه عرضی انسان می دانند.لذا در تاریخی نگری کلاسیک پل زدن بر سنتها و پیش فرضها و همگام شدن با مولف متن و رسیدن به مراد مولف ممکن است ولی در تاریخی نگری فلسفی نا ممکن می باشد. ب-تاریخ مندی : تاریخ مندی از عناوینی است که به هرچه الصاق شودکنایه از موقتی بودن و عرضی بودن آن شیء است از آن رو که زاییده اوضاع خاص می باشدو در همان زمان کارامدی دارد. و در زمان های بعد کارایی خود را از دست خواهد داد .مثلا ابزار جنگی مربوط به هزار سال پیش اکنون آثار تاریخی خوانده می شود .دراین کتاب به بررسی تاریخ مندی در حوزه دین به خصوص دین اسلام پرداخته می شود. تاریخ مندی دین و قرآن : به این معناست که دین ساخته و پرداخته اوضاع تاریخی است و اوضاع تاریخی دخیل درکیفیت وکمیت آموزه های دین است لذا دین وآموزه های دین تاریخ مصرف و انقضا دارد و برآورنده نیازهای بشر همان عصر نزول خود است.نگاه تاریخی به ذات انسان نیز معتقد است که انسان به تبع اوضاع تاریخی وپیرامون خود دایم در تغییر است لذا نیازهای او نیز دایم در تغییرند و فرض ثابت بودن نیازهای او از اشتباه است ج-حوزه های مختلف تاریخ مندی دین 1-تاریخ مندی اساس دین:پیدایش دین ،تلقی و ابلاغ آن به مردم،بقای آن و کارامدی آن برای زمانهای مختلف همه تاثیر گرفته ازتاریخ و اوضاع تاریخی اند 2-تاریخ مندی کتاب آسمانی:به عنوان اساسی ترین منبع دین و در این تحقیق به طور خاص قرآن ازجهاتی چون دیالکتیکی بودن نزول قرآن با واقعیتهای عینی،تاثیرفرهنگ زمانه در قرآن 3-تاریخ مندی پیامبر و شخصیت آورنده دین :فهم پیامبر از دین نم تواند بی تاثیر از اوضاع خاص و فرهنگ زمانه خود بوده باشد 4-تاریخ مندی مخاطبان قرآن:این گونه نیست که انسان در طول تاریخ ذات ثابتی داشته باشد که نیازهای ثابت داشته باشد لذا دین از ارایه راه حل ثابت برای مخاطبان مختلف در همه اعصار عاجز است. 5-تاریخ مندی و سیالیت معنای متن از جمله متون دینی که در هرمنوتیک فلسفی گادامرمطرح شده است و روشنفکرانی درجهان اسلام نیز همین مسلک را انتخاب کرده اند 6-تاریخ مندی پاره ای از آموزه های دینی مثل احکام فقه و حقوق جزایی و حقوق زنان و..... فصل دوم :مبانی هیستوریزم 1- مبانی هستی شناختی:از جمله عناصرمبنایی هیستوریزم دو عنصر فردیت به جای تعمیم و بسط به جای عینیت و ثبات است . 2- الف-عنصر فردیت: یعنی پدیده های تاریخی و فرهنگی انحصاریند و برای تبیین آنها نباید به اصول مشترک پناه برد.تناهی و تنهایی در فلسفه اگزیستانس با عنصر فردیت تناسب دارد.یاسپرس می گوید:"ما کاملا جانشین ناپذیریم .ما فقط مواردی از وجود کلهر اگزیستانس(موجود)شخصی یگانه و بی همتاست ی نیستیم."هیدگر از اگزیستانس شخصی و تعلق آن صرفا به من و نه شخص دیگر می گویدانسانها در تجربیات مشترک روزانه زندگی می کنند و هسته درونی تجربه شخصی خود را در حجاب گفتار و کردار پنهان می کننداما وجدان ،گناه فناگزیری مرگ تنها در تنهایی به سراغ انسان می آید.فرد گرایی دو نگرش را درپی دارد اول نا فرمانی از همه مراجع بالاتر و دوم قبول نکردن از هر وسیله شناختی که برتر از عقل جزیی فردی باشد برخمین مبنا آیین پروتستان هر نظامی را که برای تفسیر سنت دینی غرب صلاحیت داشت انکار کرد و به جای آن مدعی برپا کردن انتقاد آزادشد.یعنی هر تفسیری که از قضاوت شخصی حاصل می شودو بر مبنای به کار گیری عقل جزیی استوار استکه نتیجه آن ظهور انبوهی از فرقه هاست که خیلی از آنها تنها عقیده شخصی هستند.نتیجه این دیدگاه این است که عناصر ثابت عقلانی از بین رفته و دین به احساس دینی تبدیل می شود. ب-عنصر بسط یا پیشرفت: بسط به این معناست که : فردیت هر کسی همان تاریخ تحول و تکامل اودر فرآیند بسط و در تاریخ مختص خود اوست و امر ثابتی نیست در توضیح باید گفت که هیستوریزم به پروگراسیسم نتهی می شود.