بسم الله الرحمن الرحیم

خداباوری

در ایده آلیست و ماتریالیست و رئآلیست

مفهوم خدا لفظی است که در زبان شناسی در ملل مختلف به تعابیرو لفظ های مختلفی بدان پرداخته شده، در مکتب زرتشتی با عنوان اهورا، و در یهود به نام یهو، و در اسلام به نام الله و لفظ های مختلف دیگری بدان اطلاق شده است ولی مفاهیم نه در لفظ و نه در معنی با هم همسانی ندارند،‌ چرا که خداپی که هر کدام از مکاتب معرفی می‌کنند با دیگری متفاوت است، آنچه قابل بررسی است این است که همه مکاتب چه دینی چه غیر دینی چه ماتریالیست چه ایده آلیست چه رئالیست چه ابراهیمی چه غیر ابراهیمی در این مورد اشتراک نظر دارند که حتماْ خدایی وجود دارد،‌حالا گرچه در نظر صفات با هم اشتراک نداشته باشند، حتی مکاتب به ظاهر مادی مثل مارکسیسم و کمونیسم هم به هر حال به خدایی با صفات خاصی قائل هستند.

مکاتب مادی این خدا را در خود ماده جستجو می‌کنند و می‌گویند که این خدای ازلی و ابدی صفاتی دارد مادی و در همین هستی نهفته است و خود ماده خداست،‌ که آغاز و انجامی ندارد،‌ و صفاتی هم برای او از جمله قدیم بودن، لایتناهی بودن،‌ ازلی بودن،‌ ابدی بودن، ‌برای او قائل هستند،‌ پس در این گونه صفات با سایر مکاتب توحیدی و غیر توحیدی شریک هستند،‌ و در سایر افعال با سایر مکاتب تفاوت دارند یعنی در اینکه موجودی بوده ازلی و ابدی،‌ بی نهایت با سایر مکاتب فرقی نمیکنند.

بلکه اختلاف آنها در صفات ذاتی و افعالی این موجود است که حالا این موجود ازلی و ابدی و بینهایت، چگونه افعالی دارد یا صفات ذاتی آن چگونه است، مثلاً این موجود ازلی و ابدی شعور دارد یا ندارد؟ برای رسیدن به هدفی کاری انجام می‌دهد یا نه؟‌ آیا موجودات ازلی و ابدی دیگری با او و هم ردیف آن وجود دارند یا ندارند؟ ‌آیا ذهن و شعور موجود در جهان از فرآیند واکنش های تصادفی و فاقد شعور حاصل شده است؟ آیا روند تکامل در سایه شعور بوده  یا تصادف صرف و به عبارتی آن وجود ازلی و ابدی شعور داشته یا نداشته و اصلاً شعور یعنی چه؟ ‌در پاسخ دادن به این سوالات ایدئولوژی های مختلفی ظهور پیدا می‌کند، و مکاتبی خلق می‌شود.

 اصولاً پرسشی که در آن پرسیده شود که خدایی هست یا خیر؟ سوالی غلط است به هر حال مکاتب چه مادی چه غیر مادی آفرینش را در ازل قبول دارند و متفکری نیست که بگوید آفرینشی حالا به هر ترتیبی نبوده و کلاً انکار کند که موجودی چه مادی و چه غیر مادی ازلی و ابدی و بی نهایت وجود دارد وسایر اختلافات در صفات ذات و صفات و افعال آن موجود وجود دارد.

 حتی مکاتب مادی که ماده را خدا می‌دانند، قوانین حاکم بر ماده را نیز خدا می‌دانند یعنی وجوداتی که از ازل آمده و تا ابد بوده اند و همیشه بین مواد برقرار هستند و برای اینکه از کجا آمده اند، جوابی ندارند، بلکه جوابشان متافیزیکی است؟ جواب می‌دهند خودشان آمده اند، حالا اینکه این مساله را نه تجربه ثابت کرده نه چیز دیگری فقط یک فرض متافیزیکی صرف است.

در منش ماتریالیست، ماده ازلی و ابدی بوده که همان خداست یعنی چیزی که خودش خود به خود آمده است حاکم بوده که با همان خدای مادی همراه بوده که آن هم خداست، یعنی خود آ یعنی خود به خود وجود داشته، در اثر حادثه ای، خودآیی یعنی اتفاقی، اتفاقی در این منش یعنی خودآئی،  یا همان خدایی، خودبه خودی، در اثر انفجاری ماده از حالتی که دمایی خود به خودی بالا داشته، پس دما خودآیی است یا خدائی، ‌از جنس خودآیی و ازلی به صورت اتفاقی، خودآیی، شروع به آفریدن فضا و زمان کرده و خودبه خود، خدآیی، این فضا- زمان شروع به انبساط کرده و دائما خلق شده و دمای محیط به صورت کامل اتفاقی در اثر این انبساط که خودش هم تعریفی خدایی دارد یعنی پدیده ای خود به خودی و شروع به کم شدن می‌کند و ذرات بنیادی خودشان به وجود می‌آیند و به صورت اتفاقی و خودآیی، به صورت پیمانه ای از ثابت پلانک حاصل می‌شوند، و این ذرات بنیادی به صورت اتفاقی و خود به خودی و خدآیی با هم ترکیب شد :‌و کم کم پروتونها و اتم و ملکول را می‌افریند پس پروتون، اتم و ملکول ها همگی خودآ، هستند .یعنی خودبه خودی به وجود آمده اند، در اثر تصادف ذره های بوزونی که حالی نیرو هستند خلق شدند پس هر کدام از این ذرات خدا هستند از جمله بوزون هیگز و هر کدام از عناصر که در آخر ترکیب اتفاقی حاص شده اند خودبه خود به وجود آمده اند پس لاجرم همه خدا هستند پس همه موجودات گیاهی و جانوری همه خودآ هستند، حتی اعضای موجودات زنده خدا هستند. چون خودبه خود به وجود آمده اند، مثل گوش که کم کم از باکتریها در اثر تصادف های متوالی در فرآیند زمان خود به خود پدید آمده پس گوش خودش خداست و همه اعضا مثل چشم پس در مکتب ماتریالیستم با ما خدایان متعدد مواجه هستیم، که همگی خودبه خود به وجود آمده است که این خدایان در ذات  و صفات و افعال با یکدیگر اختلاف دارند. همان گونه که در یونان باستان هزاران خدا، شمرده می‌شد ولی این مکتب تفاوتش با مترالیسم در این است که عده ای از ماتریالیسم ها این خدایان، را فاقد شعور می‌دانند ولی خدایان یونان باستان همراه با شعور هستند، پس مکتب ماتریالیست با اجتماعی از خدایان بی شعور مواجه است، ‌که عده‌ای از آنها صفات ازلی و ابدی دارند و عده ای نه، ‌نه ازلی هستند و نه ابدی فقط خودآ، که شاید زیرمجموعه ای از آن خدایان ازلی و ابدی باشند. روند تکاملی دهر در این نگرش به پدید آمدن خدایان مراتب پایین تر و متکامل تر منجر می‌شود که طبیعت کور و ماده بی شعور آن را آفریده است و در چون ساعت سازی کور نظمی را ناخواسته خود به خود آفریده است و خود نظم هم خودآست – خداست-، اما آنچه که در این روند باید پاسخ داده شود این است که این خودآیی- خدایی- از کجا آمده است؟ و این یک نکته صرفا متافیزیک است یعنی تمام ارکان ماتریالیسم برمبنای، ذکری متافیزیک و ماورای فیزیک نهاده شده که قابل تجربه نیست پس مکتب ماتریالیسم، مکتبی است مواجه با خدایان متعدد، که خدای بزرگتری به نام تکامل در بالای آنها وجود دارد و یک وحدت رویه ای بین آنها برقرار کرده است، خدایان بی شعوری که در به وجود آمدن شعور و حتی ملاکات اخلأقی و غریزی حرفی برای گفتن ندارند و بلکه شاید باید خدایی هم برای شعور قائل شد که خودبه خود پدید آمده و خدایی هم برای غریزه چرا که به نظر اینها هم خودبه خود حاصل شده باشند همین طور خدای زیبائی، خدای راستی، خدای صلح و خدایان متعدد دیگر، جهانی مملو از خدایان گوناگون،‌که حوزه فعالیت هر خدا با حوزه فعالیت خدایان دیگر متفاوت است، پس مکتب ماتریالیسم مکتب بی خدائی نیست بلکه مکتب خدایان است، خدایان متعدد منشاء‌ اثری هستند، باید از ‌راسل پرسید چنانچه اصل علیت که مطرح می‌فرمائید که هر معلولی را علتی است، برای این همه خدایان متعدد و بی علت چه تفسیری دارد؟ و چگونه پاسخ می‌دهد؟ مکتب ماتریالیسم به این تعدد خدایان !!!