یعنی تاریخ رو به پیشرفت است و تکرار نمی شود و حقیقت هر چیزی را باید در تطور و تحول آنها در تاریخ جست .حقیقت هر چیزی همان طبیعت سیال اوست هیدگر در این زمینه می گوید "هستی انسان معنی خود را در زمان مندی به دست می آورد"یا به گفته ترولچ هر چیزی در جریان شدن و صیرورت دیده می شودو در این جریان صیرورت بی پایان سیاست ،قانون،مذهب ،اخلاق و صنعت و......،همه منفسخ می شود. پس هر چه تاریخی هست نسبی نیز هست.زیرا عوامل تاریخ مندی و نسبیت یکی هستند.نتییجه تاریخی نگری از بین رفتن همه هنجارهای ثابت است.جرج ایگر می گوید:در قرن بیستم هسته هیستوریزم این بود که همه عقاید بشر تغییر پذیر است.کارل مانهیم نیز پذیرفته بود که ای رویکرد به نفی هنجارهای ثلبت و متعالی منجر می شودکه مسیحیت قرون وسطی به آن پایبند بود هردر می گوید انسان فقط از طریق پدیدارهای تاریخی اش در فرهنگهای ملی گوناگون درک شدنی است.از این رو فلسفه ،مذهب علم و هنر مفهوم مطلق ندارد.بلکه فقط مذاهب ،فلسفه ها ،علوم و هنرهای فرهنگهای خاص در مراحل زمانی خاص ودرحال بسط وجود داشته و دارند 2-مبانی انسان شناختی طبق این نگرش که اوج آن دردیدگاههای هیدگر و گادامر و مارگولیس است هر انسانی موجودی محدود با پیشینه ای منحصر به فرد محیط و احوال و اوضاعی خاص است که محصور در این حیطه زمانی و مکانی هست این خصوصیات ذاتی او هستند .برنشتاین می گوید:انسان توان گذر از تاریخ تاثیرگذار را نداردتاریخی که شکل دهنده هویت اصلی اوستافراد مجبورند در محدوده ای که به واسطه موقعیت آنها در تاریخ دیکته شده بیندیشندو عمل کنند و امیدی به خروج از این محدودیت نیست .راهی برای قدم نهادن در یک موقعیت و حوزه مطلق نیست".انسان در اوضاع در حال تحول واقع شده .تاریخ انسان است که او را می سازد او هم در تاریخ تاثیر متقابل دارد وقتی هیدگر از انسان به "هستی در جهان" تعبیر می کند منظور او از جهان دنیایی است که هرانسانی در ان زندگی می کندنه جهان همه موجودات بلکه جهانی که هر انسانی درآن مستغرق است و انسان را دربر گرفته که نحوه وجود هر انسانی است.با این تعبیر در مقابل همه کسانی که از انسان تعبیر ذات گرایانه می دهد می ایستد. کارل هویسی می گوید: انسان ذات ثابت ندارد.دایم در حال تغییر است و هرگز به یقین و حکمی در مورد مسئله ای نمیرسد .تمام علم و فهم او محاط به تاریخ و متاثر از آن است و امکان رفتن به فرا تاریخ را ندارد ومحدود و موقت است و قوانین زندگی اش محصول تاریخ است 3-تاریخ مندی فهم و سیالیت معنای متن در هیستوریزم فلسفی: نگاهی به نظر هیدگر و گادامر درباره فهم انسان میدهد آنچه آنان می گویند فاصله بسیاری با مباحث وجود شناختی و انسان شناختی فلسفه اسلامی داردهیدگر هرگونه فهمی را به پیشساختار فهم مسبوق می داندو این پیش ساختار مانع می شود موضوعی را فهم و تفسیر کنیمذهن ما در هر تفسیر بیشتر از فهمی آغازین مشحون است و این نکته به واقعیت "بودن ما دراین جهان برمی گردد.تفهم هرامرهمواره برمبنای افتادگی ما در عالم و درهم تنیدگی ما با مقتضیات آن عالم صورت می گیرد.یعنی تفهم هر امر بر مبنای بهره ای است که از پیش داشته ایم و سهمی است که از فیض وجود به مارسیده است و براساس دیداری است که سابق براین دست داده است وبر اساس حقایقی است که از پیش اخذ و تلقی کرده ایم وانکه در توضیح سخن هیدگر می نویسد:معنای سخن هیدگرآن است که آغاز و انجام فهم در درون خود فرد است و ریشه در گذشته ای دارد که مخلوق او نیست وبه سوی آینده ای است که کنترلی بر روی آن ندارد.نتیجه طبیعی این گونه نگرش به فهم آن است که فهم به صورت اجتناب ناپذیری تاریخی است.آدمی هرگز نمی تواند از موقعیت تاریخی خویش رهایی یابد و دانشی که مبتنی بر این موقعیت است همواره تجدیدناپذیر است نظر گادامر:وی با تکیه بر دیدگاههای هیدگر،تاریخ مندی ذاتی فهم انسان را اثبات می کند :فهم نحوه هستی و وجود انسانی است.و هرانسانی به زمان وجودی خویش تعلق دارد از این رو هر فهمی صورت پذیرد امکان وجود خاص اوست که در ظرف وجودی و زمان وجودی او فراهم شده است.پس دیگر معنا ندارد که انتظار داشته باشیم مفسر از زمان وجودی خود بریده شود ودر افق زمانی دیگر قرار گیرد. آنقدر که سنت وپیش داوریهای ما درساختن هستس ما سهیمند داوریهای ما دخیل نیستند.مفسر نمی تواند خود را از افق معنایی خود به درآورد.و به آن از بیرون بنگرد ودرک کاملی از آن داشته باشد.ما در سنت به سر می بریم و از آن متاثریم و فهم و درک مااز همه امور از تاریخ و سنت متاثراست.نه تنه کنار نهادن پیش فرض ها امرمطلوبی نیست بلکه در واقع ناممکن است و اصلا فهم و تفسیر بدون دخالت پیش داوریها قابل دسترسی نیست.تلاش برای رهایی از تصورات خودمان در امر تفسیربی معنی و نامعقول است فهم و تفسیر کردن دقیقا به معنای وارد کردن پیش تصورات خویش در بازی است تا جایی که معنای متن واقعابتواند برای ما به سخن درآید. گادامر در نفی معنای ذاتی متن و تایید کثرت معنایی می گوید:نه مولف و نه مخاطبان اولیه آن نمی وانند افق معنایی متن را محدود کنند و تا زمانی که رهایی و استقلال از مولف و مخاطبان اولیه فراهم نشود امکان ارتباط تازه منتفی می شود گادامر متن محور است در نظر اومعنای متن امری سیال و وابسته به زمان و مکانو پرسشهایی است که مخاطبان به سوی آن می افکنند. او معتقد است که معنای متن نه گاهی بلکه همیشه اوقات فراتر از مولف آن گام برمی دارد و سر این که فهم باز تولید نیست و همیشه فعالیتی تولیدی است همین است .همیشه معنای متن فراتر از آن چیزی است که مولف آن قصد کرده استرسالت فهم به طور خاص مربوط به معنای خود متن است هرمنوتیک نباید فراموش کند هنرمندی که اثری خلق می کند مفسر انحصاری ان نیست هنرمند به عنوان مفسردر مقایسه با شخصی که اثر به او رسیده است اقتدار و مرجعیتی ندارد. به میزانی که هنرمند در اثر خود منعکس است ،او خواننئه اثر خود است.معنایی که او به اثر خود میدهد نمی تواند معیار باشدویگانه معیار تفسیر آن چیزی است که خود اثر معنی می دهد.به همین جهت وی سنت را هم که بخشی از آن را متون به ما ارایه می دهد سیال و تاریخ مند می داندس فصل سوم : خاستگاه و پیشینه تاریخی نگری نسبت به دین: هم زمان با طرح مسئله تاریخی نگری نسبت به دین در غرب نگرانی از سرایت آن به حوزه دین مطرح بوده است برای مثال ترولچ باور داشت که تمام تجربه بشر درفرآیند تغییر به دست می آید و می دانست که این دیدگاه به اخلاقی رها و شکاکیتی عقلانی منجر می شود لذا به نقد تاریخی نگری پرداخت.او از یک طرف همه اشکال تاریخی را نسبی می دانست و از سوی دیگر برای معتبر دانستن هنجارها و قواعد مطلق خصوصا قواعد مسیحیت امید وار بوداو متوجه شد که تاریخ از مخالفت با ارزش ها پرهیز می کند .این نکته نیز او رابه زحمت انداخته بود که لازمه نسبی دانستن فرایند تاریخی این است که هیچ ایده منطقی ای نداشته باشیم و در ساحت احتمال و امکان هیچ چیزی حقیقت بی عیب و نقص نیست هر معیاری در تاریخ ریشه در همان منظری دارد که از آن سرچشمه گرفته است. ابعاد تاریخی نگری به دین : 1-تاریخی نگری در اصل و منشء دین : اساس پیدایش دین را امری ساخته اوضاع اجتماعی و روانی بشر یا ساخته طبیعت می داند و منشء الهی دین را انکار می کند این قول نهایتا به انکار خدا می انجامد و آن را هم امری بشری تعریف می کند 2-تاریخی نگری درمرحله اخذ و ابلاغ دین : دراین دید گاه دین منشء الهی دارد ولی در مرحله اخذ و ابلاغ آن به مردم با فرهنگ و آموزه های بشر آمیخته می شود و از آن تاثیر می گیرد ولو آن مبلغ نبی باشد در نتیجه وحی قالبی بشری می گیرد والا فهم ان برای بشر میسر نیست در نتیجه امکان ارتباط بشر با وحی محض نا ممکن می شود 3-ناریخ مندی دین در مرحله اجرا و کارامدی: در این دید گاه دین منشئ الهی دارد و بدون انحراف به دست بشر رسیده است ولی کارایی آموزه های دینی مربوط به اوضاع زمان حدوث آنهاست و برای اوضاع فعلی کارایی ندارد.