و تعجب در اینجاست که با وفور خدایان در مکتب ماتریالیسم افرادی مانند واینبرگ عنوان می‌دارند «‌به نظر من این یک کشف مهم است که ما می‌توانیم در توضیح جهان خیل پیش برویم، بدون آنکه دخالت خدا را در کار بیاوریم. هم در زیست شناسی و هم در علوم فیزیکی»‌

اگرمفهوم خدا را در هر یک از این علوم یعنی زیست شناسی و علوم فیزیکی در نظر نگیریم پس منشاء ماده کجا بوده؟، ‌زیست از کجا نشات گرفته؟، لااقل باید همان اعتقاد مکتب ماتریالیسم را در نظر بگیرد که بالاخره ماده خودش خداست که ازلی است و ابدی و عناصر حیات خودشان خدا هستند که علتی ندارند بلکه خودشان خودآ هستند، این فرض واینبرگ شاخص این است که وی، خدایان بی شعور که آن هم قابل اثبات نیست عدم شعورشان، را قبول دارد و اعتقاد به خدای با شعور را ندارد، نه مطلق خودآ را نفی کند و شاید اصلا این نکنه به ذهنش نرسیده که هیچ مکتبی خالی از اثبات وجود خدا نیست.

یا مثلا مونو «‌بیولوژیست فرانسوی می‌گوید:

"‌هر چیزی قابل تحویل به تفاعلات مکانیکی واضح است،‌ سلول یک ماشین است، حیوان یک ماشین است و انسان یک ماشین است"

آیا این عبارت نفی وجود خداست؟ ‌مسلماً نه، بلکه منظور ایشان شاید این باشد که خود سلول خداست، حیوان خداست و انسان هم خداست که البته اگر نظریه تکامل را در نظر بگیریم در این خدا بودن‌ها شک و شبه است، لااقل می‌توانست بگوید سلول ها خودآ هستند، که سایر حیوانات و انسان ها به صورت خودآئی از آن نشات گرفته اند،‌

البته هاوکینگ در کتاب God,Science ‌به گونه ای همین پاسخ را می‌دهد :‌                       

«‌سوال این است که آیا نحوه شروع جهان به وسیله خداوند انتخاب شد به دلایلی که ما نمی‌توانیم بفهیم، یا اینکه آن به وسیله یک قانون علمی تعیین شد ؟‌من به دومی اعتقاد دارم. اگر شما مایلید می‌توانید قوانین علم را «‌خدا» بنامید،‌ اما آن یک خدای شخصی که بتوانید با او روبروشوید و از او چیزهایی بخواهید نیست»

در این مطلب هاوکینگ چند نکته وجود دارد. اینکه ایشان قوانین علمی را خودآ ‌می‌دانند از طرفی خود ماده هم خودآست، ‌حالا این قوانین خودآ چگونه بر ماده مستولی شده‌اند؟ شما باید بگوید در ذات ماده که خودآ است این قوانین وجود دارد؟ ‌یعنی ذات ماده همین قوانین است که ما فهمیده‌ایم، البته نمی‌توان گفت که این قوانین واقعاً در ذات ماده نهفته بلکه اینها از صفات ماده هستند نه اینکه خود قوانین بیافرینند و آفرینش ایجاد کنند بلکه این همان ماده است  که خودآ است، حالا مساله این است همین ماده از کجا و چطور حاصل شده است؟ ‌توضیحی نیست باید این اصل را در مکتب ماتریالیست به عنوان یک اصل بدون چون و چرا بپذیری که ماده خودآست و خودبه خود به وجود آمده است، حالا به علت افت و خیز کوانتمی یا هر چیز دیگر به هر حال خودآست حالا این خودآ، ‌ذاتی دارد و صفاتی و افعالی، این ذات و صفات عین هم هستند و همواره با ماده بوده اند و جدای از آن نیستند و همان قوانین و خواص ماده هستند، و اینها هم چون و چرا ندارد، مثلا چرا جرم به وجود می‌آید برای ذرات به علت وجود میدان هیگز، خود میدان هیگز به علت تغییر فاز عالم از حالات کوانتمی در اثر کم شدن دما،‌ چرا جرم جاذبه دارد؟ ‌چرا الکترون بارش منفی است و پروتون مثبت. این بار چیست؟ ‌اینها مسائل بدون جواب است. با ید به عنوان اصل به عنوان صفات  ماده بپذیری، چرا ندارد؟ چون طبیعت این گونه است؟ ‌پس این خواص و صفات و قوانین نیز خدائی است. حالا چرا جهان به این گونه که الان هست رسید؟‌

چون قوانین خودآئی با صفات و ذات مادی چنین ایجاب کرده اند مثلا توپی از بالای کوهی پرتاب شود لاجرم به پایین کوه خواهد غلطید و این از خواص ذات طبیعت است دلیلش در دل خود طبیعت نهفته است، ‌پس لاجرم آن ماده خودآ، و آن قوانین خودآ، گونه ای پیش رفته اند که جهان به اینجا رسیده، و روند خود را طی می‌کنند، اما تا کی؟ ‌تا زمانی که ماده توانایی داشته باشد و بتواند انرژی خود را صرف کند، این انرژی پتانسیل از کجا داخل ماده وجود داشته؟ ‌آن هم خودآست از همان ذات ماده نشات  گرفته است، آیا انتهایی دارد؟‌!!

پس در مکتب ماتریالیست، ‌اصل خودآ بودن ماده و قوانین حاکم بر آن است که همان ذات و صفات آن می‌باشند،‌ و در راستای آن فعل ماده جریان می‌یابد، فعل حرکت از انرژی پتانسیل به جنبشی است و آنتروپی به گونه ای پیش می‌رود که قابل برگشت نیز نمی‌باشد پس لاجرم به سوی بی نظمی بیشتر سوق پیدا می‌کند، حافظ قوام ماده چیست ؟‌همان قوانین حاکم بر آن که از ذات و صفات آن است

 

و به قول نومن «‌فیزیکدان آمریکائی»:

" من بر این باورم که خدا مجموعه جهان است، که مشتمل است بر اصول علمی، ماده، انرژی و تمامی اشکال حیات"،

 ‌نومن ،کل این مجموعه را خودآ‌م می داند که خود باید دلیلی بر این داشته باشد که همه خودآ هستند، ‌چگونه از کجا ؟‌!!

پجلز (‌فیزیکدان آمریکائی): «‌هیچ شاهد علمی بر وجود خالق جهان طبیعت و اراده و غایتی ورای قوانین شناخته شده طبیعت نداریم »‌ خوب سوال از ایشان اینجاست، ‌مگر نه اینکه خود طبیعت خودآ است، ‌این یعنی چه؟ لطف کنید همین را توضیح دهید و دلیل خود را بفرمایید.

 

بونر (‌فیزیکدان انگلیسی) :‌

«‌کار علم این است که برا ی تمام حوادث جهان واقعی تبیین عقلانی فراهم کند»

سوال:خوب، ‌بر فرض ماده خودآ است تبیین عقلانی شما چیست ؟‌

در ادامه می‌گوید: ‌"هر دانشمندی که برای توضیح چیزی به خدا متوسل شود شغلش را کنار گذاشته است، ‌اگر تبیین فوری نیامد، دانشمند باید از قضاوت بپرهیزد و همواره بر این باشد که در نهایت تبیین عقلانی یافته خواهدشد "‌

این دانشمندان در این اظهار نظرها این نکته را در نظر نمی‌گیرند که خود در مواجه شدن با جهان از اصلی شاید به تعبیر خودشان غیر عقلانی استعانت می‌کنند و توضیحی برای این اصلشان ندارند، ماده خودآست، اگر شما ماده را خودآ بگیرید که سیر طریقش هم به طور عجیبی باید با منطق شما جور در بیاد حالا چه ارتباطی بین منطق انسان وطبیعت وجوددارد؟ این هم از مسائلی‌است که جوابی عقلانی ندارد، ‌پس می‌تواند خیلی از مسائل دگر هم وجود داشته باشند که خودآ باشند، چرا نباشند.

و به قول فرانسیس کریک (‌برنده جایزه نوبل پزشکی)‌: ‌«‌دانشی که ما تاکنون بدست آورده‌ایم این را غیر محتمل می‌سازد که چیزی باشد که نتوان آن را بر حسب فیزیک و شیمی توضیح داد" خوب جناب فرانسیس کریک با این تفاسیر اصل خودآیی ماده و ذات و صفات آن را چگونه می‌توان از فیزیک وشیمی پاسخ داد؟،‌ مسلما جواب نخواهد داشت پس این گفته با اصولی که ماتریالیست بدان پایبند است نقض می‌شود.