با توجه به عقل بشر دیگر نیازی به دین ندارد و عصر پایان دین فرا رسیده است. شوایتزر معتقد است مسیحیت منشا الهی دارد ولی آموزه های آن فراخور عصر عیسی بوده و امروزه کارایی ندارد.ایشبیه گفته ای است را ن دیدگاه شبیه گفته ای است راجع به اسلام که می گوید:دین مالوف در جهان معاصر و حتی در گشور ما دیگر جاذبه ای ندارد و پاسخ گوی مسایل معنوی مردم نیست و ضررسان است .پیروان این نظریه در التزام به معنویت حتی ارکان اصلی دینهای سنتی را ضروری نمی دانند. 4-تاریخی نگری در مرحله بقا و تداوم دین:کره دین منشء الهی دارد پیامبران نیزعین دین را ابلاغ کردها ندولی ان چه از این به بعد در دست بشر است فهم اوست که نسبی و تاریخی است و احتمال خطا دارد لذا نقد پذیر است و قداستی ندارد. در غرب تاریخی نگری به هر 4حوزه کشیده شده است ولی در جهان اسلام در حوزه 4 و به تازگی در حوزه 2مطرح شده است . خاستگاه تاریخ مندی دین در جهان غرب: 1-زمینه های فکری و زیربنایی: الف:انقلاب معرفتی ب:انحراف بزرگ کلیسا 2-زمینه های تجربی و روبنایی: الف:پیشرفت علوم تجربی ب:انحراف عملی کلیسا 1-الف :انقلاب معرفتی: پایه گذاری اندیشه تاریخی نگری دین توسط دکارت و کانت بنا شد این دو به خدا معتقد بودند ولی کنار نهادن خدا از متن جهان با اندیشه های آنان پدیدار شد.با جای گرینی یقین به جای حقیقت ،عقل به جای وحی ،انسان به جای خدا دین به نهایت عزلت کشیده شد.به مرور زمان اشتباهات عقل بشری نیزیکی پس ازدیکری آشکارشد و این یگانه تکیه گاه بشر نیز از بین رفت. لذا چاره ای جزپروگراتیسم و جایگزینی عقل ابزاری که وظیفه ای جز راه اندازی امور موقت بشر نداشت به جای عقل حقیقت جو نبود.پس از مرگ حقیقت نوبت به مرگ یقین رسید و هیستوریزم که به نسبیت مطلق و تغییر و تحول مدام قایل استپدید آمد.در توضیح مسئله باید گفت که فلسفه مد رن را نمی توان ادامه و تداوم فلسفه قرون وسطی خواند .در فلسفه قرون وسطی موجود بودن یعنی مخلوق بودن و همواره در موجود نسبتی با خالق اخذ شده است. پاسخ هر پرسشی این است که خدا این طور گفته است.اما پس از دکارت اندیشه و فکر بشری محض بدون اتصال به وحی و عصمت ملاک شناخت قرار گرفت.دگرگونی پیچیده ای در ادراک انسان از خود و جهان رخ داد.بشر امروز به جای توسل به نیروهای غیبی همه چیز را تابع قوانین ذاتی خود می داند.در این میان دانش بشری به گونه ای رشد یافته است که گویی نیاکان ما در رویا به سر می برده اند.آنها توضیح هر چیزرا در بالا می دانستند ما در پایین .با نو شدن جهان بینی مردم و پدید آمدن علم تجربی نیاز کمتری به دین حس می شد.اکنون همه چیز را علم تبیین می کند .افرادی را که تصور می کنند به آنها وحی می شود خرافه پرست می انگاریم.انگارعلم همه چیزرا بهتر توصیف می کندتا دین.بدین سان همه چیز را ذهن بشر پاسخ می دهد نه دین.و انسان به جای خدا و عقل به جای وحی حاکمیت پیدا می کند.و اندیشه اومانیسم پایه گذاری می شود. انسان خلیفه خدا و خدا محور جای خود را به انسان آزاد خود محور می دهد. در این اندیشه خدا هم درچهارچوب عقل معنا پیدا می کند.و هر آن چه در حیطه و چهار چوب عقل و قدرت فهم انسان نگنجد شناختنی نیست و آنچه محسوس و تجربه حسی بپذیرمتعلق شناخت قرار می گیرد لذا دانش بشری مساوی علم تجربی می شود.کانت در این زمینه در کتاب "نقد عقل محض "می نویسد:روزگاری بود که مابعد الطبیعه لقب شهبانوی علوم را داشت .اما اکنون با دگرگونی آرایش زمانه جز تحقیر نصیبی ندارد.به نظر می آید که باید بر بحثهای پیرامون مابعد الطبیعه مهر پایان زده شود."لذاعقل بشر جدا از وحی و نقل به همراه ادراکات حسی بشریگانه معیار اثبات علم می شود.بشر به دینی روی آورد که ماهیت غیر دینی داشت.و بر پایه سلطه بر نظام طبیعت بود . درواقع پس از دکارت و کانت نوعی انقطاع و گسستگی بین ما ده و روح ،ما تریالیسم و ایده الیسم به وجود آمد.کانت دین شناسی بعد ارز خود را به شدت تحت تاثیر اراء خود قرار داد . میتوان ادعا کرد نوع نظریاتی که دین را ساخته بشر می داند به خصوص نظر او مبنی بر ناشناختنی بودن فنومن ها و تاثیرناپذیریماوراءالطبیعی متاثر از اوست انحراف بزرگ کلیسا: کلیسا دو تحریف بزرگ داشت.اول عیسی را فرزند خدا و روح القدس را خداخواندن و قول به تثلیث که انحراف بزرگ اعتقادی درمهمترین اصل ادیان توحیدی است . دوم جدا کردن شریعت ازدین .وقتی دین صرف اعتقاد شد آن هم اعتقادی که با عقل سازگار نیست معلوم است که تمام همت کلیسا باید صرف معتقد کردن مردم به خدایی شود که هم یکی هست هم سه تا .شریعت یعنی حضور خدا در زندگی بشر و رنگ خدایی به تمام اعمال انسان دادن.حذف آن یعنی حذف حضور خدا از زندگی بشری .با زدودن شریعت از دین دیگر ایستادن در برابر کلیسا ایستادن در مقابل خدا تلقی نمی شود.و در نتیجه قدرت کلیسا تضعیف می شود میدان برای تیوریهای ناقص بشری باز می شودسرانجام چنین جامعه ای تغییر دایمی در قوا نین و سنن است بدون توجه به این که آیا سعادت انسان را تامین می کند یا خیردر چنین جامعه ای باید خبر از مرگ خدا داد. اما در آن دسته از ادیان الهی که شریعت را حفظ کردند هنوز کسی نتوانسته است از مرگ خدا خبر دهد و سکولاریزه کردن چنین جامعه ای آسان نیست.شاید سر این که فقها از قدرتی بی مانند بر خوردار بئده اند همین است علاوه بر تخلق به اخلاق الهی ابزار اعمال قدرت در بین طبقات مختلف را در اختیار داشته اند و نقص در هر یک از این دو رکن می تواند به ضعف اساس دین بینجامد.سر اینهمه مبارزه با فقاهت و فقه در دین اسلام نیز همین است مسیحیت از ابتدا چنین رکن مهمی را از دست داد لذا این دوانحراف کلیسا زمینه ای برای زدودن دین از جوامع غربی شد. پیشرفت علوم تجربی: پیشرفت محیر العقول علم نیز عامل دیگری برای انزوای دین شد.علم جدید پوچی بسیاری از خرافاتهای زاییده کلیسا را نمایان می کرد.هرچه علم تنومندتر می شد بیشتر و بیشتر به جای دین رادر توضیح وتبیین وقایع می گرفت.توضیح های ماوراء الطبیعی وقایع رفته رفته بی ا ثر جلوه می کرد.به گفته جان هیگ علوم در طی زمان به نحو فزاینده ای استقلال نظام طبیعی را اثبات کردند.علم کهکشان های وسیع تا رویدادهای خیلی کوچک را بررسی می کرد بی آن که نیازی به استناد به خدا درآن ها باشد.حوادث عالم به گونه ای اتفاق می افتد که گویی خدایی در کار نیست. البته جان هیگ به خوبی آگاه است که در نظر دانشمندان بصیر هیچ ملازمه ای بین امور فوق با انکار خدا نیست زیرا آنچه علوم طبیعی چهره از آن برداشته اند آموزه های دینی نیست ،خرافات و توهماتی است که انسانهای دیندار و بی دین به آن اعتقاد پیدا کرده و به مرور ایام جزء دین محسوب شده است. وی می گوید:"گرچه علوم دقیقا هیچ یک از مدعیات دین را رد نکرده است ولی چنان پرتو خیره کننده ای بر جهان افکند که اکنون گمان بر این است که دیگر دین موضوعیتی ندارد.و مدام از حوزه های معرفت بشری تبعید می شود."