و یا اتکینز‌ (شیمی دان انگلیسی)‌

‌«‌هدف من این است که استدلال کنم جهان می‌تواند بدون دخالت به وجود آید و نیازی نیست که به یک وجود متعال متوسل شویم»

‌، ‌بله ماتریالیسم، خود ماده را خودآ می‌دانند و قوانین و خواص آن را ذات آن که با آن از نیستی به هستی آمده اند!! اما همین اصل خودآیی ماده با فرضی سایر مکاتب هیچ فرقی ندارد و به اندازه همان ها استدلال و دلیل می‌خواهد. حالا مثلا فرض کردید که خود ماده خودآست،با این فرض می‌توانید سایر خدایان را نفی کنید مثلا همان گونه که ماده خودآست، شاید چیزهای دیگر هم خودآ باشند، چرا فقط ماده خودآ باشد. مثلا شعور یا زیبایی،‌ یا صلح یا دوستی، و هر چیز که تصور کنید چگونه استدلال می‌کنید که خدایان متعدد در هم اثر نگذارند، و  چرا فرض کنیم که حالا خدای دیگر ماده را با تمام صفاتش آفریده و همه صفات و ذات و خواص را به آن داده است. ‌از نظر استدلالی هیچ فرقی با این فرض ماتریالیست نمی‌کند چون در هر صورت به موجود بی علتی ختم می‌شود به قول استگر (‌اختر فیزیکدان آمریکائی )‌:‌

"‌وجود هر چیزی - چه انرژی باشد چه ذرات مادی و چه قوانین حاکم مستلزم علتی است که یا خودش واجب الوجود است و یا به یک علت واجب الوجود، یعنی علت نخستین و اولین علتی که در سلسله علی برای تبیین خودش نیازی به علت دیگر ندارد، منتهی می‌شود"

پس تا اینجا متدکر شدیم که مکتب ماتریالیسم نافی وجود خودآ، نیست بلکه موجودات خودآی متعددی را قائل است، از جمله ماده و خواص و صفات و افعال آن و برای این خودآیی هم که به عنوان یک اصل پذیرفته، دلیلی هم ندارد، و ظاهرا به همان اندازه خودآی ماورای طبیعت برایشان بدون پاسخ و لاینحل و بغرنج است.

در جستجوی خودآ در ماده باز هم نگاهی به کیهان شناسی می‌اندازیم جایی که ماده از یک انفجار و یا شبه انفجار به وجود آمده است. سوال اینجاست که این انفجار حالا به هر علتی، تبدیل انرژی پتانسیل به انرژی جنبشی است یا بالعکس یا توام با هم، از لحاظ فیزیک کلاسیک انفجار همواره از یک مبداء پتانسیل جریان پیدا می‌کند و انرژی پتانسیل به انرژی جنبشی تبدیل می‌شود، حالا طبق گفته فریدمن مشخص می‌شود که این روند انفجاری عالم به کجا منجر می‌شود، فریدمن این مساله را به دو تعریف از چگالی مرتبط می‌کند یکی چگالی بحرانی که خود تابعی از ثابت هابل که روند فرار کهکشان ها را مشخص می‌کند وابسته است و دیگری چگالی فعلی عالم اگر چنانچه نسبت این دو چگالی   برابر یک بود پس لاجرم جهان، ‌جهانی تخت است بدین معنی که روند انبساطی جایی متوقف می‌شود پس لاجرم صرفا انرژی پتانسیل به جنبشی تبدیل می‌شود یا جهان، ‌جهان باز است که با همین روند انبساط ادامه یافته انرژی پتانسیل به جنبشی تبدیل می‌شود و در وقتی که چگالی فعلی بیشتر از چگالی بحرانی شود انرژی پتانسیل به جنشی تبدیل می‌شود و در وقتی که چگالی فعلی بیشتر از چگالی بحرانی شود انرژی پتانسیل به جنبشی و دوباره به پتانسیل و دوباره به جنبشی تبدیل می‌شود در خلأف سرعت اولیه، و به صورت نوسانی ادامه می‌یابد، ولی آنچه در این جا مطرح است این است که جهان از حالت انرژی پتانسیل وارد انرژی جنبشی شده و در این روند با افزایش آنتروپی، تکاملی با پایین آمدن دما حاصل می‌شود و جهان روندی منظم تر و تکامل یافته‌تر می‌گیرد. پس طبق عقیده ماتریالیسم همین انرژی پتانسیل هم به عنوان یک انرژی خودآ در بطن ماده وجود داشته و تحول پیدا کرده است. در اینجا چون مساله ترمودینامیکی دما و گرما و کاهش آن مطرح است لاجرم وارد فیزیک آماری می‌شویم که در این فیزیک از اجتماع ذرات مفاهیمی چون فشار، دما، آنتروپی و ... حاصل می‌شود و مکانیک آماری را می‌توان از مفاهیم پایه و اساس فیزیک محسوب کرد، بنابر مبنای مکانیک آماری در طبیعت فرآیند تصادفی طبق یک قانون خاصی مطرح می‌شود، و هر اتفاق در اصل یک Possibility ‌یا امکان برایش تعریف شده حالا طبق احتمال یکی ازاحتمالات بروز می‌کند و خارج از قاعده پاسیبلتی این جریان ادامه پیدا نمی‌کندطبق اصول مکانیک آماری ظهور ماده و روند تکاملی آن و هر چیز وابسته به آن طی یک قاعده امکان صورت پذیر است. همانند یک تاس که شش وجه دارد و کسی را که تاس می‌اندازد در هر بار انداختن تاس یکی از وجه‌ها می‌آید، ولی نکته اینجاست که فقط شش احتمال می‌تواند بیاید و نمی‌توان انتظار داشت در یک انداختن تاس، هفت یا هشت و یا بالاتر بیاید چون قبلا  Possibility برای شش وجه تنظیم شده است و بعدProbability برحسب زمان یکی از وجوه تعریفی می آید فرآیندهای طبیعی و به ظاهر اتفاقی طبیعت طبق یک روند   Possibility تعریف شده‌اند و  Possibility قبل از Probabilityتعریف شده است. پس لاجرم  Possibility ‌عالم و ماده باید قبل از ظهور  ماده وجود داشته باشد، و برای هر فرآیندی Possibilityهای خاص خود وجود دارد، حال این Possibility ‌ از کجا تعریف شده؟ و آمده است.؟ حتی در مکانیک احتمالی کوانتمی این Possibility  است. که قبل از احتمال تعریف شده است .حال سوال اینجاست که پاسیبلیتی چیست؟ وآیا می توان آن را هم ذاتی ماده دانست؟ و مادی نظیر، سایر خواص ماده؟ ‌یعنی همزمان با خودآیی ماده Possibility ‌هم با آن ظهور کرده است مثلاً همزمان با تشکیل یک تاس، شش Possibility  با آن ظهور کرده و این یک امر طبیعی است، و یا همزمان با خلق سکه، Possibility  برای آن ظهور کرده است، اول اینکه در تعریف Possibility   آن درجهانی است که زمان در آن جریان ندارد و احتمالات مختلف همزمان با هم یا یک قابلیت امکان بروز دارند و سپس این زمان است که در روند گذری خود در هر برحه ای یکب از احتمالات رابروز می دهد. در مثال همان تاس از دید Possibility   همه شش وجه هم زمان امکان دارد ولی در روند جریان زمان و عمل بازیگر در هر برحه ای یکی از احتمالات ظهور پیدا می کند.پس جهان Possibility  مجرد از زمان و شاید مجرد از مکان است چون احتمالات در بستر زمان و مکان بروز می‌کنند و Possibility  احتیاجی به این مفروضات و بسترها ندارد پس در همین تعریف جهان Possibility  از جهانProbabilityوابسته به فضا و زمان جدا می‌شود. برای خارج شدن از این بن بست، فرض را بر این قرار می‌دهیم که در یک زمان تمام احتمالات در جهان های موازی جریان پیدا کند بدون اینکه مساله زمان مطرح باشد، و زمان فقط بروز احتمالات مختلف است در هر جهان، در این صورت احتیاج به فرض میلیونها و یا حتی میلیاردها جهان موازی است که تا به حال هیچ کدام از آنها تحت تجربه و مشاهده قرار نگرفته، و ایده ای متافیزیکی به خود می‌گیرد و فرار از یک ایده متافیزیکی ما را به دام ایده‌ای متافیزیکی دیگر می‌برد، و جهان ها را خودآی متعدد جایگزین می‌شود، شناخت همین Possibility ‌ عالم است که جهان را امری قابل پیش بینی و طبق قواعد نموده است، که از روی یک نظم خاصی که ما بدان علم می‌نامیم پیش می‌رود، هاوکینگ در این زمینه عنوان می‌دارد :‌