البته این اشکال بینش مادی است که می پندارد دخالت خدا در وقایع به این است که جدای از سایر علل وارد طبیعت شود و تاثیر مستقل داشته باشد د رحالی که در بینش توحیدی چنین دخالتی شرک است.اندیشه علمی سر انجام به اصالت طبیعت منجر شد.حال برای تمام رویدادها دیگر بشر به دنبال علل ماوراءالطبیعی نمی رفت.هر چه این عادت بیشتر از سر مسیحیان می افتاد که حوادثی مانند زلزله و ستاره دنباله دار و......را قهر خدا بشمارند اندیشه های آنان از خدا کمتر موجودی ترسناک ارایه می دادو کم کم از مداخله خدا در کارها کاسته شد.مردم عاذی این وضع را سقوط دین تلقی می کردند.لذا انسانی که توجه به عالم معنا داشت دیگر زیر سایه علم زندگی می کرد.پندار و کردار دینی مختص کسانی شد که به ریشه داشتن در گذشته نیاز روانی داشتند و رفته رفته دین جای خود را به علم داد. انحراف عملی کلیسا: کلیسا در پی سلطه معنوی به دنبال سلطه اقتصادی و سیاسی و از همه بدتر سلطه علمی افتاد درجنبه معنوی بسیاری از اموری را که مربوط به دین نبود وارد دین کرد.مثل مسئله رهبانیت و انزوای از دنیا حرمت ازدواج راهبان و...... از طرفی از اساطیر قدیمی چنین بر می آید که کلیسا هر گونه تمایل برای پیش برد شناخت علمی و مهارت فنی طبیعت را سخت می کوبید و نوعی جاه طلبی به مرز خدا می شمرد دوران جدید هم اساطیری به آن افزود که درون مایه همه آنها این است که آزادی ،قدرت و شناخت انسان را حدی مشخص است.طغیان بر ضد این حدوداز راه راست منحرف شدن است .همین طور بر اساس برداشتهای سطحی از کتاب مقدس و مقدس سازی برخی نظریات فلسفی پای در عرصه ای گذاشت که در تخصص آنان نبود و این موجب بی اعتباری آنان حتی در جنبه های الاهی و اخلاقی شد و به بحثهایی در حوزه تعیین عمر زمین ، چگونگی پیدایش آن ،پیش بینی آخر الزمان ،قرار دادن زمین در مرکزیت عالم وگرداندن ستارگان و ثابت بودن خورشید و..... پرداخت که علم از اشتباه بودن آن پرده برداشتبه.به علاوه به تعقیب و مجازات دانشمندانی پرداخت که نظریاتی مخالف آنان داشتند.در همین موقع که پیروان اصالت عقل به دین حمله می کردند علوم طبیعی پیشرفت می کرد نوشته های بسیاری در مورد تضاد علم ودین مطرح می شد.علم مانند قهرمانی می نمود که به دنبال حقیقت است و دین اژدهایی بود که می خواهدحقیقت را ببلعد.چنین به نظر میر سید که علم همیشه درست می گوید و دین همیشه غلط و این یکی از عوامل به انزوا رفتن دین شد.البته خواننده عزیز می بیند که به انزوا رفتن دین همه مربوط به اموری بود هیچ ریشه ای در دین نداشت و تنها مربوط به مسایلی بود که به اشتباه کلیسا وارد دین شد. نمونه هایی از تاریخی نگری در منشء دین : 1- نظریه جامعه شناختی دین: 2- این نظریه نگاه تاریخی به اصل د ین دارد و عمدتا از آن نظریه پردازان فرانسوی مثل امیل دورکیم است.طبق این نظریه خدایانی که افراد می پرستند موجوداتی خیالی هستند که جامعه به عنوان ابزارهایی برای کنترل افکار و رفتار خود اختراع کرده است.جامعه و گروه انسانی است که صفات الهی را در ارتباط با اعضا پیدا می کند و تصور خدا را در اذهان به وجود می آورد وبه عنوان نماد برای جامعه تبدیل می کند.دورکیم پس از تحلیل توتمیسم بومیان استرالیا نتیجه می گیرد خدای قبیله همان اصل توتمی است و اصل توتمی هم همان جامعه و قبیله است به گونه ای که شخص وار وارد شده ودر تخیل افراد به صورت مرئی حیوان و گیاه توتمی در نظر گرفته شدههمیلتون در رد نظریه وی می گوید:بررسیهای وی بر اساس تعدادی از قبایل استرالیاست که چندان مهم نیستند واگراو ما بقی ادیان را مطالعه کرده بود چنین نظری نمی داد و نمی توان جوهره همه ادیان را با مطالعه یک دین بررسی و عنوان کرد 3- دین و ایمان تکیه گاه روانی: نظریه فروید: طبق این نظریه دین نوعی دفاع ذهنی در مقابل پدیده های هولناک طبیعت مثل زلزله سیل،جنگ ،و....