«‌ممکن است کسی فکر کند که اعداد موهومی صرفا یک بازی ریاضی هستند که ربطی به جهان واقعی ندارند اما از منظر فلسفه پوزیتیوستیPossibility ‌ کسی نمی‌تواند تعیین کند که چه چیزی حقیقی است، تمامی آنچه که یک نفر می‌تواند انجام دهد این است که بیابد کدام مدل های ریاضی جهانی را که ما در آن زندگی می کنیم توصیف می‌کند. و در جای دیگری می‌گوید:‌من این دیدگاه ساده را می‌پذیرم که یک نظریه صرفا مدلی از جهان یا بخشی از آن است و مجموعه ای از قواعد را در بر دارد که کمیات مدل را به مشاهدات ما مربوط می‌کندو آن صرفا در ذهن ما وجود دارد و هیچ واقعیت دیگری ندارد»‌

و همچنین می‌گوید: ‌شاید چیزی که ما زمان موهوم می‌نامیم واقعا زمان حقیقی باشد و چیزی که زمان حقیقی می‌نامیم اندیشه ای باشد که ما اختراع کرده ایم تا به کمک آن برداشتمان را از جهان توصیف کنیم»

در اینجا هاوکینگ اذعان دارد که اولا جهان خودآست و ماده خود به خود خلق شده و بدون هیچ Possibility  مشخصی بلکه آنچه ما آن را Possibility ‌ می‌خوانیم در اصل آنچه است که ما از جهان می‌فهیم و آن را به اسم Possibility  نامیده ایم، مثلا ممکن است یک مکعب وجه های دیگری هم داشته باشد ولی آنچه ما می‌فهمیم و اندازه می‌گیریم شش وجه است پس لاجرم آن را شش وجه می‌نامیم ولیکن شاید این واقعیت نداشته باشد در حقیقت هر آنچه ما از جهان می‌فهمیم علم نام‌گذاری کرده‌ایم و حالا اگر مدلی را در نظر گرفتیم که این پیش‌بینی‌ها را بهتر نشان می‌دهد، برای ما همان علم است حالا واقعی و حقیقی یا غیر واقعی و غیرحقیقی فرقی نمی‌کند. حالا با همین تعاریف درباره ماده اولیه سخن بگوییم یا همین منطق، ما مشاهده می‌کنیم که ماده وجود دارد، حالا از کجا آمده؟ و چگونه آمده؟ برای ما تحقق پیدا نمی‌کند، نمی‌توانیم بگوییم خود به خود آمده و یا کسی آن را آورده و یا هر چیز دیگر فقط می‌توانیم بگوییم اون طور که ما می‌فهمیم ماده و خواص و قواعد حاکم بر آن وجود دارد همین و همین، هاوکینگ می‌گوید :‌من نمی‌دانم که واقعیت چیست تنها دغدغه من این است که نظریه باید نتایج اندازه گیری ها را پیش بینی کند

. پس با این منش اصالتا طرح این پرسش را همان طور که گفتیم بی مورد می‌داند، و این اصل را به عنوان اصلی بدون چرا می‌پذیرد که ماده خودآست، یعنی باز به همین بن بست برخورد می‌کند، عده ای از ماتریالیست ها برای دوری از این مساله باب مسائلی را باز می‌کنند که اصلا زمان وجود ندارد پس چون زمان را نفی می‌کند آغاز و انجام معنا ندارد که درباره آن بحث کنیم این قضایا به مسائل سفسته و پاک کردن صورت مساله شبیه است و کراوس می‌گوید:

 اصلا در علم از چرا سخن نگوییم چرا توان پاسخ بدان را نداریم از چگونه سخن بگویید

، مثلا چرا جاذبه وجود دارد ؟‌چرا بار الکترون منفی است؟ چرا جهان کوانتیده است؟ چرا جرم الکترون انقدر است ؟‌چرا میزان هیدروژن و اکسیژن جوانقدر است؟ و هزاران چرای دیگه همه در مکتب ماتریالیست بی پاسخ هستند؟‌پس لاجرم طرح چرا در ماتریالیست ممنوع است و جزو مناطق ممنوعه کراوس می‌گوید :‌«‌در علم ما مخصوصا باید در مورد سوالات «‌چرا »‌ دقیق باشیم وقتی ما می‌پرسیم «‌چرا؟»‌ معمولا منظورمان «‌چگونه»‌است اگر دومی را پاسخ دهیم منظورمان برآورده می‌شود؟

«‌چرا؟»‌به طور ضمنی حاکی از هدف است. در اصل ماتریالیست، اصل وجود Possibility ‌ که از بنیادین ترین اصول فیزیک است و همین اصل است که جهان را، قابل فهمیدن، و پیش بینی می کند را نفی می کند نه تنها اصلPossibility  بلکه کلا زمان ،مکان ،حقیقت داشتن مفهوم فیزیکی را نفی می‌کند،و چرا گفتن را ممنوع کرده ودر عوض  جهان های موازی که هیچ کدام مشاهده نشده را می پذیرد

پس به طور کلی اصول ایده ماتریالیست اصولش بر مبنای موارد زیر است :‌

  1. خودآیی ماده
  2. عدم حقیقی بودن مفاهیم و قوانین فیزیک چون منجر به Possibility ‌می شود که باید قبل ظهور ماده تعریف شده باشد.
  3. طرد سوالاتی که با چرا شروع می‌شود.
  4. نفی زمان، مکان و جهان حقیقی
  5. اعتقاد به میلیاردها جهان موازی موهومی

پس لاجرم با این متد قائل به خودآیان متعدد، بوده و مسائلی مثل چرایی بوجود آمدن این خدایان

مسائلی مثل شعور و اصول اخلأقی قابل پاسخ نیست و از طرفی به دام فلسفه سفسطه گرایی افتاده و از رئالیسم بودن خارج شده و نفی بدیهیات را پیشه خود می‌سازد و ادعای اینکه وجود جهان قابل توضیح علمی است بشدت زیر سوال می‌رود چرا که طبق این اصول که قابل توضیح علمی نیست، طبق گفته واینبرگ فیزیکدان برجسته معاصر«‌جهان فعلی از یک شرایط کاملا غیر آشنا تحول پیدا کرد و آینده ای خاموش شدنی در پیش دارد، به صورت سردی بی انتها یا حرارت غیر قابل تحمل » و به قول داکینز «‌دی ان ای؛ صرفا وجود دارد – یعنی خودآست – که اصلا تفاوتی برای او شر بودن یا خوب بودن  نمی‌کند »‌ یعنی ماتریالیست نه می‌تواند درباره ابتدای جهان نظر بدهند و نه انتهای جهان و نه مسائل شعور و اخلأقی همه و همه برایش مجهول باقی می‌ماند. شوردینگر می‌گوید:

 ‌« ‌شعور را نمی‌توان به زبان فیزیک توضیح داد، زیرا شعور مطلقا بنیادی است و قابل توضیح به حسب هیچ چیز دیگر نیست) ‌و در جای دیگری می‌گوید :‌ ما انتظار نداریم که علوم طبیعی بصیرت مستقیم به ما درباره سرشت روح بدهند»

و پل دیوس می‌گوید:

"‌یکی از بزرگ ترین چالش های در مقابل فهم سرشت شعور به طور کلی و شعور انسانی به نحو خاص است، ما هنوز هیچ کلیدی نداریم که ذهن و ماده را به هم مربوط سازد یا در مرحله اول چه فرایندی منتهی به ظهور ذهن از ماده شد"

و ریچارد داکینز:‌

« ‌شعور بزرگترین معمایی است که بیولوژی، نوروبیولوژی و بیولوژیکی تکامل با آن روبرو است، آن معضل بسیار بسیار بزرگ است »‌

یا کریس آیشام می‌گوید :

 «‌وقتی می‌کوشیم که نظریه کوانتم را برای کل جهان به کار بریم با مسائل نظری عمده ای رو به رو می‌شویم. این مطلب آن قدر مشکل است که کثیری از فیزیک دانان نظریه پرداز برجسته، فکر می‌کنند کل موضوع کیهان شناسی کوانتمی یک اندیشه نادرست است.»‌

 

 و یا جان باکان (‌اخترفیزیکدان آمریکای) ‌می گوید:‌

من شخصاً احساس می‌کنم که این گستاخی است که باور کنیم انسان بتواند ساختار کامل زمانی جهان، تحول و توسعه آن و سرنوشت نهایی آن را از  ثانیه اول خلقت تا  سال بعد !! آن بر اساس سه یا چهار حقیقت [تجربی] که خیلی هم به طور دقیق شناخته شده نیست و میان متخصصان مورد مناقشه است، تعیین کند، من این گستاخی را می‌بینیم »

عده ای اندیشمندان برای پاسخ گویی به سوالات یک گام عقب‌تر رفته‌اند، در ماتریالیسم گفته می‌شود که جهان خودآست و خودبه خود به وجود آمده است، سوال می‌کنند به وجود آمده است یعنی چه؟ یعنی چی شده است؟ ‌سوال را از ماده به سوی وجود می‌کشانند، وجود داشتن را حلاجی می‌کنند؟ ‌وجود چیست؟‌ پاسخ آن است که بدیهی ترین چیزی که ادراک شود. در همین پاسخ باز هم یک مساله دیگر خود را نشان می‌دهد که آن ادراک است؟ پس هر دو مساله یعنی «‌مساله وجود» و «‌مساله ادراک»‌ دو مکتب فلسفی دیگر به غیر از ماتریالیست را شامل می‌شود که در صدد پاسخ گویی به شبهات و سوالات هستند که به ترتیب رئالیست ها و ایده آلیست ها را تشکیل می‌دهند که به شرح هر یک از آنها می‌پردازیم.