غیره است.طبیعت با این نیروها به شکل شکوهمند ،بی رحم شکست ناپذیرعلیه ما قیام میکند و تخیل بشر این نیروها را به نیروهای مرموز و متشخص تبدیل می کند به عقیده جان هیگ این نظریه هم فاقد اعتبار است( به نظر نویسنده ) زیرا با مطالعه های مصداقی و بخشی بی جهت آن را تعمیم به همه ادیان داده استآیا خدای ادیان توحیدی خدایی جبار و قهار است که کار او جلوگیری بشر از رسیدن به تمایملات طبیعی و ذاتی اوست ؟ 4-خدای خلاها و شکافها(نظریه بونهافر):طبق این نظریه انسان متجدد امروز بالغ شده و تمام سوالات خود را بدون در نظر گرفتن خدا پاسخ می دهد.دنیایی که بالغ شده از خدای کتاب مقدس دست کشیده . انسان ابتدایی برای تشریح غالب تجربیات خود ازخدا استفاده می کرد و با قوی شدن بشر تجربیات او علل طبیعی پیداکردند.باز درطلاعات او شکافهایی وجود دارد که برای تشریح آنها از خدا استفاده می کندمثلا نمی تواند در آزمایشگاه خود حیات را به وجود آورد لذا می گوید ایجاد حیات عمل خداست زمانی می رسد که درآزمایشگاه خود حیات به وجود می آورد و شکاف دیگری پر خواهد شد.البته او منکر خدا نیست بلکه خدایی را که به پندار او در کلیسا خدای شکافها معرفی شده زوال یافته می داند. 5-خدای آرزوها وآمال براورده نشدنی (نظریه استارک و بین بریج): انسان در جستجوی برخی پاداش ها خدایی تصورمی کند که قادراست پاداشهای او را به او بدهد. اگر انسانها نتوانند آرزوهای خود را در تعامل با هم برآورده کنند عامل جبران کننده ای را اختراع می کنند و می گوید که طرف مبادله را طبیعی وجود دارد که می تواند این آرزوها را برآورده کند .خدایان هم در مقابل آرزوی پاداش هایی دارند. همیلتون این نظریه را به نقد کشیده :این نظریه از بیان این که چرا مردم باید چنین تصور کنند عاجز است و دیگر این که آیاواقعا می توان همه ابعاد کنش بشری را ب زبان مبادله به گونه ای موفقیت امیز توصیف کرد؟چرا بسیاری از باورهای مذهبی باید نوعی جبران کننده را فراهم ساخت؟ نقد تاریخ مندی دین در جهان غرب: اندیشمندان غربی خود به نقد آراء قایلان به تاریخ مندی پرداخته اند نمونه ها: ویلیام هوردرن: 1- نقادان یک اصول و جهان بینی دارند که هرگز دلیلی بر اثبات آن نشده است .می خواهند با استدلالهای طبیعی و معمولی کتاب مقدس را درک کنند . به همین دلیل منحرف شده اند. 2- هرگز نتوانسته اند ثابت کنند که معجزه یر ممکن است 3- آن ها غرق تفکرات خودند و با خیال بافی ماهرانه به جای قبول معجزات فرضیه هایی بیان میکنند .سخنانشان نقادی علمی نیست بلکه بر اساس اعتقادات تعصب آمیز است. 4- آنها بدون دلیل امورماوراء الطبعه را انکار می کنند و فقط با طبیعت همه چیزرا توجیه می کنند 5- آنها از کتاب مقدس هر آن چه ره خود می خواهند میفهمند و در صدد کوشش برای فهم آن نیستند 6-مچن می گوید :آنان درباره کلماتی همچون خدا،کفاره،نجات و مسیحیت سخنان دو پهلویی بیان می کنند.از تعریف آن خودداری می کنند تا برای همه یک مفهوم نداشته باشد. 7-کارل هنری میگوید:د الهیات نقادان احترام کافی برای عقل و منطق وجود ندارد در حالی که عقل می تواند نشان دهد که خدا وجود دارد.علمای مسیحیت دچار هوی و هوس شده اند و در مقابل مخالفان ضعف دارند.زیرا وقتی خود اینان اثبات می کنند که دلیلی برای اثبات وجود خدا در دسترس نیست به دنبال آنها علمایی پیدا می شوند که می گویند خدا مرده است . پیشینه و خاستگاه تاریخ نگری دین در جهان اسلام : نگرش تاریخی به دین چندان سابقه ای در جهان اسلام ندارد .نوعا باز گویی و برگرفته از اندیشه های جاری د رجهان غرب د رمقایسه با مسیحیت است که بدون توجه به وجوه تمایز بین اسلام و مسیحسیت قرار است در باره اسلام نیز مطرح شود.تا کنون کسی نتوانسته در جهان اسلام به اصل و منشء دین اسلام تشکیک وارد کند.جز افرادی که کلمات غربیها را تکرار کرده اند.اما در باره اخذ وابلاغ دین و این که قران کریم تاثیر گرفته از فرهنگ زمان نزول خود است و هم قرآن و هم پیامبرشخصیتی تاریخ مندند نویسندگانی در سده اخیر قایل به این دیدگاه شده اند.ولی در کل نظریه کاملا غیر بومی است و در جهان اسلام متولد نشده است.یعنی پیدایش و طرح آن زاییده داخل نیست و نسخه ای نیست که برای دردهای موجود در جهان اسلام پیچیده شده باشد.بلکه کپی همان نسخه های غربی با اندک تغییر است .با این حال برخی روشن فکران از وسط بازی وارد شده اند و نسخه پیچیده شده برای انسانهای غربی را برای همه تجویز و ترویج کرده اند.برداشت روشنفکران ما از غرب بسیار سطحی بوده است.جلال آل احمد در این باره می نویسد:پیشوایان فکری فرانسه اگر خود را روشن فکر می خواندند،به این علت بود که دنیای تاریک قرون وسطای اروپا را که زیر سلطه تحجراروپا بود دیده بودند.و به مقدماتی از علوم دست یافته و دوره رنسانس را پشت سر گذاشته بودند اما پیشوایان فکری صدر مشروطه به چه تعبیر حتی در نامگذاری از ایشان تقلید کردند؟ پیشینه در ایران: در ایران میرزا فتح علی آخوند زاده و میرزا آقا خان کرمانی ،احمد کسروی ،بحثهای تاریخی دین را مطرح کرده اند.میرزا فتح علی آخوند زاده سخن از پروتستانیزم اسلامی به میان می آورد :بعد از چندی به خیال این که سد راه الفبای جدید و مدنیت در ملت اسلام ،دین اسلام و تعصب آن است برای هدم اساس این دین و بیداری وبرای اثبات وجوب پروتستانیزم در اسلام به تصنیف کمال الدوله مشغول شدم.پروتستانیزم عبارت از مذهبی است که درآن حقوق الله و تکلیف عبادت الله جمیعا در آن ساقط بوده و فقط حقوق الناس باقی می ماند. میرزا آقا خان کرمانی منشء دین را ترس و بیم نسبت به مظاهرطبیعی و چگونگی آنها دانسته .کسروی نیز قرآن را خطا پذیر می داند بسیاری از آموزه های دین را خرافه می داند . معتقدات شیعه نسبت به امامت را شرک می داند.وی برای خود شئن برانگیختگی قایل بود و معتقد بود مسلمانان دست خدا را در برانگیختن فرد جدید با آمدن اسلام و خاتم بودن این دین بسته می دانند. عبد الکریم سروش ،محمد مجتهد شبستری ،حبیب اله پیمان،و مصطفی ملکیان تکرار و تکمیل دید گاه های فوق را کرده اند. پیشینه در جهان عرب: در جهان عرب نیز عده ای از اندیشمندان معتقدند که آموزه های دینی صدر اسلام متاثر از فرهنگ زمان عصر نزول بوده و امروزه به امری تاریخی تبدیل شده است و کارایی خود را از دست داده است اولین پزوهش از آن حسین مروه بوده است.در کتابی با عنوان "النزعات المادیه فی الفسفه الاسلامیه ".طیب تیزینی کار اورا درکتاب "من التراث الی الثوره "ادامه داد.حسن حنفی در کتابی 5 جلدی به نام "من العقیده الی الثوره "کار دیگری کرد. محمدعابد الجابری این کار را در کتابی سه جلدی به نام "نقد العقل العربی"به اوج خود رساند. نصر ابو حامد زید درکتب و مقالات متعدد از جمله "مفهوم النص و نقد الخطاب الدینی "را دارد.کتاب محمد و آیات الهی او به آلمانی چاپ شده است.از دیگر معتقدان امین الخولی و محمد آرکون در کتاب العلمنه و الدین والاسلام و الحداثه است .همچنین عادل ضاهر در کتاب الاسس الفلسفیه للعلمانیه و فضل الرحمن اشاره کرد.سرسلسله این تجدیدگرایان سرسیداحمد خان هندی است که تفسیر ناتمامی هم بر قرآن دارد.سس خلاصه آراء قایلان به تاریخ مندی دین اسلام از قرار ذیل است: 1-تاریخ مندی قرآن 2-تاریخ مندی پیامبر 3-تاریخ مندی وعده های الهی 4-تاریخ مندی اساس فقه و شریعت 5-تاریخ مندی زبان دین 6-تاریخ مندی معاملاتسلام 8-تاریخ مندی احکام فقهی حقوقی اسلام .