 

 

 

اول مساله وجود :‌

ماده خود به خود به وجود آمده است یعنی چه؟

 وجود یعنی چه؟وجود همان هستی است، مثال ماده وجود دارد، یعنی ماده هستی دارد، در مقابل نیست وجود نداشتن، ماده وجود دارد و هست با چه چیز قابل ارزیابی است شاید عده ای بگویند به وسیله حواس مثل حواس پنج گانه انسان، عده ای بگویند شواهد هم حاکی از وجود می‌تواند باشد گرچه به وسیله حواس ادراک نشود نظیر ماده یا انرژی تاریک و عده ای از دیدگاه دیگر جواب دیگر هم بدهند که مربوط به روح و روان می‌شود، که کل مجموع همه اینها همان ادراک است که یا حسی است و یا عقلی و یا احساسی را در بر می‌گیرد. خوب مسلم است بعضی از مواد که به آنها فرمیون گفته می‌شود، با روشهای فیزیکی و آشکار سازهای خاص قابل ادراک هستند پس وجود دارند عده ای با ابزراهای اپتیکی، عده ای با ابزارهای آشکارسازی الکترومغناطیسی، نظیر رادیو تلسکوپ ها، تلسکوپ‌های اشعه  و اشعه   ‌یا آشکارسازهای فروسرخ  و عده ای هم از روی شواهد پی به وجود آنها می‌بریم، مثل ماده تاریک که هیچ چیز حواسی از آن ندیده ایم اما شواهد نشان می‌دهند که وحود دارند یعنی اثرات گرانشی آنها در محیط کهکشانی و فراکهکشانی مشاهده می‌شود در صورتی که هیچ گونه اثری که حواس ادراک شوند تا به حال از آنها مشاهده نشده است و یا انرژی تاریک که در ذات عالم وجود دارد و انرژی مرموزی است که شتاب انبساط عالم را افزاینده می‌کند و معلوم نیست منشاء ‌آن کجاست و فقط از روی شواهد رصدی می‌گوییم وجود دارند هر چند اصلا دیده نمی‌شوند. در همین مساله تجربه گرایان ماتریالیست که مدعی هستند تا چیزی مشاهده حسی نشود وجود ندارند به چالش عمده کشیده می‌شوند، که برطبق ایده آنها یا باید حکم کرد که چیزی به نام ماده تاریک یا انرژی تاریک وجود ندارند و اگر وجود دارد طبق ادله ریاضی و رصدی که با واسطه، نه بی واسطه پی به وجود  آنها می‌بریم لاجرم، مساله وجود داشتن فقط متمرکز به شواهد حسی و تجربی بلا واسطه نمی‌شود و مسائل دیگر را نیز شامل است، و اگر بگویند در آینده ممکن است با حواس کشف شوند پاسخ قانع کننده نیست چون آینده وجود ندارد؟ و ملاک حال حاظر است.

به هر حال پس وجود شامل هم مساله حسی هست و هم مسائل غیر حسی و عقلانی را هم شامل می‌شود که با استنتاج بدان دست پیدا می‌کنند، و وجود مورد استناد تجربه گرایی و حسی محض به شدت در علم فیزیک معاصر رد میشود، پس ادراک حسی و عقلی مبتنی بر تجربه شواهد وجود و هستی می باشدکه هر دو مساله را در بر می‌گیرد، و از بعد روان شناسی هم مسائلی مثل عاطفه، عشق مادر به فرزند عشق به خوبی ها، علم دوستی، شعور، ذهن، این ها هم وجود دارند هر چند این مسائل هم به حس نیایند ولی با عطف به تجربه قابل حصول هستند و شاید آن را هم در قلمرو همان شاهد عقلی مبتنی بر تجربه قرار داد، پس وجود بدیهی‌ترین چیز است که به ادراک حسی و وجود امری است که بین تمام چیزهای ادراک شده مشترک است.

هیدروژن وجود دارد، هلیوم وجود دارد، اکسیژن وجود دارد، و همین طور در هم جوشی هسته‌ای که در داخل مرکز ستارگان اتفاق می‌افتد عناصر سبک به عناصر سنگین تر تبدیل می‌شوند و انرژی تولید می‌کنند و عناصر سنگین تر از سبک ساخته می‌شوند و بعد از رسیدن به عنصر آهن که مقیدترین عنصر در طبیعت است و ساخته شدن عناصر سنگین تر از آن واکنش گرماگیر است. در اثر انفجارات ستاره ای عناصر سنگین تر خلق می‌شوند. و در این مسیر در طی فرآیندی نامعلوم و مجهول تا به حال از لحاظ علوم تجربی ماده در شرایطی حیات در آن به وجود می‌آید که هنوز این مساله نه از لحاظ فیزیک آماری و نه فیزیک کوانتمی جواب داده نشده به حالت گیاهان اولیه در می‌آید و تکاملی در این خصوص صورت می‌گیرد گیاهان در مراتب مختلف وجود دارند تا نزدیک به حالت های حیوانی و در جریانی تحولی از گیاه به حیوان صورت گرفته و تکامل ادامه می‌یابد و مراتب مختلف حیوانی وجود دارند تا به انسان، از همجوشی هیدروژن تمام عناصر بوجود می ایند ودر ادامه به حیات اولیه می رسند و از مرحله گیاهان اولیه تا به گیاهان کامل تر همه وجود دارند و از حیوانات ابتدایی تا پیشرفته همه وجود دارند. در مراتب مختلف، اگر هر رتبه را یک درجه وجودی بنامیم می‌توانیم بگوییم در مراتب مختلف وجودی قرار دارند. یا مراتب مختلف هستی، آن موجودات کامل تر از درجه وجودی بیشتری برخوردارند و موجودات ساده تر از درجه وجودی پایین تری برخوردار هستند و طبیعت سیر طبیعیش به سوی تکامل است یعنی حرکت از وجودهای از مراتب پایین موجودات با مراتب وجودی بالاتر، بالاتر و هر موجود که از لحاظ رتبه وجودی بالاتر باشد هم کامل تر از مرتبه قبلی و هم موثرتر است بر محیط اطرافش یعنی بالتبع وجود انسان از حیوانات در جهان هم متکامل تر است و هم موثرتر است بر محیط اطرافش یعنی بالتبع وجود انسان از حیوانات در جهان هم متکامل تر است و هم موثرتر و همین گونه حیوانات نسبت به گیاهان و حتی در رتبه خود انسان بالتبع وجود انیشتین بسیار موثر و متکامل‌تر از یک نوزاد است. یعنی ما یک سیر صعودی به سوی مراتب والای وجودی را با این تعریف در طبیعت عالم شاهد هستیم و ممکن است استثنائاتی هم وجود داشته باشد.

حال بحث را از جانب دیگری بررسی می‌کنیم، در بحث اخیر متوجه شدیم که وجود ادراک حسی و عقلی مبنی بر تجربه را در بر می‌گیرد. حال سوال دیگری را مطرح می‌کنیم، آنچه در طبیعت مشاهده می‌شود، از آنجا که جهان، جهان احتمالات است، یکی از احتمالات ممکن است که می‌تواند ماده  در آن وجود داشته باشد در صورتی که برای یک حالت ماده امکان های متعددی لحاظ شود، مثلا اسپین الکترونی الان در حالت مثبت یا بالاست، در صورتی که تجربه نشان داده می‌تواند منفی یا پایین هم باشد اما  الان ‌مثبت آن قابل ملاحظه است، و یا مثلا در مساله تاس انداختن الان تاس عدد ۳ را نشان می‌دهد در صورتی که می‌تواند ۵ حالت دیگر غیر این را داشته باشد. آیا می‌توانیم بگوییم که پنج حالت دیگر غیر از این که الان مشاهده و تجربه شده هم وجود دارد که بعدا پیش بینی می‌شود که اندازه گیری شود و الان فعلا همین اندازه گیری می‌شود یعنی مفهومی محدود کننده که مثلا اسم آن را زمان می‌گذاریم عامل شده که ما تمام حالات ممکن را نتوانیم با هم اندازه گیری کنیم، البته ممکن است در زمانهای دیگر آن حالات ظهور کنند و موجود شوند و در حالتی که آن مساله محدود کننده را در نظر نگیریم لاجرم همه احتمالات همتراز همدیگر وجود دارند که زمان آن را محدودکرده است (تبصره :‌اینجا مفهوم زمان به عاملی محدود کننده بروز احتمالات تعریف می‌شود. پس اگر این عامل را در نظر نگیریم)‌ همه احتمالات دوشادوش هم بروز می‌کنند. مثلا اسپین الکترون در این حالت هم مثبت است هم منفی و وقتی وارد زمان می‌شود گزاره «‌و» ‌به «‌یا» ‌تبدیل می‌شود. به این حالت در تعبیر فیزیکی به حالات کوانتمی اطلاق می‌شود، و در حالت فلسفی «‌جوهر» گفته می‌شود.

یعنی ماده در حالتی قرار دارد که هنوز روی احتمال خاصی قرار نگرفته و همه حالات ممکن را در بردارد. آیا چنین ماده ای وجود دارد، به لحاظ فیزیکی و جواب فیزیک کوانتمی که به مکانیک احتمالات موسوم است، بله، بلکه کل طبیعت به همین گونه عمل می‌کند، و الا چگونه است که بسته موج احتمال (‌ماده در حالتی که همه حالات را دارد) ‌خلأصه می‌شود به یکی از حالات ممکن، دو جواب ارائه می‌دهد که ایده آلیست و ماتریالیست ها می‌دهند، ایده آلیستها می گویند باید  یک ذهن فرامادی بر ماده تآثیر بگذارد تا تابع موج خلأصه شود و ماتریالیست چنانچه قبلا هم اشاره کردید قائل به بوجود آمدن جهان های موازی هستند که در هر جهان حالتی خود را نشان می‌دهد.

حالا به طور کلی هر دو گروه چه ایده آلیستها کوانتمی چه ماتریالیست های کوانتمی بر این نکته اشتراک نظر دارند که Possibility  قبل از Probabilityوجود داشته است پس این جهان که ما اندازه گیری می‌کنیم جهان  Probability‌است و فیزیک از جهانی Probability‌سخن به میان می‌آورد، که در آن جهان تمام احتمالات دوشادوش هم در آن واحد در کنار هم وجود دارند، درجهان Possibility‌، اسپین الکترون هم مثبت و هم منفی، نور هم موج است و هم ذره، تعداد انسانها با توجه ژنهای پیدا شده از ۱۱۴ ژن مختلف ساخته شده اند همه انسان ها (۱۱۴فاکتوریل) انسان از آدم تا خاتم بدون هیچ توالی زمان و پدر و پسری دوشادوش هم  ظهور دارند، و بسته های احتمال در این جهان خلأصه نشده اند، در چنین جهانی که ما آن جهان Possibility ‌می‌گوییم. اگر بخواهیم از وجود صحبت کنیم چه می‌گوییم، گفتیم که در جهان احتمالات همین جهان مشاهده پذیر،  همان جهان رویه تکامل است. و به اصطلاح مراتب وجودی یا تکامل افزایش می‌یابد، حالا این حرکت تکاملی ظهور احتمالات مختلف در زمانهای مختلف است؟ یا باید حرکتی هم در خود جهان Possibility  در نظر گرفته شود؟ جهان Possibility ‌حرکتش چگونه تعبیر می‌شود؟

آیا حرکت مکانیست و زمانی و یا تغییر حالت؟ بالتبع اصولی که بر این جهان حاکم است اصول حاکم بر فیزیک کوانتمی است، فضا و زمان در آنجا گرچه در لفظ با جهانProbability‌ مشترکند اما در معنی فرق می‌کنند و همین طور مفهوم حرکت، حرکت در این جهان به معنای تغییر حالت سیستم است، در جهانProbability‌ ماده احتمالات مختلف را پشت سر می‌گذارد و در بروز این احتمالات، احتمالات دیگری حاصل می‌شود، و روند بروز این احتمالات به گونه ای پیش می‌رود که تکامل در نهایت به وجود می‌آید، و ارتقای وجودی می‌یابد، و این روند بروز احتمالات بگونه ای است که نهایت به تکامل منجر می‌شود.

آیا جهان Possibility ‌ همانند جهان Probability‌ جهان فیزیکی است یا نیست؟ این جواب را با مثالی می‌زنیم مثال تاس و وجوه آن جهانProbability جهانی است که در آن تاسی انداخته می‌شود و یکی از وجوه ظاهر می‌شود. و سپس احتمالات دیگری ظهور می‌کند حالا این پرسش مطرح است، که آیا جهان Probability‌یا همان احتمالات که به نظر ما همان جهان اندازه گیری و مشاهده است و جهان Possibility و امکان که همان مکعب و تمام وجوهش می‌باشد وجود دارند یا نه، با توجه به تعریفی که از وجود ارائه شد هر چیزی که ادراک حسی بشود یا عقلانی مبتنی بر حس لاجرم وجود دارد، جهانProbability که بدیهی است که وجود دارد و همین جهان عینی و قابل اندازه گیری ماست و همچنین جهان Possibility ‌هم قابل ادراک عقلی مبتنی بر تجربه است، و ماده با تمام احتملات وجودیش در آن وجود دارد.

مثل همان مکعب با تمام احتمالات وجودیش که حقیقتا وجود دارند مثلا نور جوهری است در جهان امکان که در جهان امکان هم خاصیت موج دارد و هم ذره توام با یکدیگر ولی در مقام اندازه گیری و مشاهده گاهی خاصیت موجی دارد گاهی ذره ای و یا الکترون هم جوهری است که در مقام اندازه گیری گاهی موج است و گاهی ذره اما در جهان امکان Possibility ‌هم موج است و هم ذره، یا اسپین الکترون خود جوهری است که در Possibility ‌هم مثبت است و هم منفی، اما در جهانProbability‌ گاهی مثبت است و گاهی منفی، حالا سوال اینجاست که آیا نور، الکترون، اسپین الکترون، پروتون، ... اینها در حالت جوهری وجود دارند یا نه فقط در مقام اندازه گیری وجود دارند. یعنی همان لحظه که اندازه گیری می‌شوند وجود پیدا می‌کنند؟

آیا الکترونی که هنوز اندازه گیری نشده وجود ندارد؟ و یا نوری که هنوز اندازه گیری نکردیم که خاصیت موجی دارد یا ذره ای وجود ندارد؟ آزمایشی به نام نامساوی بل، در مکانیک کوانتمی مشهور است که اگر چنانچه اتمی که دارای دو الکترون با دو اسپین الکترونی مختلف طبق طرد پائولی است انتخاب کرده بدون آنکه اسپین آنها را اندازه گیری کنیم یکی از الکترونها را به نیویورک و دیگری را به توکیو انتقال می‌دهیم. حالا در یکی از این دو شهر اسپین یکی از این الکترونها را اندازه گیری می‌کنیم اسپین بعدی بلافاصله جهتش اندازه گیری می‌شود. حال اگر با تکنیکی یکی از اسپین ها را طوری تنظیم کنیم که جهتش مثبت باشد دیگری بلافاصله جهتش منفی می‌شود. بدون اینکه زمانی برای این فرآیند در نظر گرفته شود و یا فاصله ای مطرح باشد. عده ای از فیزیکدانان می‌گویند در صورت اندازه گیری الکترون و اسپینش به وجود می‌آیند قبل از آن وجود نداشته اند و عده ای دیگر فضا و زمان را در آن ساری نمی‌دانند.

و فضا و زمان را نفی می‌کنند، یعنی عده ای قائل به آنند که تا اسپین اندازه گیری نشود وجود ندارد بلکه در صورت اندازه گیری چون تابع موج  خلأصه می‌شود و در جهان اندازه گیری قرار می‌گیرد پس لاجرم وجود می‌آید. به قول این افراد تا ماده ای اندازه گیری نشود وجود ندارد، لاجرم نور یا الکترونی که هنوز اندازه گیری و آشکار سازی نشده وجود ندارد، احتمالا منظور این افراد همین مساله است که از جهان Possibility  وارد جهانProbability نشده است والا اندیشه ناقصی به نظر می‌رسد، به هر حال جمهور فیزیکدانان ماده اندازه گیری نشده را در زمره موجودات قلمداد می‌کنند، موجود است وجود دارد ولی اندازه گیری نشده است.

پس با این تفسیر می‌توان گفت که جهان Possibility  هم وجود فیزیکی دارد. نکته شایان توجه این است که آیا این مواد در جهان Possibility  هم حرکتی دارند، از آنجا که در جهان Probability‌بروز احتمالات متوالی اطلاق به زمان می‌شود، آیا این حوزه احتمالات در جهانProbability‌ هم می‌تواند ساری باشد، یعنی بگوییم جوهر هر ماده خودش در قلمرو Possibility  های بالاتر است،مثلا فرض کنید نور می‌تواند هم موج باشد هم ذره که در جهان احتمالات‌یکی از آنها ظاهر می‌شود و الا در جهان امکان هر دو احتمال با هم وجود دارد و نور هم هست ولی اندازه گیری نشده ذره است یا موج، حالا همین نور تعریفی خود حرکت دارد هم در فضا – زمان که قابل اندازه گیری است و هم در ذات خود که مثلا به ماده ای با احتمالات دیگری تغییر فاز می‌دهد. اما نکته اینجاست چون مفهوم فضا – زمان در جهان Possibility  با جهان متفاوت است لاجرم این حرکت ها با حرکت جهانProbability متفاوت است  و  مفهوم دیگر دارد و ارتباطی مفهومی با جهانProbability‌پیدا نمی‌کند گرچه در لفظ مشترکند ولی در معنی متفاوت هستند لاجرم قوانین حاکم بر جهان جواهر Possibility ‌یا جهان اعراضیProbability با هم متفاوت است. در جهان جواهر به معنای تغییر فاز جواهر یا تغییر حالت جواهر است نه لزوما حرکت در فضا – زمان، تحول در فاز جواهر مثل تبدیل فوتون نور به جرم و تولید زوج و یا تبدیل دو زوج الکترون و پوزیترون به موج و نور و اشعه  ‌، با تکامل تدریجی مثل تکامل عناصر در داخل ستارگان و تکامل چنین در رحم مادر، که البته برای تکامل مکانیزمی خاص و شرایظ خاصی باید بر سیستم حاکم باشد تا تحول جواهر در آن صورت پذیرد، حالا این تحول جواهر چه به صورت تکاملی چه غیر تکاملی را دوباره باید در قید احتمالات قرار داد. یعنی وقتی دو زوج ذره به دو اشعه نورانی تبدیل شدند، این اشعه خودش جوهر است یا نه؟ و یا تبدیل اشعه  ‌به زوج ذرات به صورت احتمالی ظهور دارد.

شواهد نشان می‌دهد که در این گونه فرآیند ها همه احتمالات هم دوشادوش هم و با هم ظاهر می‌شوند و این گونه نیست که توالی زمان بر آن حاکم باشد، که اول یکی بعد دیگری به وجود آید، یعنی در تولید زوج هم زمان یک الکترون و یک پوزیرون هر کدام از جواهرند ظاهر می‌شوند و اگر ذره‌ای دیگر نیز باید ظاهر شود مثل نوترینو پس حتما حاضر است نه اینکه بعدا ظهور پیدا کند، پس قاعده احتمال در این گونه فرآیندها حاکم نیست، ، در این جهان جواهر، حرکت جوهری اتفاق می‌افتد، حالا یا طبق روند تکاملی در یک مکانیزم خاص یا غیر تکاملی و حرکت به سوی پایداری بیشتر، مثل فرآیند های رادیواکتیویته نه بر اساس قاعده احتمال و بروز گزاره «‌یا» ‌بلکه بر اساس قاعده جهان Possibility ‌که گزاره «‌و»‌ حاکم است.

به هر حال در جهان جواهر، حرکت روند تکاملی دارد تحت مکانیزم و سیستم خود و آن چیزی است که مشاهده و ادراک می‌شود، در تکامل ماده در مراتب وجودی مختلف سیر کرده دائما وجودش بیشتر و بیشتر می‌شود یعنی به اصطلاح تکامل پیدا می‌کند این سیر به سوی وجود والاتر و بالاتر در بطن طبیعت و ماده و جوهر ماده چگونه مکانیزمی است. آیا از نوع حرکت  انرژی پتانسیل به انرژی جنبشی است یا به اصطلاح از قوه به فعل است؟ مثلا سیر عنصر هیدروژن در ستاره به سوی آهن که پایدارترین عنصر طبیعی است و یا سیر یک انسان از نطفه به حالت انسان در رحم مادر یا سیر تک سلولی ها به سوی حیوانات و انسان چگونه سیری است؟ ‌ اولا سیری است که در جواهر اتفاق می‌افتد یعنی در جهان Possibility  پس سیر احتمالی در آن وجود ندارد، مثل تبدیل اشعه  ‌به زوج، همه حالتها همزمان روی می‌دهد. یعنی قوانینی که بدان حاکم است، قوانین جبری است نه احتمالی پس لاجرم قوانین حاکم بر جهان Possibility ‌قوانین جبری است.

حال سوال اینجاست که این قوانین جبری که بر جهان Possibility  حاکم است؟ طبق فلسفه ماتریالیسم که ماده را خودآ می داند، خودآست؟ همان طور که دیدیم ماده در جهان تظاهرات یاProbability‌ مبتنی بر وجود ماده در جهان Possibility  یا جهان جهان جواهر است که جهان Possibility ‌هم وجود دارد، حالا به اینجا می‌رسیم که جهان قبل از جهان Probability‌ بوده یا به آن محاط است، حال سوال اینجاست که طبق رویه ماتریالیست ها پس این جهان Possibility  خودآست، حالا به این جهان قوانینی از نوع جبری حاکم است، که طبق اصول جبری خاصی جواهر تحول پیدا کرده و پیش می‌روند که این تحول گاه تکاملی و گاه غیر تکاملیست، فرآیندهای غیر تکاملی معمولا به سوی رسیدن به تعادل و حالت پایدارتر است، مثل واکنش های رادیواکتیوی که هسته عناصر ناپایدار با واپاشی به سوی عناصر پایدارتر پیش می‌رود، که خود به خودیست اما در بسیاری از عناصر چنین تحولی در جواهر مثل فرآیندهای تکاملی در فرآیند و شرایطی خاص صورت می‌پذیرد. که حتما هسته هیدروژن در فشار و دمای خاصی به هسته هلیوم تبدیل می‌شود و مکانیزم پیچیده تری نسبت به عناصر رادیواکتیو را می‌طلبد، هر چند درباره چرایی اشعه  و  که از هسته عناصر رادیواکتیو ساطع می‌شود، حرف بسیار است و در هر شرایطی هر هسته هیدروژنی به هلیوم تبدیل نمی‌شود قوانین خاص خود را می‌طلبد آیا این قوانین و این شرایط همزمان با خلق جواهر در ذات جواهر وجود داشته اند؟ این جواب درستی نیست چرا که این قوانین در مرتبه ای بالاتر از جواهر حاکم هستند که این جواهر را تحت قیومت و قید خود قرار می‌دهند. مثلا در ذات خود هیدروژن این گونه تعریف نشده که باید اجتماع کند تا فشار و دما زیاد شود و به هلیوم تحول پیدا کند، بلکه این قانون کلی گرانش است که این حالت را به وجود می‌آورد می‌توانیم این گونه بگوییم که قانون کلی گرانش همزمان با به وجود آمدن ذره با ذرات همراه است و این خاصیت در نهایت منجر به، ‌به وجود آمدن شرایط برای تحول در جواهر می‌شود. یعنی خواصی که همزمان با ماده خلق شده و در ذات ماده قرار دارد، به گونه ای است که منجر به روند تکاملی در جوهر ماده می‌شود.

پس حالا طبق گفته ماتریالیست ها می‌توانیم بگوییم که جواهر ماده خودآ هستند و شامل یک سری صفات ذاتی و افعالی خاص، اما اینجا در مورد خود جواهر تحقیق را ادامه می‌دهیم همه جواهر به گفته ماتریالیست ها همه آنها خودآ هستند ، اما باز هم مساله به گونه دیگری پیش می‌رود گویا این خودآیان یک منشاء دیگری داشتند، و جواهر خودآ نبودند، در جهان فیزیک قوانین بقاء‌و اصول پیمانه هایی وجود دارد که بر ماده مستولی است، از جمله این اصل، اصل عدم قطعیت بود که یکی از بزرگان فیزیک معاصر به نام هایزنبرگ آن را ارائه داده بود که بنابراین اصل هیچگاه نمی‌توان جای ذره را همزمان با طول موج منسوب به آن به طور قطع به دست آورد، پرداختن و قطعیت در یکی بطور کل مفهوم و اندازه گیری دیگری را با مشکل مواجه می‌کند. و در اصلی دیگر هیچگاه نمی‌توان آهنگ فروپاشی یک ماده را با انرژی گسیلی همزمان مشخص کرد. و بطور کلی نمی‌شود هم مکان دقیق ذره را دانست و هم انرژی دقیق آن را مشخص نمود، طبق این اصل که به عدم قطعیت مطرح است، در محیطی مثل خلأء‌که در آن ماده ای وجود ندارد چون اندازه حرکت ذره به هر دلیلی صفر است پس دقیقا معین است، نمی‌شود انرژی دقیقا صفر باشد چون اصل عدم قطعیت نقص می‌شود. پس مقداری برای انرژی در این حالت باید وجود داشته باشد ولی نامعلوم که به این حالت انرژی نقطه صفر می‌گویند. پس با این تفسیر فضا اگر خالی هم باشد باز هم مملو از انرژی خواهد بود، و به تعبیری خلأ ‌کوانتمی گفته می‌شود که حالتی است که در آن مقدار انرژی به کمترین مقدار ممکن می‌رسد، این حالت را خلأ حالت پایه می‌گویند.

حالا آیا واقعا انرژی خلأ وجود دارد؟ ‌فردی به نام کازمیر در طی آزمایشی که در خلأء‌ میان دو صفحه فلزی موازی انجام می‌دهد این انرژی را اندازه گیری و مشاهده می‌کند. پس انرژی خلأء‌وجود دارد، با آنکه این انرژی مقدارش قابل محاسبه نیست ولی اثرات ناشی از آن در بعضی از ذرات گذرنده از میان آن قابل اندازه گیری است. مثلا فرض کنید الکترونی جایگزیده در یک اتم هیدروژن که میزان طیف آن ها با تکنیک های دقیق قابل محاسبه است در اثر گذر از این دریای انرژی دچار تشویش و نوسان می‌شود که قابل اندازه گیری است.

با این تعاریف و تحقیق ها وارد مسائلی می‌شویم.

پایداری ماده و نظم تناوبی در جدول مندلیف همه به سبب این حقیقت است که الکترون ها از یک قانون بنیادین مکانیک کوانتمی به نام اصل طرد پائولی پیروی می‌کنند، یعنی هیچ دو الکترونی ممکن نیست که یک سطح انرژی کوانتمی را در آن واحد اشغال کنند. این یعنی اینکه اگر شما الکترون را یک ماتریس در نظر بگیرید که هر مولفه آن ماتریس حالتی از الکترون را در انرژی خاص نشان بدهد، پس از آنجا که جواب کوانتمی مساله الکترون مجموع این حالا ممکن می‌باشد لاجرم یک الکترون در جهان Possibility  با جوهری تمام حالا ممکن در آن واحد می‌باشد و نظیر اینکه ما انسانی را در نظر بگیریم که از کل حالات در کل طول زندگی تشکیل شده است و وی کل زمان زندگیش را در حالت مختلف پر کرده است، آیا در صورت مردن وی کسی جایگزین وی می‌شود، مسلما این طور نیست چرا که این حالات متعلق به یک انسان است که تکرار ناپذیر است، این مساله در مورد الکترونها هم صادق است امکان ندارد دو الکترون در آن واحد حالات کوانتمی مشابه را اشغال کنند. بنا به گفته دیراک همان اندازه که الکترون در جهانProbability‌ وجود حقیقی دارد، در جهان Possibility ‌هم حقیقت دارد و الکترون بی نهایت ترازهای مختلف و حالتهای مختلف از انرژی امکان وجودش بعدها در جهان Probability‌هست در جهان Possibility  وجود دارد. ذرات از جمله الکترون در حالت هایی که هنوز تظاهرات نداشته را همان خلأ می‌نامد، 

اگر خلأ واقعاً تهی بود، آن گاه چه چیزی طبیعت و ویژگیهای مواد را به قانون در می‌آورد این که همه الکترون ها و پوزیترون هایی که از خلأ پدید آمده اند ویژگیهای یکسانی با جرم های معین دارند و این طور نیست که از زنجیره ای از احتمالات تصادفی شکل گرفته باشند. اصل طرد برای پروتون ها و کوارک ها و ذرات مشابه هم صدق می‌کند و آنها هم دریایی بی نهایت ژرف را پر می‌کنند.

پس طبق نظریه کیهان شناسی کوانتمی جهان یا ماده در برحه اول یک جلوه عظیم از انرژی بالا بود که به تدریج این انرژی با حرکت سرمدی تغییر فاز داد و این انرژی جواهر را بوجود آورد، و دریایی از جواهر یا همان خلأ کوانتمی کاذب پیش آمد باز هم در تغییرات فازی سیستم دما پایین تر آمد جواهر دیگری خلق شدند. ابتدا جهان تقارن عظیمی داشت و یک ابر تقارن بر جهان حاکم بود با پایین آمدن شدت انرژی جهان به مرتبه  درجه کلوین در این مرحله میدان هیگز به وجودآمد،  میدان هیگز با واکنش با جواهر ذرات بدون جرم بنا به واکنشی که با این ذرات انجام می‌داد و فرآیندی در این راستا به وجود می‌آمد و میزان تاثیرش منجر  به وجود آمدن جرم شد   و جهان احتمالات‌حادث شد. پس خود میدان هیگز هم حاصل از تغییرات فازی همان خلأ کوانتمی می‌باشد.

پس در این حالت ما با حرکتی خاص مواجه هستیم که این حرکت خاص منجر به وجود آمدن جواهر و خلأ کوانتمی شده است و این حرکت، حرکتی است که در آن جلوه اولیه انرژی رخ داده است، چون ما دما را در ترمودینامیک و فیزیک آماری تعریف می‌کنیم لاجرم صحبت از بحث دما در این جهان قبل از خلأ کوانتمی معنی ندارد، بلکه به جاست به جای دما از ظهور مراتب مختلف انرژی صحبت بشود که به آن، عالم انرژی محض اطلاق شود، که در این عالم در مراتب مختلف انرژی ظهور داشته است که در جریان مراتبی از این انرژی جواهرات به وجود آمدند یا همان جهان Possibility ‌خلق شده است که همان خلأ‌ کوانتمی اطلاق می‌شود و باز هم با پایین آمدن انرژی در مرحله ای که انرژی در حد دمای ‌ درجه کلوین بوده است جهانProbability خلق شده است. در لحظه ای که میدانی به نام هیگز به وجود آمده، ماده از حالت جوهری و از فاز مادی جرمی شده و تورم عظیم در جهان حاصل شده است، ماتریالیست این خلأ‌کوانتمی را عدم یا هیچ می‌نامد، که این عدم جرم است در صورتی که دریایی از انرژی و میادین است و خلقت را از عدم می‌داند چون می‌خواهد خودآ،‌بودن ماده را در جایی ختم کند، می‌گوید خلقت از عدم در صورتی که خود خلأ کوانتمی طبق قرائن فیزیکی از یک حرکت میدانی و انرژی حاصل شده است و در مراتبی از جلوه های عالمی بالاتر از خود که می شود آن را عالم انرژی محض یا میادین نامید به ظهور رسید، است که تظاهرات این میادین خلأ در فیزیک همین پیمانه ای بودن انرژی، کنترل اندازه نیروها و کوانیزه کردن آنها، کنترل جرم ذرات و بسیاری از پیامدهای دیگر است پس  وجود دارد ،  خود خلأ کوانتمی هم تحت تاثیر میادین و انرژی‌هایی حاصل شده و خلق شده است و بالاخره این جلوه عظیم (انرژی-میدان) را باید ماتریالیست خودآ بداند؟ که به غلط اسم آن را عدم یا هیچ گذاشته است، این چگونه عدم یا هیچی است که انرژی و وجودش از همه بیشتر است و همه مراتب  Possibility و  Probability از آن حاصل شده است به نظر پاسخی ناقص است و صرفاً جهت خروج از بحران تسلسل و ناکامی در پاسخ است، منتهای جواب ماتریالیست این است که این جلوه عظیم (میدان – انرژی ) خودآست، که باز هم این سوال گریبانگیرش می شود که خودآست یعنی چه؟ و این مساله تفاوتی نمی کند با باور کسانی که ادعا دارند که بله خدایی متعالی قبل از همه و ماورای همه وجود داشته و از جلوه ی وی تمام مراتب مختلف وجودی و جهان Possibility و Probability و همه و همه خلق شده با این تفاوت که اعتقاد به وجود خدایی بی شعور توان جواب گویی به بسیاری  از مسائل فیزیکی و متا فیزیکی نیست و انسان با خدایانی متعدد روبروست و سوالات عجیب ،که در اعتقاد به خدای قادر متعال از چنین بن بست هایی بیرون می آید.

چالزتاونز می گوید :‌         

«‌من نمی فهمم که چگونه رویکرد علمی به تنهایی و فارغ از یک رویکرد دینی می تواند منشأ همه اشیاء را توضیح دهد این درست است که قیزیکدانان امیدوارند که ورای مهبانگ را ببینند و احتمالاً مبدأ جهان ما را مثلاً به عنوان افت و خیز توضیح دهند اما آنگاه این سوال مطرح می شود که این افت و خیز چیست و چگونه آن چیز خودش وجود داشته است"

پایان قسمت اول

الله ولی التوفیق

مهدی دانشیار